جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بهار به سرعت نور جای خود را به پاییز داده بود و فصل پر شدن قبرستان سر رسیده بود.

قبرستانی که ما در آن ساکن بودیم برای دفن رویاها ساخته شده بود اما هر کس که برای دفن رویا می آمد نمیتوانست مرگ رویاهایش را تحمل کند و خود را نیز با رویاهایش دفن میکرد.

آخرین مراجعه کننده پاییز هم سر رسید تا پرونده امسال نیز پس از اتمام کار این مرد بسته شود.

مرد بود و انبوه رویاهایی که باید دفن میشدند تا بوی آنها اطرافیان مرد را اذیت نکند.

اما تدفین رویا ها کار ساده ای نبود.

رویاها همانند طفلی بودند که مرد آن ها را از همان دوران طفولیت به بهترین شکل بزرگ کرده بود و شب های بسیاری را برای پرورش آنان صرف کرده بود.

ما نیز مردگانی بودیم که در آن قبرستان همراه با رویاهایمان دفن شده بودیم و تنها شاهد گواهی فوت رویاها بودیم.

مرد تیشه اش را به زمین میکوبید و فریاد میکشید به گونه ای که هارمونی صدای تیشه و غرش های دیوانه وار مرد ترانه ای درد آور پدید آورده بود که تمامی مرده ها را بیدار کرد لکن ما نیز که از قدیمی های قبرستان بودیم اینگونه مراسم های تدفین برایمان تازگی نداشت.

مرد اندکی مکث کرد که نمایانگر این بود که زمین را به قدر کافی کنده است.

رویاها منظم روی هم چیده شده بودند و باید یکی یکی به زیر خاک میرفتند.

رویای اول رویایی با دوستانش بود.

مرد دستش را به پشتش برد تا بدنش را بخاراند گویی کسی زخمی به پشت مرد زده بود.

از زاویه ای که ما مرد را میدیم درست نفهمیدیم آن رویا ها دقیقا چه بود اما رفقا بعد ها برای ما گفتند که مرد در آن رویا دوستانش را جوانمرد و وفادار تصور کرده بود اما دوستانش با او صادق نبودند و رویا شبانه جان سپرده بود.

مرد با قدرت رویای اول را دفن کرد و سینه سپر کرد و مغرور به افق نگریست.

پس از اندکی تعلل مرد به سراغ رویای دوم رفت.

دوستان مرده ی ما که رویای اول را برای ما تعریف کردند نیز همانند ما دستشان از دیدن رویای دوم کوتاه ماند اما اندک مردگانی که تازه وارد بودند و در نزدیکی مرد دفن شده بودند ناگهان زیر خنده زدند.

ما هیچگاه نفهمیدیم که چرا آنها به رویای دوم خندیدند اما همواره آنهارا برای تمسخر رویای دیگران سرزنش کردیم و آنها نیز از کرده خود اظهار ندامت کردند و رویای دوم را مانند رازی نگه داشتند و هیچگاه به ما نگفتند.

هر چقدر هم که چشمانت ضعیف بود یا از مهلکه دور بودی قادر به دیدن رویای سوم بودی زیرا روای سوم رویایی بزرگ بود که در آن مرد دنیا را تسخیر کرده بود.

رویای سوم در قبر همه ی ما نهفته بود زیرا ما همه ساکن یک کشور بودیم و ما را با این ذهنیت پرورده بودند.

رویا ها پشت هم دفن میشدند ما نیز بعضی را میدیدیم و بعضی را نمیدیدیم.

برای ما مهم نبود چون ما مرده بودیم.

نوبت به رویای آخر رسید مرد به رویای آخر خیره ماند و از آنجایی که رویا را به سمت خودش گرفته بود هیچکس رویای آخر را ندید.

مرد خود به خود به شیون افتاد و نتوانست سینه خود را سپر نگه دارد.

قامت مرد خم شد.

آری , رویای آخر برای همه ما دردناک ترین رویا بود و قاتل همه ی ما رویاهای آخرمان بود.

آخرین چیزی که به آن دلبسته بودیم.

شروع به ریختن خاک به روی رویاهای دیگر کرد.

ما نگران بودیم که نکند مرد رویای آخر را دفن نکند و بازهم به آن دل خوش کند تا زمانی رویا زنده شود و مرد با آن شب را روز کند. زیرا میدانستیم عاقبت مرد جنون است و رویای مرده هیچگاه زنده نمیشود و گرنه ما الان در قبرستان رویاها نمرده بودیم.

ما نمیخواستیم مرد به سرنوشت ما دچار شود زیرا علت مرگ همه ی ما جنون در اثر دلبستن به رویاهای مرده ای بود که نتوانسته بودیم مرگ آن ها را قبول کنیم.

قصد داشتیم تجربه ی خود را به مرد منتقل کنیم اما چه کنیم که ما خود مرده بودیم و جانی برای سخن گفتن نداشتیم و از این جهت شرمنده ی مرد شدیم.

در یک لحظه انقلابی به بزرگی انفجاری در مرد رخ داد.

مرد به رویا خیره شد و نگاه کرد , فقط نگاه کرد و نگاه تا اینکه دست خود را مشت کرد و رویا مچاله شد و سپس ان را به زمین انداخت.

خوشحالی در چشمان دوستان مرده ام موج میزد و برای آن ها مهم نبود که بوی تعفن رویای آخر ان ها را خفه کند. من نیز همانند انان شاد بودم و خوشحال از اینکه دیگر مجبور نبودم مرده دیگری را تحمل کنم و برای اولین بار مردی را دیدم که به پای رویای خود نمرد.

مرد به سمت خورشید رفت.

ما نیز همانند مرد دوست داشتیم به سمت خورشید برویم و غروب این موهبت الهی را بار دیگر تماشا کنیم اما چه کنیم که ما مرده ای بیش نبودیم...


میلاد
۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر