جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

واقعا نمی‌دانم.

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۹ ب.ظ
امروز ۲۰ کیلومتر راه رفتم. جهان‌آرا - شهیدگمنام - میدان‌گلها - پارک لاله - کارگر - میدان‌ولیعصر - تخت طاووس - پارک ساعی - نظامی گنجوی - ونک و بازهم جهان آرا.
 در راه به اطرافم نگاه کردم و فکر کردم، تجربه خوب و خاصی بود.
البته که من پیاده روی‌های بیشتر از ۲۰ کیلومتر زیاد داشته‌ام اما این یکی با بقیه فرق می‌کرد؛ معمولا وقتی مسیر طولانی می‌شد از هدفون استفاده می‌کردم تا طویل بودن مسیر در آهنگی که گوش می‌کنم حل شود.
اما امروز عاشورا بود و من برای اینکه مبادا به اعتقادات کسی توهین شود از گذاشتن هدفون اجتناب کردم، نتیجه‌اش این شد که راحت تر و بیش‌تر فکر کردم.
تصمیم گرفتم از این به بعد روزی بیشتر از نیم ساعت از هدفون استفاده نکنم.

تعطیلات قاتل من است، سم است، سیانور است، شاید اگر ۳ ۴ روز دیگر تعطیل می‌بود خودم را می‌کشتم. وقتی تعطیلاتی پیش می‌آید، پدر و مادر و خواهرم به خانه‌ دیگرمان در شمال می‌روند، من که نه حوصله فامیل را دارم و نه حوصله سفر را خانه می‌مانم.
نه دانشگاه باز است و نه می‌توانم کار کنم پس جنون آغاز می‌شود، در اقیانوس «نمی‌دانم چه کار کنم» فرو می‌روم.
مداوم مخاطبینم را بالا پایین می‌کنم تا کسی را پیدا کنم که بتوانم به‌ او زنگ بزنم، اما معدود افرادی هم که پیدا می‌کنم یا جواب نمی‌دهند یا نمی‌توانم زیاد با آن‌ها صحبت کنم، فقط تحمل می‌کنم تا تعطیلات تمام شود.
من از تعطیلات متنفرم.


از پست قبلی تا کنون بارها شد که نوشتم و پاک کردم چون هر دفعه که می‌آمدم بنویسم به طرز عجیبی شبیه دو پست قبلی افسرده‌کننده و غمناک می‌شد و من دوست نداشتم که به این‌گونه نگارش عادت کنم.
من دیگر افسرده‌کننده و نا‌امیدکننده نمی‌نویسم.
نه!نه! من فعلا افسرده‌کننده و ناامیدکننده نمی‌نویسم.


این ترم درس‌هایم بسیار جالب است. تقریبا از هر موضوعی یک درس دارم:
اقتصاد مهندسی - ریاضیات مهندسی - هوش مصنوعی - اصول مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک - سیستم عامل - انسان در اسلام
تقریبا همه‌ درس‌هایم را دوست دارم.

در پست های قبلی گفتم که تصمیم گرفته‌ام تنهایی‌ام را قبول کنم اما هنوز در عمل بعضی اوقات این تصمیم یادم می‌رود و سعی می‌کنم با آدم‌های جدید آشنایی و صمیمیت برقرار کنم.
بار دیگر تاکید می‌کنم من تنهایی را قبول می‌کنم.

به این فکر می‌کردم که چقدر خوب است که من یک‌سری چیزها را در بچگی امتحان کردم، اگر تاوانی داشت همان موقع دادم و الآن یکجوری انگار واکسینه شده‌ام، آن زمان که بچه بودیم و اینستاگرامی وجود نداشت من در فیسبوک یک عضو فعال بودم.
الآن، حداقل خودم فکر می‌کنم که استفاده درست از شبکه‌های اجتماعی، مضراتش، راست و دروغ‌هایش و عالم شوآف را به خوبی می‌شناسم و این باعث می‌شود که برعکس خیلی از دوستان من از آسیب‌هایش دور بمانم. 
البته زیاده‌روی‌های خانواده در استفاده از این شبکه‌ها من را آزار می‌دهد.

پرسش: آیا کتاب خواندن همیشه باعث می‌شود بهتر زندگی کنیم؟
چندی پیش بود که یکی از اساتید که دقیق هم یادم نمی‌آید استاد چه درسی بود، می‌گفت که «من آرزو می‌کنم که کاش همین چند کتابی که تا الآن خوانده‌ام هم نخوانده بودم تا انقدر حرص نمی‌خوردم و مثل بقیه با آسودگی بیشتری زندگی‌ می‌کردم.»
حرفش به نظرم درست بود، بعضی موقع اگر کتاب نخوانی غصه خیلی چیزها را نمی‌خوری.
چند وقت پیش که آمدم کتاب جامعه‌شناسی خودمانی را بخوانم، یاد حرف آن بزرگوار افتادم، سریع کتاب را بستم و گرفتم خوابیدم.
بازهم چهارشنبه‌ هفته قبل وقتی پشت ویترین کتابفروشی جلوی در ولیعصر، کتاب «ما چگونه ما شدیم» را دیدم تحریک شدم که آن را بخرم اما بازهم حرف استاد مرا از گرفتن آن کتاب منع کرد.
من زیاد کتابخوان نیستم،  تا به حال هم کتاب جامعه‌شناسی نخوانده‌ام، اما دیگر حوصله رمان هم ندارم، متاسفانه باید ترسم را کنار بگذارم و گرنه شب‌ها باید از بیکاری در و دیوار را نگاه کنم.
شاید مولانا هم با استاد ما هم عقیده بود که می‌گفت:
دشمن جان من است عقل من و هوش من // کاش گشاده نبود، چشم من و گوش من

پ.ن: حوصله ندارم متن را دوباره بخوانم تا غلط‌های دستوری‌ یا املایی‌اش را رفع کنم، اگر غلطی بود عذر مرا بپذیر.
پ.ن۲: این پست هیچ نظمی ندارد. خواننده باید به نویسنده‌اش فحش دهد.
۹۶/۰۷/۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

نظرات  (۳)

۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۲ محمدمهدی طاهری
حرص خوردن نداره که :)) بیییییخیال بابا :-)
پاسخ:
نمیشه داداش 
نمیشه :)))
۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۰ محمدمهدی طاهری
http://serendipity.blog.ir/post/ساعت-به-وقت-زوریخ

اینو برو بخون ولی حرص نخور :))
پاسخ:
حرص خوردم اما نه برای خوب بودن مردم سوییس
بلکه برای اینکه ما هر روز آدم های خوبمون رو از دست میدیم و میانگین جامعمون هی تنزل میکنه...
۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۰ امیرحسین بهشتی
پیاده روی طولانی از لذت های زندگی من هم هست. ای کاش با هم می رفتیم D: اول ها که پیاده روی می کردم هندزفری به گوش بودم. اما بعدها وقتی نشستم با خودم فکر کردم که چرا پیاده روی می کنم دیدم هدف من تناسب اندام و این ها نیست و هدف هام عموما جورین که باید بشنوم و درک کنم. این شد که از اون به بعد چه توی مترو و چه توی پیاده روی هام خیلی خیلی کمتر از هندزفری استفاده کردم. باید گوش صدا و بوق و اعصاب خوردی مردم جنوب شهر رو بشنوه تا بتونه مقایسه کنه با سکوت نسبی شمال شهر تا بتونه بفهمه که مردم جهنم رو خودشون برای خودشون می سازن :)
 حقیقتش من فکر می کنم نوشته های قبلی ناامیدکننده نیستند. و حس می کنم یکی از عواملی که باعث میشه خواننده حس کنه ناامیدکننده هستن رنگ تم وبلاگته :)
با حرفت موافقم اگه بپذیری که مثل بقیه صبح ها بری سر کار و بعد از ظهر ها بیای خونه و سعی کنی لذت ببری احتمالا درگیری ذهنی کمتری داری. اما این رو هم باید بپذیری که تو داستان قلعه حیوانات احتمالا جای مرغ ها یا گوسفند ها رو می گیری!
;)

پاسخ:
امیرحسین، دوست من ممنون که انقدر با دقت خوندی
من که از خدامه با هم بریم.
شاید من چون موقعی که ناراحت بودم نوشتمشون فکر میکنم ناامید کننده است.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی