جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای یک دقیقه هم که شده فرض کن که دیگر آدم نیستی، دیگر نفس نمی‌کشی،  راه نمی‌روی و کسی دوستت ندارد وتو هم کسی را دوست نداری.
تو حتی یک حیوان هم نیستی، حتی یک گیاه، تو اصلا موجود زنده‌ای نیستی.

تو یک طنابی، بله درست شنیدی! یک طناب. یک طناب که نه انقدر خوشبخت است که به شاخه‌های درختی وصل باشد و بچه‌ای پاک روی آن بنشیند و تاب بخورد و صدای جیغ و دادش جنگل را پر کند، نه آنقدر نحسی که به سقفی متصل باشی تا دختری که افسرده است یا پسری که به آخر خط رسیده است یا مجرمی که اکنون از کارهایش پشیماند با تو دار بخورد.

تو طنابی اما نه طنابی کارساز که برای کشیدن ماشین‌ها در مواقع اضطرار به کار می‌رود یا طنابی که در حقیر‌ترین شکل ممکن زیرپوش و لباس‌های چرک شسته شده رویش آویزان می‌شود.
تو طنابی، اما اشتباه نکن تو طناب یک سنگ‌نورد قهرمان نیستی که به خودت میبالی.

تو طنابی هستی که بین دو غول بزرگ افسانه‌ای که باهم مسابقه طناب‌کشی می‌دهند قرار گرفته‌ای. این طناب‌کشی تفاوت بسیاری با طناب‌کشی‌هایی که تا به حال در خیابان های کوچه‌تان دیده‌ای دارد.
این مسابقه لعنتی هیچوقت تمام نمی‌شود و تو مادام کشیده می‌شوی. کشیده می‌شوی اما هیچگاه پاره نمی‌شوی، یعنی سعی می‌کنی که پاره نشوی.
منتظری که بالاخره یکی از این دو غول بزرگ خسته شود، طناب را بندازد و تو در دستان غول دیگر قرار بگیری اما این مسابقه تمامی ندارد.
تو مادام کشیده می‌شوی، خسته شدی از کشیده شدن و کم مانده که پاره شوی اما همچنان به مقاومت ادامه می‌دهی.

دلت می‌خواهد زبان داشتی تا میان این دو غول بی‌شاخ و دم میانجیگری کنی تا از کشیده شدن نجات پیدا کنی اما متاسفانه خودت هم خوب می‌دانی که این دو غول هرگز با یکدیگر صلح نخواهند کرد.
یعنی این قضای پروردگار است که بر دهان یکی‌شان جاری شده که «لا تلبسوا الحق بالباطل»

خیلی خوب، تصور کردی؟!
و من در تمام زندگی‌م حس این طناب را داشتم که بین دو غول بدی و خوبی کشیده می‌شد. بدی و خوبی که نه بدی‌هایش ممکن است در ذهن تو واقعا زشت باشد و بد ، نه خوبی هایش ممکن است قشنگ باشد و خوب، اماچه کنیم که  در ذهن من اینگونه تعبیر شده‌است.
من از اوایل نوجوانی‌ام تا کنون کشیده شدم و خوشبختانه هنوز پاره نشدم.

بخاطر اینست که میگویم کشیده شدن بدترین حس دنیاست و خاکستری هم بیچاره، چون نه میتواند مثل سفید پاک باشد و نه می‌تواند شبیه سیاه شود.


پ.ن:
اما راه حل چیست؟!
راه حل تنها یک چیز است :
از دست یکی از غول‌ها سر بخوری و بیفتی.


میلاد
۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

پرده اول - کاربرد دوستان دبیرستان:

نمی‌دانم شنبه شب بود یا یکشنبه، یا شاید اصلا یک روز دیگر. هر چه که بود، من و پدرم در خانه تنها بودیم و در سکوت مطلق، بازی استقلال تهران و استقلال خوزستان را آرام و بی سر و صدا تماشا می‌کردیم. من روی مبل، بیشتر از اینکه حواسم به بازی خسته کننده استقلال باشد در رویاهایم سیر می‌کردم و پدر روی زمین نشسته و بر خلاف همیشه، بدون هیجان بازی را نگاه می‌کرد.

در تلاطم موج‌های رویاهایم غرق شده بودم که ناگاه صدای ویبره موبایل به گوشم رسید. ابتدا گمان کردم تلفن پدر است اما از انجایی که تلفن پدر روی میز روبروی من بود و کسی دیگر هم خانه نبود فهمیدم که صدای تلفن خودم است که از اتاقم می‌آید.

در مسیر پذیرایی تا اتاق خودم به این فکر بودم که لابد باز ایرانسل زنگ زده که بگوید « آقا بیاید سیم کارتتون رو ۴جی کنید.».

به اتاق که میرسم میبینم که تصویر آقای م. روی گوشی نقش بسته است و با کلی ذوق به سمت تلفنم میدوم.

تا می‌آیم به تلفن پاسخ دهم باتری گوشی‌ام تمام می‌شود و در دلم چند فحش آبدار نثار این تلفن بی صاحب می‌کنم.

فورا گوشی را به پذیرایی می‌آورم و به شارژر وصل میکنم و در همین میان کلی دلم را صابون میزنم که لابد آقای م. بعد از این همه مدت دلش یاد ما را کرده، شاید همین الان جلوی خانه ما پارک کرده و قصد غافلگیر کردن من را دارد و می‌خواهد که به یاد قدیم ها با هم بیرون برویم.

کلی ذوق کرده ام و از طرفی نگرانم که نکند آقای م. از دستم ناراحت شود.

گوشی که اندکی شارژ می‌شود و روشن می‌شود دوباره عکس آقای م. روی گوشی می‌افتد و من گوشی را جواب می‌دهم.

تا سلام می‌کنم بلافاصله در حرف من می‌پرد و از من میپرسد « یه سوال دارم فوری جواب بده ! آقا اطراف فلان جا رستوران خوب میشناسی؟» 

جواب می‌دهم‌«نه» و آقای م. بلافاصله خداحافظی می‌کند گوشی را قطع میکند.

بهت تمام وجودم را فرا می‌گیرد.

پدر به من زل می‌زند و منم به پدر.

دوست دارم به پدر بگویم « آخر پدر تو میدانی بعد از چند ماه یکی از دوستانت بهت زنگ بزند و صرفا آدرس رستوران را بخواهد چقدر برایت سنگین است»

اما سرم را پایین می‌اندازم و سکوت می‌کنم. کلی خودم را به خاطر احساساتی که قبل از جواب دادن تلفن داشتم سرزنش می‌کنم.


پرده دوم - بیدارخوابی:

 ساعت نزدیک ۳ بامداد است و من روی کاناپه خوابیده و کانال‌ها را جابه‌جا میکنم. خوابم می‌آید اما نه حال رفتن به اتاقم را دارم و نه دوست دارم که بخوابم. از فرط بیکاری فوتبال دو تیم برزیلی که اصلا اسمشان هم تابه‌حال نشنیده ام را نگاه میکنم.

در واقع جعبه جادویی در پس زمینه روشن است و من بی توجه به آن غرق فکر با خودم هستم.


« هی تو!

تا به حال شده وقتی که یک روز پر از کار را سپری کرده‌ای، وقتی هم در دانشگاه وضع خوبی داری، هم خانواده خوب و هم کلی نعمت دیگر که خدا به تو داده، وقتی که تقریبا خلا هیچ چیزی را حس نمیکنی، احساس پوچی کنی؟

شده تا به حال احساس کنی که دیگر کاری برای انجام دادن نداری و اگر عزراییل همین فردا دست روی شانه‌ات بگذارد تو هم دستش را لمس میکنی؟

شده تا به حال حس کنی که در این دنیا چیز ارزش جنگیدن ندارد، حتی وقتی پایدار ترین چیزها مانند علم هم با اتفاقی مثل فراموشی از بین می‌روند؟ »

به سختی خودم را از جا می‌کنم به تخت خوابم میرسم و روی آن افتاده و دیگر نمیفهمم که چه می‌شود.



پرده سوم - تنهایی، فرصت یا درد؟


ساعت ۱۱ و نیم شب است و دارم به این فکر می‌کنم که آیا باید تنهایی را قبول کرد یا با آن جنگید؟

آیا تنهایی یک فرصت است که استعدادهای انسان در آن شکوفا می‌شود یا اینکه تنهایی که مصیبت است که آدم را از رسیدن به هدف‌هایش باز می‌دارد.

آیا آدم‌های موفق چون تنها بودند موفق شدند یا چون تنها نبودند، آیا اصلا تنهایی ربطی به میزان موفقیت آدم‌ها دارد؟

آیا تنهایی به تعداد آدم های دورت بستگی دارد یا صرفا یک حس گذراست؟

تاثیر شبکه‌های اجتماعی به میزان حس تنهایی آدم‌ها چیست؟

آیا شبکه های اجتماعی انسان را به از تنهایی نجات می‌دهد یا انسان را روز به روز تنها تر می‌کند؟



جدا از همه این‌ها سر آخر تصمیم می‌گیرم که بر خلاف گذشته که تلاش احمقانه و حقیرانه‌ای برای تنها نماندن داشتم این‌بار تنهایی را به عنوان یک فرصت قبول کنم و اصلا با آن نجنگم و از آن در راستای اعتلای اهدافم استفاده کنم.

دیگر وقتی را برای مبارزه با تنهایی هدر نمی‌دهم.


حس می‌کنم باید هر چه سریعتر دوباره رابطه‌ام با خدا را ترمیم کنم و گرنه این افکار پوچ در ذهن من ریشه می‌زند و بعدا خشک کردن این ریشه بسیار سخت می‌شود.


میلاد
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

با یک تغییر کوچک و یک ابتکار از سوی خودم، این هفته productivity ام بسیار بهتر شد.

در بسکتبال یک آنالیزور وجود دارد که تمام مسئولیتش پر کردن یک برگه به نام Point Sheet است.

در Point Sheet تمام فعالیت‌های یک بازیکن مثل تعداد پرتاب‌های درست، پرتاب‌های اشتباه، دقایق بازی، لو دادن توپ و... گزارش گیری می‌شود تا هم مربی هم بازیکن بتوانند بهتر از اوضاع اطلاع داشته باشند و این کار پس از مدتی انقدر مفید واقع شد که امروز هر تیمی، حتی تیم‌های استانی نونهالان هم Point Sheet را پر میکنند.

من هم یک Point Sheet برای زندگی خودم تهیه کردم که عکسش را هفته بعد میگذارم چون این هفته عکس قشنگ‌تری برای گذاشتن دارم به علاوه وقتی به پارسا هم نشانش دادم بسیار استقبال کرد و ازم خواست تا برای او هم تعدادی پرینت بگیرم و پیشنهاداتی داد که باید اندکی در برگه فعلی دست ببرم تا بهتر شود.


این هفته تقریبا به جز یکشنبه که سر‌کار رفتم بقیه اوقات در یکی از این حالات گذشت‌:


کانتست - UpSolve - غذا‌خوردن - خواب - اتوبوس و BRT


حالم به اندازه قابل توجهی به اواخر دوم دبیرستانم شبیه شده است. روزها با حل مسئله های لذت بخش شب می‌شوند.

زندگی بسیار لذت بخش شده است و از بند تعهد‌های درسی و کلاس رفتن و تکلیف و امتحان آزاد شدیم و فرصت پیدا کرده‌ایم کارهایی که دوست داریم را انجام دهیم.


این هفته اکثر روزهایم به تنهایی و در اتاق ACM دانشکده گذشت و به طبع آن چیزی برای نوشتن ندارم.


اما این هفته یک اتفاق جالب رخ داد و آن هم به دنیا آمدن پسرخاله جدیدی برای من بود، پسرخاله دیروز به دنیا آمد و من هنوز به عیادت خاله و زیارت پسرخاله نرفته‌ام.

مثل اینکه پسرخاله تازه به دنیا آمده برای خودش پهلوانی است، ۴ کیلو و نیم برای یک بچه یک‌روزه زیاد است. نه؟!


متاسفانه هیچ حرفی برای گفتن ندارم و این پست خیلی بی‌بار و مسخره شد.

چه کنم؟

مطلب کپی کنم یا جک بزارم؟

یا برایتان داستان بنویسم؟

یا از خبرآنلاین و انتخاب برایتان اخبار کپی کنم؟


توضیح عکس: یک روزگی پسرخاله


[متاسفانه بیان باکس سرویس نمیده فعلا اما به زودی آپلود میکنم]

 

میلاد
۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دانه دانه روزهای تابستان از تقویم خط می‌خورند به روز تولد من می‌رسیم.

طبق عادت هر ساله موقع تولد باز باید حسرت لحظاتی را بخوریم که از دست رفت و به این فکر کنیم که امسال می‌توانست چقدر بهتر باشد، اما از حق نگذریم امسال بعد از چند سال جنگ فرسایشی یکی از آرام‌ترین سال‌های زندگی من بود.

می‌شود گفت تقریبا در درس موفق بودم در کار هم خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفتم، از ACM هم بگذریم! تجربه شد.


عادت به تولد گرفتن ندارم اما به تبریک شنیدن چرا.

علی رغم هرسال، امسال اکثر دوستان تولد من را فراموش کرده بودند، البته من از شنیدن تبریک نه خوشحال می‌شوم نه ناراحت اما این نشان می‌دهد که شاید امسال در رابطه‌های دوستانه ام بیشتر در سایه بوده‌ام و کمتر در حفظ کردن روابط دوستانه ام کوشیده‌ام.


این هفته Rating کدفورسزم به پایین ترین حد در سال اخیر رسید، چند وقتی است که نمیدانم چرا اما درست کانتست نمی‌دهم البته از روند حل سوال‌ها راضی هستم و امیدوارم بهتر شود.


خواندن کتاب استاد زریاب‌خویی را شروع کرده‌ام و امیدوارم که تا هفته بعد تمام شود. این دو هفته بیشتر درگیر کار کردن بودم اما هفته آتی قصد دارم که بیشتر به خودم خدمت کنم.


این دو هفته زیاد حالم خوب نبود...



بنشینم و صبر پیش گیرم


میلاد
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر