جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است


این سالی که قراره برای ما بگذره از همین اولش معلومه که قراره چجور باشه!

یک مدت ننوشتم چون فکر کردم اگر ننویسم بهتره تا الکی بخواهم بنویسم ولی الان حس میکنم واقعا حرف های زیادی برای گفتن و خاطرات زیادی برای پایدار کردن دارم.
(البته دلیل اصلیش این بود که تو یک اقدام انتحاری گوشی و اینترنت رو ازمون گرفتند و الانم تو کافی نتیم!)
این تابستون آرزوی المپیادی بودن برای ما تموم شد و ما بدون هیچ نشانی از المپیاد خداحافظی کردیم.(انداختمون بیرون :دی)

نمره من 130 از 300 شده بود. که خوب اعتراض زدیم و قبول نشد.

زود باهاش کنار اومدم و شروع کردم کنکور خوندن و انصافا هم خوب میخوندم تا اینکه اولین دومینو درست روز تولدم افتاد! اولین اتفاق بد!

که خوب اولیش خیلی شخصیه و دوست ندارم بگم اما بعدیش نتایج کنکور بود!

بچه ها درصداشون خیلی بالا بود اما هیچکدوم رتبه خوبی نیاورده بودن اونم فقط به خاطر معدلاشون بود.

من هم معدلم پایینه و فهمیدم دیگه خوندن کنکور منو به آرزوم نمیرسونه و به خصوص در اون زمان یکی از کسایی که معدلش پایین بود جمله قشنگی به من گفت:

تو در بهترین حالت با این معدلت رتبت 200 میشه و بالطبع اونی که میخوای رو بدست نمیاری

نفر بعدی هم پیشنهاد قشنگی داد:

سعی کن به جای تلاش کردن بیشتر آرزوت رو عوض کنی!

اونروز مدرسه تعطیل شد و رفتم خونه !
انقدر مدرسه مزخرف بود که دیگه به المپیاد فکر هم نمیکردم تو اون بازه ی زمانی!
وقتی رسیدم خونه دیدم نامه ای برامون اومده بازش کردم دیدم از کمیته است و 5 نمره به نمرم اضافه کرده بودن اما چون به حدنصاب نرسیده بود بازهم قبول نشده بودم.

من فقط 2 نمره از 300 نمره میخواستم! یعنی اگر دوتا غلطم نزده بود قبول میشدم.

دیگه انگیزه ای برای درس نداشتم چون میدونستم با این معدلم...

پشت بندش مشکلاتی برامون پیش اومد که دیگه مثل قدیم پول نداشتم و من که عادت به خرج کرده بودم الان با مشکل بی مایگی مواجه بودم.

بعدش یکی دیگه از دوستام که خیلی دوستش داشتم رو از دست دادم.

بعدش دوتا از صمیمی ترین (؟) دوستام طلا شدند.
وقتی اون دوتا طلا شدند نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
این که یکی از دوستات که عین خودت بوده شرایطش طلا میشه فقط یک معنی میده

تو *** هستی و هیچ غلطی نکردی و گرنه طلا میشدی

آره اینجا فهمیدم که نمیشه تقصیر کسی دیگه انداخت .

تنها راهی که داشتم تلاش برای دوباره رفیق شدن با دوستی بود که نمیخواست با من رفیق باشه که اونم بی نتیجه موند و باعث شد خودمو کوچک کنم!

مشکل بعدی عدم تطابق من با بچه های مدرسه بود ! 
کسایی که باهاشون 7 سال یا حتی با بعضیا از دوم ابتدایی رفیق بودم!
من 3 سال از اون ها دور بودم و حالا نمیتونستم تحملشون کنم و اونا هم نمیتونستند منو تحمل کنند 
تنها راه چاره صندلی تکی بود!

اوضاع یکجوریه که دیگه حوصله فیلم جدید هم ندارم و فقط فیلمای قدیم رو دوره میکنم تا وقت بگذره

دیگه دوستی ندارم و حالا میفهمم یک دوست معمولی هم خیلی بدرد میخوره!
به جای دوستاتون قضاوت نکنید !

البته برای مدرسه رفتن انگیزه دارم 
یکی از انگیزه هام معلم شیمی مونه که سر کلاسش من شاگرد زرنگه ام!
باور نمیکنم؟! شیمی که من ازش متنفر بودم همیشه بالاترین درصدمه!

یکی دیگش 10 دقیقه فوتبال توی زنگ تفریحه و بغل کردن( آویزون شدن از) یک پسر 10 سانت از خودم بلندتر برای چند ثانیه بعد از گل وقتی خیس عرقیم!

دیگه حس میکنم وارکرفت هم حال نمیده! انگار بزرگ شدم! 

تفریح جدیدم اینه که با خواهر کوچکم از بالا پشت بوم روی مردم تف کنیم و برای چند لحظه ای باهم بخندیم!

برنامه هامون همه دایورت میشه برای بعد کنکور!
بعد کنکور کوباس یاد میگیرم!
بعد کنکور سنتور میزنم!
بعد کنکور اندروید یاد میگیرم!
بعد کنکور میرم مشهد ته و توشو در میارم!
بعد کنکور میرم کیش به دوستم کمک میکنم!
بعد کنکور میرم سر خاک پدر بزرگم!
بعد کنکور زمین میگیرم فوتبال!

خلاصه بعد کنکور قراره انقلاب کنیم!
البته به شرط اینکه کنکور رو خوب بدیم که مجبور نشیم بزاریم واسه سال دیگه!

امروز هم قولم به مادرم رو شکوندم و بازهم گوشیمو برداشتم که خوب برای اینکه دیگه نشکونم و آه مادر پشتم نباشه سیم کارت رو شکوندم انداختم تو جوب!)

البته نمیخوام ادای بازنده های خسته رو در بیارم چون میدونم ته تهش آزاد قبول میشم و اینکه خیلی از مردها هستند که مشکلاتشون از من بیشتره
آخه درس یا دوستی و عشق چیه که من براش ناراحتم خیلی ها نان برای خوردن ندارند! ( جمله یکی از بزرگان به من) 
نمیخوام هم ناله کنم تا کسی بهم ترحم کنه چون هنوز یک ذره ای غرور برام مونده!
از اونجایی هم که دوستام هیچکدوم اینجا رو بلد نیستند قاعدتا انگیزم نمیتونه جلب توجه دوستام باشه.

هیچوقت تفکر دیگران برام مهم نبوده شاید بخاطر همینه که همیشه با صفر کچل میکنم یا با دمپایی و گرمکن میرم مدرسه اما خیلی حس بدیه وقتی آشناهات تو رو یک بازنده ناراحت جوگیر بیشعور لاشخور نامرد دورو میبینند!
حتی عزیز ترین کسای زندگیت!

راستش نوشتن آدم رو خالی میکنه !

ان مع العسر یسرا

این میتونه به معنی این باشه که آسونی هم تو راهه !
یا شاید هم سختی ها هنوز شروع نشده!
ولی در هر صورت میدونم که اونی که کمکم میکنه تو آینست!

در ضمن وبلاگ منم چرت نیست چون چند وقت پیش فهمیدم 3 4 نفر دی اس یو رو از وبلاگ من یاد گرفتند!

نمیدونم چه خبره اما بیرون کافی نت دارند میزنن و میرقصند!
احتمالا والیبال برده!

اما من دارم اینو گوش میدم!

افسوس واسه تو ای دل ساده که تو هفتا آسمون نداری یه ستاره!


میلاد
۱۱ مهر ۹۳ ، ۲۳:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر