جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

خوشبختی

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ق.ظ

پرده اول ـ خوشبختی:


چند وقت پیش اسماعیل در بلاگش پستی با مضمون خوشبختی زده بود و پرسیده بود: 

می خواهم بپرسم  که خوشبختی برای شما چیست؟

دقیق تر بپرسم در این دو سه ماه اخیر چه چیزی را خوشبختی می نامید؟


راستش مدت‌ها بود می‌خواستم من هم بنویسم که خوشبختی من در چیست؟ 

من عمیقا حس خوشبختی می‌کنم.

برای من خوشبختی در چیست؟ 


برای من خوشبختی در سلامتی پدر و مادرم است، در غر زدن‌های مادرم و خستگی‌های پدرم است، در غذاهای خوشمزه‌ای که آخر هفته می‌خوریم و دور همیم، در آبگوشت‌هایی که مادرم برایم می‌پزد و من دولپی با پیاز می‌خورم.

برای من خوشبختی در رفتن به خانه مادربزرگم است زمانی که می‌دانم یک نفر با تمام وجودش مرا دوست دارد.


برای من خوشبختی در دانشگاهم است، در دوستانی پاک و بی‌ریا مثل اسماعیل و امیرحسین، در گپ و گفت‌های بی نتیجه‌مان، در خیال پردازی ها نسبت به آینده‌مان.


برای من خوشبختی در فوتبال جمعه‌هاست، زمانی که در دل‌گیر ترین لحظات هفته، ساعت ۸ شب جمعه با انگیزه زیاد به سالن می‌رویم و ۹۰ دقیقه بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنیم، می‌دویم و خودمان را تخلیه می‌کنیم. 

برای من خوشبختی در رالی‌های پینگ‌پنگ است، در وزنه زدن و خسته شدن.


برای من خوشبختی در کد زدن و قهوه خوردن است، در یادگیری چیزهای جدید، در کاری که انجام می‌دهم و حقوق نه چندان زیادی که می‌گیرم. برای من خوشبختی در ساختن چیزهای جدید با کد زدن است. 


بله من با همین چیز‌های کوچک بالا خوشحالم، به جای اینکه با نداشته‌هایم خودم را شکنجه کنم بابت داشته‌هایم خدا را شکر می‌کنم و هر لحظه‌هم که نعمتی را از من بگیرد، خدای نکرده پدر و مادر طوریشان شود یا مثلا دوستانم اپلای کنند، ناراحت نمی‌شوم، چون می‌دانم این‌ها موهبت‌های خداوند به من بوده است و اختیارش دست خود اوست.


اما حس می‌کنم همه این خوشبختی‌ها معلول یک چیز است.

رابطه خوب من با خدا.

من آدم مذهبی نیستم، حداقل خودم هم فکر می‌کنم بنده خوبی برای خدا نبودم و اشتباهاتم بسیار بوده‌است.


اما من هر گاه اشتباهی کردم پشیمان شدم و سعی کردم جبران کنم، اگر شب گناهی کردم صبح از شدت پشیمانی و ناراحتی، آرزوی مرگ کردم، در طول عمرم سعی کردم دل کسی را نشکنم، اگر با حرف‌هایم کسی را ناراحت کردم آنقدر بعدش عذاب کشیده‌ام که همیشه غرورم را شکستم و کلی عذرخواهی کرده‌ام.


خدایا شکرت که من خوشبختم.



پرده دوم ـ کرج:

پریروز دوباره بعد از ۱ سال به کرج رفتم، انقدر  حالم بد شد که صد بار از رفتنم پشیمان شدم.

من آنروز در کرج قدم زدم.
 
در بلوار ماهان، پسری را دیدم که سرش را پایین انداخته و در رویاهایش غرق شده‌بود، پسری که رویایش طلا شدن در المپیاد بود و همه عشقش دوستان دبیرستان و گیم‌نت رفتن.

در کنار مدرسه، دو جوان را دیدم که جلوی مغازه‌ای نشسته‌اند و برای هم درد دل می‌کنند، از قیافه‌شان معلوم بود که ساعت‌هاست آنجا نشسته‌اند راجع به عشق‌های نوجوانی، رویاهای آینده و دغدغه‌هایشان برای هم حرف می‌زنند.

در پارک خانواده، پسری را دیدم که از شر سختی و فشار کنکور، از ناراحتی المپیادی که برایش تمام شده هر بعد از ظهر به حلقه بسکتبال پارک پناه ‌می‌برد و سعی می‌کرد درد خود را تسکین دهد تا روزها بهتر درس بخواند.

در پای کوه نور، پسری را دیدم که با دختری به کوه آمده بود و با هم فارغ از هر چیز و هر بدبختی که دارند پشت سنگی نشسته و شهر را نگاه می‌کردند.  

در عظیمیه، پسری را دیدم که تکلیفش با خودش مشخص نبود، مدام با خودش دعوا داشت و با خودش حرف می‌زد و کلنجار می‌رفت و سرش را تکان می‌داد.

در مترو، همه مردم را خسته دیدم.

این چیزها حال مرا بد کرد، مرا آشفته کرد.



پرده سوم ـ بازهم Solitude:

من به تنهایی عیدها عادت دارم، اما اینبار فرق می‌کند، اینبار حتی شب عید هم تنها هستم و احتمالا دانشگاه بمانم.
دانشگاه بسیار زیبا شده و صدای پرندگان اینبار در صدای همهمه دانشجویان گم نمی‌شود.
دانشکده تاریک و ترسناک شده، شبیه لوکیشن های فیلم‌های ترسناک هالیوودی.


در اینکه من در تنهایی رد می‌دهم هیچ شکی نیست! حتی می‌دانم بخش بزرگی از حال الانم بخاطر تنهایی‌ام است، اما از این ها گذشته تنهایی همیشه برای من یک فرصت بوده تا چیزهای جدید یاد بگیرم و بازتر فکر کنم.
حس می‌کنم این دردها مرا قوی تر هم می‌کند.


عیدتان مبارک
 


۹۶/۱۲/۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰
میلاد

نظرات  (۶)

تنها نیستی که اینجا خونه ی خودته با مهمونای خودت.
مبارک باشه عیدت. 
برقرار باشی 
پاسخ:
نمیشناسمتون. 
ولی ممنون 
عیدتون مبارک
۰۱ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۷ محمدمهدی طاهری
سلام
سال نوت مبارک 3>
شما نمیای کرمان؟ :))
اگه اومدین خوش اومدین...
Acm.kermancs.ir
پاسخ:
سلام 

به به چقدر خوبه

حتما میام

فقط ناموسا سوالاتون نظریه اعدادی و تئوری خام نباشه :))
۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۱ محمدمهدی طاهری
چشم :) سوال قشنگ میدیم ایشالا :))
قدمتون رو چشم :) به بچه هاتونم بگو :)
پاسخ:
مطمئنم همینطوره

چشم 

گذاشتم گروه ای سی ام مون
۰۲ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۹ محمدمهدی طاهری
ممنون :x :x :-*
پاسخ:
:))
تازه دیدم وبلاگ داری:))))
مثل متن های من می نویسی.... با این تفاوت که من زیپ میکنم و یه رمز ۲۰ رقمی روش.... ولی تو توی وبلاگت میذاری😂
راضی بودم از متنت.
راستی عیدت هم مبارک
پاسخ:
آره خیلی وقته می‌نویسم.

شاید تو کار درست رو می‌کنی که پابلیکش نمی‌کنی.

قربانت، عید تو هم مبارک باشه بازم. :)
۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۲ اسماعیل نادری
پرده دوم رو فیلمش کنی کمی از فایت کلاب نداره
خیلی قشنگ بود
پاسخ:
آره.

خود درگیری!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی