جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است


یکی از عواملی که میتواند به راحتی نقش شایان توجهی در پیشرفت یک فرد در زندگی اش داشته باشد ارتباط صحیح میان مغز و زبان اوست.
اصلا تجربه ثابت کرده است که مغز و زبان به همراه هم غوغا میکنند نمونه اش ساندویچ مغز و زبان!
منظور از ارتباط صحیح این است که زبان بتواند براحتی صفحه مغز را برای طرف مقابل بگشاید و دقیقا منظور شخص را به طرف مقابل برساند.
به شخصه در مدرسه ای بزرگ شدم که اکثر معلم ها بدون اینکه منظور من را بفهمند به سوال هایم پاسخ دادند شاید هم منظورم را فهمیده اند اما به علت سخت بودن بیان کلمه‌ «نمیدانم» سعی در پیچاندن من کرده اند.
چند وقت پیش اتفاقی برای من افتاد که سبب نوشتن این پست گردید
. در کلاس شیمی نشسته بودیم و من برای اولین بار حس میکردم که فرمول نویسی را متوجه میشوم در میانه های درس سوالی برایم پیش آمد.
- آقا ببخشید این ۷ ای که زیر اکسیژن نوشتید انگار O1  تو پرانتز را ننوشتید دیگه.
- من نمیفهمم چی میگی. ولی آره همون که فهمیدی درسته. ذهنیتت رو خراب نمیکنم.
این سخن از آن سخنانی بود که بعد از شندینش نعره زدم و جامه دریدم.
حال که میاندیشم به این نتیجه میرسم که حتی خود من هم معنی سوال خودم را نمیفهمم و این از عدم تعادل بین مغز و زبان من نشئت گرفته است اما پاسخ دبیر بسیار حکیمانه بود.
شاید اگر چرت و پرت سر هم میکرد تا فقط یک چیز گفته باشد (به سان خیلی از معلم های دیگر) من دچار مشکل یادگیری میشدم.
جلسه بعد از فرمول نویسی امتحان گرفت و من به عنوان رتبه سوم از ۲۰ سوال به ۱۸ تا پاسخ درست دادم در کلاسی که تقریبا ۷۰٪ بچه ها زیر ۱۵ شدند.
اما این ۱۸ اصلا برای من مهم نیست آنچه برای من مهم است درس اخلاقی است که از این اتفاق آموختم.
شاید یکی از نتایج این اتفاق این شد که مهارت حل مسئله گروهی ما افزایش بسیاری یافته است و در کانتست های برنامه نویسی اخیر Reborn پیشرفت قابل توجهی داشته است.
به هر حال باید ۲ چیز را همواره به یاد داشته باشیم.
۱- ابتدا حرفی که میخواهیم بزنیم را به بهترین شکل در بیاوریم تا شنونده در فهم و درک آن مشکلی نداشته باشد.
۲- اگر مقصود کسی را نفهمیدیم به او بگوییم تا دوباره برایمان توضیح دهد تا به شعور او توهین نکرده باشیم. او برای ما حرف میزند دیگر!؟

پی نوشت ۱: این پست را که میخوانم گرسنه میشوم.



میلاد
۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۰:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ین روز ها به قدری اتفاقات جالب برایم رقم میخورد که حیفم آمد راجع به آن ننویسم!

به طرز خیره کننده ای دوستانم را از دست میدهم اما نمیدانم چرا هرچه دورم خلوت تر میشود احساس خشنودی بیشتری در من رخنه میکند.

از طرفی بسیار خوشحالم که از شر تابستان لعنتی خلاص شدیم و به ماه تلاش و کوشش رسیده ایم.

لذتی که از تنها شدن میبرم وصف ناشدنیست.

یاد جمله ای از فایت کلاب می افتم که در آن میگفت:

« ۳۰ روز است تلویزیون ندیده ام باورم نمیشود زنده ام.»

حکایت من هم همین است زیرا هیچوقت احساس نمیکردم از نبود دوستانم انقدر لذت ببرم.
به هدفم رسیده ام و ذهنم خلوت شده است.
تک تک این لحظات حس میکنم هم از نظر عقلی هم از نظر درونی بزرگ میشوم و بسیار از این بابت لذت میبرم.
امیدوارم این لذت ها پایدار باشد.
احساس میکنم دارم خودم را پیدا میکنم.


میلاد
۰۷ مهر ۹۲ ، ۰۰:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر