جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

داشتم چت می‌کردم، ناگهان حس کردم ستون‌های خانه می‌لرزد، اندکی مکث کردم و بعدش خونسرد به گوشه در چسبیدم.

از اتاق که بیرون آمدم همه سراسیمه بودند و اصلا نمی‌دانستند چکار می‌کنند، من اما هوشیار فقط نگاه می‌کردم، حس کردم که زلزله سنگینی است چون ستون‌های خانه ما خیلی لرزید. 

همه خانه‌ها خالی شده بود و همه در خیابان بودند، مثل اینکه زلزله زیاد قوی نبود، خانه ما خیلی شل ساخته شده‌است.
 
همه اعضای خانواده اتحاد نظر دارند که ما باید امشب بیرون بخوابیم اما من آن‌ها را درک نمی‌کنم، کمی در خیابان‌ها گشت می‌زنیم.

من به خانه برمی‌گردم اما آن‌ها نه.

توبه‌ کردم، نماز‌ آیات را خواندم، اگر بشود تا نماز صبح بیدار می‌مانم و  بعد می‌خوابم.

اگر بمیرم، پاک می‌میرم اگر نمیرم هم خوشحالم که حداقل امشب را بیرون نخوابیدم.

بیرون خوابیدن مصیبتی است که خستگی‌اش در روز بعد می‌ماند.



از خونسردی و تسلط خودم خیلی لذت بردم، نمی‌دانم این‌ها به‌خاطر نترسیدن از مرگ است یا تمرین‌هایی که برای نداشتن استرس کرده‌ام هر چه هست من خوشحالم.


میلاد
۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۳:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

پرده اول ـ پایان ای سی ام

حالا که ای سی ام تمام شده می‌توانم بروم دنبال زندگی و کمی فکر کنم، تا زودتر به خواسته‌های این پست برسم.

کتاب‌های خوبی به‌دستم رسیده که باید تا آخر سال بخوانم.


ای کاش وقتی ۲۰ ساله بودم می‌دانستم

هنر شفاف اندیشیدن - که واقعا خواندن ۲۰ صفحه‌اش من را بسیار به وجد آورده

زندگینامه الون ماسک - که استاد درس آزمایشگاه سیستم عامل به‌ من هدیه داد 


اگر بتوانم باید حتما از این کتاب‌ها هایلایتی بردارم تا بعدا بعضی اوقات مرورشان کنم.


پرده دوم - جامانده از نوجوانی


سشنبه تنها یک کلاس داشتم که آن‌هم ساعت ۰۹:۱۵ تمام می‌شد، سکه‌هایی که داشتم را فروخته بودم تا باز‌هم بیت‌کوین یا اتریوم بخرم.

(این چند مدت از این راه کلی سود کرده‌بودم)


این سکه‌ها میراث مسابقات برنامه‌نویسی و حقوقم بود(به پیش‌نهاد مادرم هر چقدر می‌گرفتم سکه می‌خریدم تا خرج نکنم)

نمی‌دانم که چه شد که سشنبه یاد بچه‌گی ام افتادم...


من پینگ‌پنگ را دوست داشتم، خیلی هم دوست داشتم، آنقدری که تقریبا هر روز یک‌ساعت قبل شروع سانس تمرینم به سالن می‌رفتم تا بقیه را تماشا کنم. 

یادم می‌آید که آن زمان همه بچه‌ها کلی لباس و کفش مخصوص پینگ‌پنگ داشتند و من نداشتم.

هر ماه راکت عوض می‌کردند اما من تقریبا ۲ سال با یک رویه خیلی سطح پایین بازی کردم.

مربی سالن، تا زمانی‌ که با او کلاس خصوصی نمی‌گرفتی به تو توجهی نمی‌کرد و من هم که اصلا سمت این چیز‌ها نمی‌رفتم.

من خانواده فقیری نداشتم، 

مشکل این بود که من خجالت می‌کشیدم که از پدرم بخواهم پول این‌ چیزها را بدهد، راستش را هم بگویم دو سه بار هم مادرم بدجور ذوقم را کور کرد.


- همین کفش خوبه دیگه کفش پینگ‌پنگ چیه مگه.

- مگه پیراهن پینگ‌پنگ با پیراهن معمولی چه فرقی داره؟

- به جا فکر کردن به راکت، بازی‌ت رو خوب کن.


این مکالمات کافی بود تا من هم ‌دیگر چیزی به آن‌ها نگویم.

در ۵ سال کودکی که بازی می‌کردم پدرم که هرگز نیامد ببیند من چه‌کار می‌کنم.

مادرم هم زیاد برایش مهم نبود، چون از پینگ‌پنگ خوشش نمی‌آمد و از حق نگذریم خواهرم هم آن موقع خیلی کوچک بود و حواس مادرم بیشتر به خواهرم بود.


آن روزها گذشت اما سشنبه حس کردم عقده‌ای از بچگی برای من باقی‌مانده.

به این فکر کردم که چرا من آنطوری بودم ولی خواهرم چند وقت پیش nمیلیون پول داد و پیانو خرید، چرا من ۷ سال در مدرسه تیزهوشان با خرج حداقلی زندگی کردم اما خواهرم تقریبا اندازه خرج یکسال الآن من شهریه مدرسه می‌دهد؟ چرا از پدرم پول نمی‌گرفتم تا راحت‌تر باشم؟


گور پدر بیت‌کوین و سود و مادیات.


غروب رفتم سمت منیریه، یک میلیون و خورده‌ای خرج راکت، کفش، چنتا تی‌شرت،کیف، شرت و صدالبته هدبند با مارک Butterfly(برند مورد علاقه من در پینگ‌پنگ) کردم.


حس خوبی بود!

دوباره می‌خواهم پینگ‌پنگ را شروع کنم، فقط و فقط برای خودم.

با بقیه پول‌ هم مقداری بیت‌کوین کش خریدم.


پرده سوم ـ  دوستان دوست‌داشتنی

آدم‌های اطرافم خیلی خوب هستند و خیلی چیز به من اضافه می‌کنند.

پارسا با حرف‌های قشنگی که می‌زند و چیزهایی که به من یاد داده و می‌دهد.

اسماعیل که باعث می‌شود همیشه مطمئن باشم یکی در دانشگاه هست که بتوانم رویش حساب کنم. یکی که برای هر کاری پایه و دیوانه باشد مثل خودم. یکی که باهم وسط کلاس ریاضیات مهندسی بدویم و برویم شیرموز بخوریم و برگردیم.

پویا عزیز که مثل یک برادر ۱۰ سال بزرگتر تجربیاتش را در اختیار ما می‌گذارد.

آرمین که می‌توانم سفره دلم را کامل پیشش باز کنم.

امیرحسین ب. که هر موقع در سایت می‌بینم در حال کد زدن است از او انرژی می‌گیرم.

محمدامین که همیشه تلاشش باعث می‌شود منم برای سخت‌کوش بودن تلاش کنم

و همه دوستان دانشگاه که با هم خوشیم.


قطعا اگر شما نبودید، حال من هم انقدر خوب نبود، از خدا می‌خواهم که دوستانم را برایم حفظ کند.

بعضی موقع‌ها می‌ترسم که اگر دانشگاه تمام شود این دوستان هم مانند دوستان دبیرستان از دست بروند.

واقعا ترسناک است.



پرده چهارم ـ‌ نتیجه ای سی ام

آورده اش برای من فقط یک ربع سکه و یک مقدار بیت‌کوین جایزه‌اش بود.

امسال وحشتناک بود، ما مقدار خوبی وقت گذاشته بودیم اما بازهم نتوانستیم آنطور که باید باشیم.

بگذریم، از بهانه آوردن و توجیه کردن متنفرم.

فردا همه می‌پرسند،

فردا همه کنجکاوند، 


- میلاد چی شد؟ سهمیه گرفتید؟ ای بابا شما که خیلی خوب بودید ، شما که مسابقه مشهد و دانشگاه‌ تهران را ترکوندید.

چرا سهمیه نیوردید؟


بعضی اوقات این سوال‌ها از طرف دوستان است، اما بعضی اوقات از طرف کسانی که فقط می‌خواهند زخم زبان بزنند.

جملات خوبی برای افراد دسته دوم آماده کرده‌ام، اینبار بر خلاف همیشه نمی‌خواهم سکوت کنم و فقط لبخند بزنم.


از حرف‌های بالا که بگذریم راجع به ادامه دادن یا ندادن ای‌سی‌ام در حال حاضر تصمیم نمی‌گیرم.

در این چند سال تجربه کسب کرده‌ام و می‌دانم شوری که آدم در این لحظات پیدا می‌کند اجازه نمی‌دهد تا آدم تصمیم درست را بگیرد.


باید بشینم درست فکر کنم،

نه دوست دارم بازنده از میدان بیرون بیایم، نه دوست دارم همه چیزم را در راه یک مسابقه قمار کنم.

میلاد
۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

دومین شعر از مجتبی کاشانی:

نازنین

داس بی دسته ما
سالها خوشه نارسته بذری را برمی‌چیند
که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا
خرمن کشته امروز تو را می‌جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ
در نگاه فردا
هیچ‌کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟
هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی‌گوید برخیز
که صبح است،
بهار آمده است

تو بهاری
آری
خویش را باور کن
میلاد
۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ذهن ما زندان است 

ما در آن زندانی 

قفل آن را بشکن 

در آن را بگشای 

و برون آی ازین دخمه ظلمانی


نگشایی گل من 

خویش را حبس در آن خواهی کرد 

همدم جهل در آن خواهی شد 


همدم دانش و دانایی محدوده خویش 

و در این ویرانی 

همچنان تنگ نظر می مانی



هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است 

ذهن بی پنجره دود آلود است 

ذهن بی پنجره بی فرجام است 

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای 

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد 

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد 

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند 

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد 

بگشاییم کمی پنجره را


بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد 

و به مهمانی عالم برود 

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی 

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی 

طعم احساس جهان را بچشیم 

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای


ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر 

دین خود را بدهیم 

سهم خود را ببریم 

خبری خوش باشیم


و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان 

به طراوت و ترنم 

تسکین و تسلی برسد


و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

در ذهن زمان 

و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق 

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است 

گل در آن باید کاشت 

و نکاری گل من 

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ 

کمتر از زحمت برداشتن 

هرزگی آن علف است 

گل بکاریم بیا 

تا مجال علف هرز فراهم نشود


بی گل آرایی ذهن 

نازنین ؛ 

نازنین ؛ 

نازنین 

هرگز آدم ، آدم نشود.


شاعر: مجتبی کاشانی

میلاد
۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

جریان متوقف می‌شود..


تصمیم گرفتم مدتی ننویسم، این مدت چقدر طول می‌کشد؟ نمی‌دانم.

اما روزی که دوباره «جریان»، جاری‌ شود قطعا من می‌دانم که می‌خواهم جریانِ زندگی‌ام به کدام سمت برود.‌ من می‌دانم که قراراست در «جریان» خاطرات یک کارآفرین که روز‌ و شب برای کارش علی‌رغم همه محدودیت‌ها تلاش می‌کند ثبت شود یا دانشجویی که برای تحصیل یا کسب تجربه به خارج از کشور رفته‌است یا شاید سناریویی غیر از این دو سناریو برای زندگی من

 نوشته شود(تقدیر یا خواست خدا)/بنویسم(خودم)/بنویسیم(خودم و تقدیر و خدا).


آنروز قطعا من می‌دانم که قرار است یک مدیر‌آینده در جریان بنویسد یا یک مهندس‌ کامپیوتر.


آنروز حداقل چشم‌اندازی برای آینده خودم متصورم؛ نه مثل الآن، گنگ و کور، هر طرفی که دیگران می‌روند یا جامعه خوب بودن آن را به من تلقین کرده‌است، بروم.


روزی که نقش واقعیت از نقش رویا در زندگی‌ام پر رنگ تر شود و روزی که آنقدر از درون قوی باشم که شب‌ها وقتی به خودم فکر می‌کنم با رضایت بخوابم.

روزی که درون‌گرا تر شوم و احساساتم را به راحتی کنترل کنم.

آنروزی که گوش‌دادن و فکر کردن در وجودم بسیار قوی‌تر از حرف‌های بی ارزشی که می‌زنم باشد.

روزی که هیچ چیزی جز خودم من را ناراحت نکند و غرور،خودنمایی و کارکردن برای رضایت و تشویق جامعه و مردم در وجودم خط بخورد.

همان روزی که دیگر هیچ دو حس متضادی در من نباشد و طناب وجودم با کشیده شدن به جهت‌های مخالف پوسیده نشود.


 فکر می‌کنم واژگان بالا بهتر از جمله :

شاید آنروزی که افعالم ماضی بود بازگشتم.

قطع شدن «جریان» را توجیه کند.


آنچه اکنون می‌دانم و به آن یقین دارم اینست که جریانی که جهتش مشخص نباشد به هیچ کجا نمی‌رسد و دردی از کسی و از خودش دوا نمی‌کند.


تو دعا کن مرا.



پی‌نوشت۱:

کاملا بی‌ربط اما بعد از «مکان‌های عمومی» دیگر کتابی از نادر ابراهیمی نمی‌خوانم، نه اینکه بد باشد، بسیار عالی بود اما بالاخره آدم باید چند کتاب خوب برای وقتی که پیر می‌شود نگه دارد دیگر. نه؟!

میلاد
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر