جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

آدینه با سایر روز‌ها متفاوت است

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ق.ظ

جمعه، ساعت ۷ صبح از خواب بلند میشوم؛ سعی می‌کنم بازم بخوابم، قلت بیشتری در تختم می‌زنم اما خوابم نمی‌برد، به ساختمان روبرویی خیره می‌شوم.


پنج دقیقه، ده دقیقه، یک ربع، نیم ساعت، تا بالاخره خسته می‌شوم بلند می‌شوم تا در خانه، قدمی بزنم.


همه خوابند و من که طبق معمول کاری در خانه ندارم از خانه بیرون می‌زنم تا به اتاق خودمان در دانشگاه، اتاق ACM و رباتیک بروم.


روزهای جمعه خیلی با روزهای دیگر فرق دارد، جمعه این اتاق لعنتی دلگیر است.

بچه‌های رباتیک نیستند تا در کار هم interrupt بیندازیم، از کار هم بپرسیم و از خوراکی‌های هم بخوریم.

بچه‌های خودمان نیستند تا بحث‌های حاشیه‌ای از فلان دانشگاه روسیه بگیر تا اتفاقاتی که در فلان مسابقه افتاد، بکنیم.

سر صدا و همهمه‌ی اتاق بغل هم نیست، فضا به قدری ساکت است که صدای حرکت کلاغ‌ها روی شاخه‌های درختان حیاط پشتی دانشگاه را هم می‌شنوم.

حتی آرمین هم نیست که سر به سر هم بزاریم و سر روشن کردن کولر دعوا کنیم.


فقط منم و خودم.


جمعه‌ها فرق دارد. 

جمعه‌ها من دلم برایشان خیلی تنگ می‌شود.

جمعه‌ها من دلم برایتان خیلی تنگ می‌شود.

من سر و صدای شما را دوست دارم، 

نه! 

من به سر و صدای شما نیاز دارم.

من به بحث‌های بی‌ارزش و بی‌نتیجه‌مان نیاز دارم.

چای خوردن تنهایی به من نمی‌چسبد، دوست دارم شما که لیوان ندارید، من لیوانم را به شما بدهم و دوتایی با یک لیوان چای بنوشیم.

دوست دارم سر به سر کسری بگذارم.

دوست دارم هر چند دقیقه یک هیس بلند به آرمین بگویم و به شوخی به محسن بگویم که «خیلی نوبی».


ای عقربه ساعت زود بچرخ و شنبه شو تا بچه‌ها برگردند....



خدایا، من بعضی مواقع‌ یاد چیزهایی میفتم که نباید بیفتم.

این اتفاقی که نباید بیفتد در جمعه‌ها که حواسم پرت نمی‌شود بیشتر می‌افتد.

خدایا، خاطراتی برای من زنده می‌شود که نباید بشود.

این‌جور موقع‌ها فقط می‌توانم از تو بخواهم که این چیز‌ها را از ذهنم دور کنی.

آخر خودم چه طور به مغزم فرمان بدهم که فلانی را به خاطر نیاور!؟


حس می‌کنم من که یک پسرم نباید انقدر احساساتی باشم، من یک دختر ۱۴ ساله نیستم، من یک پسر ۲۱ ساله با ریش و پشم فراوانم!


حس می‌کنم من که از بچگی ذهنم با ریاضیات درگیر بوده و قوی‌ترین درسم در مدرسه و دانشگاه درس‌هایی با ته‌مایه ریاضی بوده نباید اینطور باشم، من که یک نقاش هنرمند نیستم!


بقیه هم مثل من هستند، شاید! شاید آن‌ها هم احساسات من را دارند اما ابراز نمی‌کنند یا لااقل من آدرس بلاگ آن‌ها را ندارم.

نمی‌دانم!


اما حس می‌کنم من نباید اینطور باشم.

۹۶/۰۷/۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

نظرات  (۲)

کسایی که دستی تو ریاضی دارن آدمای احساساتی هستن عموما!
ولی کنترل و منطق هم دارن
پاسخ:
شاید
۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۳ اسماعیل نادری
با ریش و پشم فراوانم:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
جمعه ها اگه می شد فقط می گرفتم می خابیدم:(
پاسخ:
استاد مگه این درسا میزارن ؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی