جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

جریان

فصل پشت‌کار و اعتماد به نفس

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب
چند لحظه پیش تمام شد، کتاب را می‌گویم! 

«انسان،جنایت و احتمال» از نادر ابراهیمی
 
قصه مردی روستایی به نام «سید باباخان» بود که متهم به قتل همسر خود شده‌بود، نویسنده‌ و قهرمان همیشگی داستان‌های ابراهیمی «محمود» قصد داشت که وکالت این مرد بی‌پناه را بر عهده بگیرد.

داستان، شباهت‌هایی با نمایشنامه «۱۲ مرد خشمگین» داشت، شاید، احتمالا، نویسنده از این نمایشنامه الهام گرفته‌باشد.
البته باید ذکر کرد که خط فکری این دو داستان کاملا متفاوت بود.
وقتی که این کتاب را می‌خوانی در تک تک لحظاتی که چشمت روی کلمات می‌جنبد تنها طعم یک چیز را می‌چشی:
عدم قطعیت.

دفاعیات متفاوت محمود از یک مردی که همه شواهد بر علیهش است به ما نشان می‌دهد که چگونه زندگی شخصی وکیل، دادستان و قاضی می‌تواند در حفظ‌ جان یک قاتل یا بر سر دار رفتن یک بی‌گناه موثر باشد.
داستان غیر خطی‌ است، باید با حواس جمع بخوانی، از آن کتاب‌ها نیست که در حین خواندنش بتوانی به تمرین‌های دانشگاه، برنامه هفته بعد یا رویاهایت فکر کنی، هر پاراگراف آجری است که اگر آن را بکشی کل داستان فرو می‌ریزد.

پایان این داستان شاهکار است، مثل سایر کتاب‌های ابراهیمی با یک خلاقیت بخش پایانی به رستاخیزی تبدیل می‌شود که هر چه بیشتر می‌خوانی، بیشتر به وجد می‌آیی. 

زیاد نمی‌بافم چون من مانند منتقدی که عینک بر چشم در کافه نشسته و قهوه می‌نوشد، نقد بلد نیستم و داستان را نمی‌سوزانم چون حس می‌کنم اگر بیشتر حرف بزنم جذابیتش از بین می‌رود.
 
یک کلام: 
کتاب خوبی بود، پیشنهاد می‌کنم.




این هفته برای بار دوم در امسال به مشهد رفتیم، این بار برای مسابقه.
خوش گذشت چون بچه‌های دانشگاه همه بودیم، مسابقه هم هر چند می‌توانست بهتر باشد اما راضی‌کننده بود و جایزه هرچند کم اما خرج سفر را جبران کرد.

عکس‌ این سفر را ادامه می‌گذارم.
میلاد
۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
این ترم استاد «انسان در اسلام» همون استاد تفسیر نهج البلاغه ترم قبله.
از قصد باهاش درس برداشتم، استاد خسته‌ای هستش و اکثر کلاس به ارائه‌های ما میگذره اما همون یک مقداری هم که حرف می‌زنه بر خلاف سایر آخوندها حرف‌های خوبی می‌زنه. پارسال یک نطق قشنگی راجع به «شفافیت» داشت که بعدا درباره‌اش پست خواهم زد اما حالا می‌خواهم یک برشی از حرفاش که من رو به فکر فرو برد بنویسم:

میگفت که چندین سال قبل رفته بود قم پیش یکی که آخوندها خیلی قبولش دارند، اسمش رو گفت ولی من یادم نمیاد اما خودش که می‌گفت مثل اینکه خیلی آدم بزرگ و مقبولی بوده.

ازش خواسته بود که نصیحتش کنه و اونم گفته بود که:
فرق تو با حیوان اینه که اراده داری، هیچوقت نگذار که ارادت ضعیف شه.
 
به حرفش خیلی فکر کردم؛ حس می‌کنم اغلب آدم‌ها زیادی نسبت به یکی از نعمت‌هایی که خداوند بهشون داده بی‌توجهن!
آره اراده!
ما اراده رو قوی که نمیکنیم هیچ، حتی ضعیف‌ترش هم می‌کنیم.

با تصمیم‌هایی که می‌گیریم و عملی نمی‌کنیم یا با راه‌های ساده تری که انتخاب می‌کنیم یا حتی با تصمیم‌هایی که نمی‌گیریم.
میخواهم این مدت اراده کردن را تمرین کنم، با واداشتن خودم به کارهایی که برام خیلی سخته!

همونطور که برای قوی کردن عضله وزنه سنگین می‌زنیم باید برای اراده هم وزنه‌های سنگین آماده کنیم.


از همه این‌ها که بگذریم پسر‌خاله‌ام خیلی بزرگ شده، من به عنوان نوه بزرگتر، بچگی همه اینا یادمه، محمد - مهدی - هانیه - ایلیا - خواهر خودم، اما این بچه خیلی بیشتر مهر و  محبت من رو جذب خودش کرده.
از بس که آرومه و مظلوم.
 
میلاد
۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر
امروز ۲۰ کیلومتر راه رفتم. جهان‌آرا - شهیدگمنام - میدان‌گلها - پارک لاله - کارگر - میدان‌ولیعصر - تخت طاووس - پارک ساعی - نظامی گنجوی - ونک و بازهم جهان آرا.
 در راه به اطرافم نگاه کردم و فکر کردم، تجربه خوب و خاصی بود.
البته که من پیاده روی‌های بیشتر از ۲۰ کیلومتر زیاد داشته‌ام اما این یکی با بقیه فرق می‌کرد؛ معمولا وقتی مسیر طولانی می‌شد از هدفون استفاده می‌کردم تا طویل بودن مسیر در آهنگی که گوش می‌کنم حل شود.
اما امروز عاشورا بود و من برای اینکه مبادا به اعتقادات کسی توهین شود از گذاشتن هدفون اجتناب کردم، نتیجه‌اش این شد که راحت تر و بیش‌تر فکر کردم.
تصمیم گرفتم از این به بعد روزی بیشتر از نیم ساعت از هدفون استفاده نکنم.

تعطیلات قاتل من است، سم است، سیانور است، شاید اگر ۳ ۴ روز دیگر تعطیل می‌بود خودم را می‌کشتم. وقتی تعطیلاتی پیش می‌آید، پدر و مادر و خواهرم به خانه‌ دیگرمان در شمال می‌روند، من که نه حوصله فامیل را دارم و نه حوصله سفر را خانه می‌مانم.
نه دانشگاه باز است و نه می‌توانم کار کنم پس جنون آغاز می‌شود، در اقیانوس «نمی‌دانم چه کار کنم» فرو می‌روم.
مداوم مخاطبینم را بالا پایین می‌کنم تا کسی را پیدا کنم که بتوانم به‌ او زنگ بزنم، اما معدود افرادی هم که پیدا می‌کنم یا جواب نمی‌دهند یا نمی‌توانم زیاد با آن‌ها صحبت کنم، فقط تحمل می‌کنم تا تعطیلات تمام شود.
من از تعطیلات متنفرم.


از پست قبلی تا کنون بارها شد که نوشتم و پاک کردم چون هر دفعه که می‌آمدم بنویسم به طرز عجیبی شبیه دو پست قبلی افسرده‌کننده و غمناک می‌شد و من دوست نداشتم که به این‌گونه نگارش عادت کنم.
من دیگر افسرده‌کننده و نا‌امیدکننده نمی‌نویسم.
نه!نه! من فعلا افسرده‌کننده و ناامیدکننده نمی‌نویسم.


این ترم درس‌هایم بسیار جالب است. تقریبا از هر موضوعی یک درس دارم:
اقتصاد مهندسی - ریاضیات مهندسی - هوش مصنوعی - اصول مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک - سیستم عامل - انسان در اسلام
تقریبا همه‌ درس‌هایم را دوست دارم.

در پست های قبلی گفتم که تصمیم گرفته‌ام تنهایی‌ام را قبول کنم اما هنوز در عمل بعضی اوقات این تصمیم یادم می‌رود و سعی می‌کنم با آدم‌های جدید آشنایی و صمیمیت برقرار کنم.
بار دیگر تاکید می‌کنم من تنهایی را قبول می‌کنم.

به این فکر می‌کردم که چقدر خوب است که من یک‌سری چیزها را در بچگی امتحان کردم، اگر تاوانی داشت همان موقع دادم و الآن یکجوری انگار واکسینه شده‌ام، آن زمان که بچه بودیم و اینستاگرامی وجود نداشت من در فیسبوک یک عضو فعال بودم.
الآن، حداقل خودم فکر می‌کنم که استفاده درست از شبکه‌های اجتماعی، مضراتش، راست و دروغ‌هایش و عالم شوآف را به خوبی می‌شناسم و این باعث می‌شود که برعکس خیلی از دوستان من از آسیب‌هایش دور بمانم. 
البته زیاده‌روی‌های خانواده در استفاده از این شبکه‌ها من را آزار می‌دهد.

پرسش: آیا کتاب خواندن همیشه باعث می‌شود بهتر زندگی کنیم؟
چندی پیش بود که یکی از اساتید که دقیق هم یادم نمی‌آید استاد چه درسی بود، می‌گفت که «من آرزو می‌کنم که کاش همین چند کتابی که تا الآن خوانده‌ام هم نخوانده بودم تا انقدر حرص نمی‌خوردم و مثل بقیه با آسودگی بیشتری زندگی‌ می‌کردم.»
حرفش به نظرم درست بود، بعضی موقع اگر کتاب نخوانی غصه خیلی چیزها را نمی‌خوری.
چند وقت پیش که آمدم کتاب جامعه‌شناسی خودمانی را بخوانم، یاد حرف آن بزرگوار افتادم، سریع کتاب را بستم و گرفتم خوابیدم.
بازهم چهارشنبه‌ هفته قبل وقتی پشت ویترین کتابفروشی جلوی در ولیعصر، کتاب «ما چگونه ما شدیم» را دیدم تحریک شدم که آن را بخرم اما بازهم حرف استاد مرا از گرفتن آن کتاب منع کرد.
من زیاد کتابخوان نیستم،  تا به حال هم کتاب جامعه‌شناسی نخوانده‌ام، اما دیگر حوصله رمان هم ندارم، متاسفانه باید ترسم را کنار بگذارم و گرنه شب‌ها باید از بیکاری در و دیوار را نگاه کنم.
شاید مولانا هم با استاد ما هم عقیده بود که می‌گفت:
دشمن جان من است عقل من و هوش من // کاش گشاده نبود، چشم من و گوش من

پ.ن: حوصله ندارم متن را دوباره بخوانم تا غلط‌های دستوری‌ یا املایی‌اش را رفع کنم، اگر غلطی بود عذر مرا بپذیر.
پ.ن۲: این پست هیچ نظمی ندارد. خواننده باید به نویسنده‌اش فحش دهد.
میلاد
۰۹ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر
برای یک دقیقه هم که شده فرض کن که دیگر آدم نیستی، دیگر نفس نمی‌کشی،  راه نمی‌روی و کسی دوستت ندارد وتو هم کسی را دوست نداری.
تو حتی یک حیوان هم نیستی، حتی یک گیاه، تو اصلا موجود زنده‌ای نیستی.

تو یک طنابی، بله درست شنیدی! یک طناب. یک طناب که نه انقدر خوشبخت است که به شاخه‌های درختی وصل باشد و بچه‌ای پاک روی آن بنشیند و تاب بخورد و صدای جیغ و دادش جنگل را پر کند، نه آنقدر نحسی که به سقفی متصل باشی تا دختری که افسرده است یا پسری که به آخر خط رسیده است یا مجرمی که اکنون از کارهایش پشیماند با تو دار بخورد.

تو طنابی اما نه طنابی کارساز که برای کشیدن ماشین‌ها در مواقع اضطرار به کار می‌رود یا طنابی که در حقیر‌ترین شکل ممکن زیرپوش و لباس‌های چرک شسته شده رویش آویزان می‌شود.
تو طنابی، اما اشتباه نکن تو طناب یک سنگ‌نورد قهرمان نیستی که به خودت میبالی.

تو طنابی هستی که بین دو غول بزرگ افسانه‌ای که باهم مسابقه طناب‌کشی می‌دهند قرار گرفته‌ای. این طناب‌کشی تفاوت بسیاری با طناب‌کشی‌هایی که تا به حال در خیابان های کوچه‌تان دیده‌ای دارد.
این مسابقه لعنتی هیچوقت تمام نمی‌شود و تو مادام کشیده می‌شوی. کشیده می‌شوی اما هیچگاه پاره نمی‌شوی، یعنی سعی می‌کنی که پاره نشوی.
منتظری که بالاخره یکی از این دو غول بزرگ خسته شود، طناب را بندازد و تو در دستان غول دیگر قرار بگیری اما این مسابقه تمامی ندارد.
تو مادام کشیده می‌شوی، خسته شدی از کشیده شدن و کم مانده که پاره شوی اما همچنان به مقاومت ادامه می‌دهی.

دلت می‌خواهد زبان داشتی تا میان این دو غول بی‌شاخ و دم میانجیگری کنی تا از کشیده شدن نجات پیدا کنی اما متاسفانه خودت هم خوب می‌دانی که این دو غول هرگز با یکدیگر صلح نخواهند کرد.
یعنی این قضای پروردگار است که بر دهان یکی‌شان جاری شده که «لا تلبسوا الحق بالباطل»

خیلی خوب، تصور کردی؟!
و من در تمام زندگی‌م حس این طناب را داشتم که بین دو غول بدی و خوبی کشیده می‌شد. بدی و خوبی که نه بدی‌هایش ممکن است در ذهن تو واقعا زشت باشد و بد ، نه خوبی هایش ممکن است قشنگ باشد و خوب، اماچه کنیم که  در ذهن من اینگونه تعبیر شده‌است.
من از اوایل نوجوانی‌ام تا کنون کشیده شدم و خوشبختانه هنوز پاره نشدم.

بخاطر اینست که میگویم کشیده شدن بدترین حس دنیاست و خاکستری هم بیچاره، چون نه میتواند مثل سفید پاک باشد و نه می‌تواند شبیه سیاه شود.


پ.ن:
اما راه حل چیست؟!
راه حل تنها یک چیز است :
از دست یکی از غول‌ها سر بخوری و بیفتی.


میلاد
۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

پرده اول - کاربرد دوستان دبیرستان:

نمی‌دانم شنبه شب بود یا یکشنبه، یا شاید اصلا یک روز دیگر. هر چه که بود، من و پدرم در خانه تنها بودیم و در سکوت مطلق، بازی استقلال تهران و استقلال خوزستان را آرام و بی سر و صدا تماشا می‌کردیم. من روی مبل، بیشتر از اینکه حواسم به بازی خسته کننده استقلال باشد در رویاهایم سیر می‌کردم و پدر روی زمین نشسته و بر خلاف همیشه، بدون هیجان بازی را نگاه می‌کرد.

در تلاطم موج‌های رویاهایم غرق شده بودم که ناگاه صدای ویبره موبایل به گوشم رسید. ابتدا گمان کردم تلفن پدر است اما از انجایی که تلفن پدر روی میز روبروی من بود و کسی دیگر هم خانه نبود فهمیدم که صدای تلفن خودم است که از اتاقم می‌آید.

در مسیر پذیرایی تا اتاق خودم به این فکر بودم که لابد باز ایرانسل زنگ زده که بگوید « آقا بیاید سیم کارتتون رو ۴جی کنید.».

به اتاق که میرسم میبینم که تصویر آقای م. روی گوشی نقش بسته است و با کلی ذوق به سمت تلفنم میدوم.

تا می‌آیم به تلفن پاسخ دهم باتری گوشی‌ام تمام می‌شود و در دلم چند فحش آبدار نثار این تلفن بی صاحب می‌کنم.

فورا گوشی را به پذیرایی می‌آورم و به شارژر وصل میکنم و در همین میان کلی دلم را صابون میزنم که لابد آقای م. بعد از این همه مدت دلش یاد ما را کرده، شاید همین الان جلوی خانه ما پارک کرده و قصد غافلگیر کردن من را دارد و می‌خواهد که به یاد قدیم ها با هم بیرون برویم.

کلی ذوق کرده ام و از طرفی نگرانم که نکند آقای م. از دستم ناراحت شود.

گوشی که اندکی شارژ می‌شود و روشن می‌شود دوباره عکس آقای م. روی گوشی می‌افتد و من گوشی را جواب می‌دهم.

تا سلام می‌کنم بلافاصله در حرف من می‌پرد و از من میپرسد « یه سوال دارم فوری جواب بده ! آقا اطراف فلان جا رستوران خوب میشناسی؟» 

جواب می‌دهم‌«نه» و آقای م. بلافاصله خداحافظی می‌کند گوشی را قطع میکند.

بهت تمام وجودم را فرا می‌گیرد.

پدر به من زل می‌زند و منم به پدر.

دوست دارم به پدر بگویم « آخر پدر تو میدانی بعد از چند ماه یکی از دوستانت بهت زنگ بزند و صرفا آدرس رستوران را بخواهد چقدر برایت سنگین است»

اما سرم را پایین می‌اندازم و سکوت می‌کنم. کلی خودم را به خاطر احساساتی که قبل از جواب دادن تلفن داشتم سرزنش می‌کنم.


پرده دوم - بیدارخوابی:

 ساعت نزدیک ۳ بامداد است و من روی کاناپه خوابیده و کانال‌ها را جابه‌جا میکنم. خوابم می‌آید اما نه حال رفتن به اتاقم را دارم و نه دوست دارم که بخوابم. از فرط بیکاری فوتبال دو تیم برزیلی که اصلا اسمشان هم تابه‌حال نشنیده ام را نگاه میکنم.

در واقع جعبه جادویی در پس زمینه روشن است و من بی توجه به آن غرق فکر با خودم هستم.


« هی تو!

تا به حال شده وقتی که یک روز پر از کار را سپری کرده‌ای، وقتی هم در دانشگاه وضع خوبی داری، هم خانواده خوب و هم کلی نعمت دیگر که خدا به تو داده، وقتی که تقریبا خلا هیچ چیزی را حس نمیکنی، احساس پوچی کنی؟

شده تا به حال احساس کنی که دیگر کاری برای انجام دادن نداری و اگر عزراییل همین فردا دست روی شانه‌ات بگذارد تو هم دستش را لمس میکنی؟

شده تا به حال حس کنی که در این دنیا چیز ارزش جنگیدن ندارد، حتی وقتی پایدار ترین چیزها مانند علم هم با اتفاقی مثل فراموشی از بین می‌روند؟ »

به سختی خودم را از جا می‌کنم به تخت خوابم میرسم و روی آن افتاده و دیگر نمیفهمم که چه می‌شود.



پرده سوم - تنهایی، فرصت یا درد؟


ساعت ۱۱ و نیم شب است و دارم به این فکر می‌کنم که آیا باید تنهایی را قبول کرد یا با آن جنگید؟

آیا تنهایی یک فرصت است که استعدادهای انسان در آن شکوفا می‌شود یا اینکه تنهایی که مصیبت است که آدم را از رسیدن به هدف‌هایش باز می‌دارد.

آیا آدم‌های موفق چون تنها بودند موفق شدند یا چون تنها نبودند، آیا اصلا تنهایی ربطی به میزان موفقیت آدم‌ها دارد؟

آیا تنهایی به تعداد آدم های دورت بستگی دارد یا صرفا یک حس گذراست؟

تاثیر شبکه‌های اجتماعی به میزان حس تنهایی آدم‌ها چیست؟

آیا شبکه های اجتماعی انسان را به از تنهایی نجات می‌دهد یا انسان را روز به روز تنها تر می‌کند؟



جدا از همه این‌ها سر آخر تصمیم می‌گیرم که بر خلاف گذشته که تلاش احمقانه و حقیرانه‌ای برای تنها نماندن داشتم این‌بار تنهایی را به عنوان یک فرصت قبول کنم و اصلا با آن نجنگم و از آن در راستای اعتلای اهدافم استفاده کنم.

دیگر وقتی را برای مبارزه با تنهایی هدر نمی‌دهم.


حس می‌کنم باید هر چه سریعتر دوباره رابطه‌ام با خدا را ترمیم کنم و گرنه این افکار پوچ در ذهن من ریشه می‌زند و بعدا خشک کردن این ریشه بسیار سخت می‌شود.


میلاد
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

با یک تغییر کوچک و یک ابتکار از سوی خودم، این هفته productivity ام بسیار بهتر شد.

در بسکتبال یک آنالیزور وجود دارد که تمام مسئولیتش پر کردن یک برگه به نام Point Sheet است.

در Point Sheet تمام فعالیت‌های یک بازیکن مثل تعداد پرتاب‌های درست، پرتاب‌های اشتباه، دقایق بازی، لو دادن توپ و... گزارش گیری می‌شود تا هم مربی هم بازیکن بتوانند بهتر از اوضاع اطلاع داشته باشند و این کار پس از مدتی انقدر مفید واقع شد که امروز هر تیمی، حتی تیم‌های استانی نونهالان هم Point Sheet را پر میکنند.

من هم یک Point Sheet برای زندگی خودم تهیه کردم که عکسش را هفته بعد میگذارم چون این هفته عکس قشنگ‌تری برای گذاشتن دارم به علاوه وقتی به پارسا هم نشانش دادم بسیار استقبال کرد و ازم خواست تا برای او هم تعدادی پرینت بگیرم و پیشنهاداتی داد که باید اندکی در برگه فعلی دست ببرم تا بهتر شود.


این هفته تقریبا به جز یکشنبه که سر‌کار رفتم بقیه اوقات در یکی از این حالات گذشت‌:


کانتست - UpSolve - غذا‌خوردن - خواب - اتوبوس و BRT


حالم به اندازه قابل توجهی به اواخر دوم دبیرستانم شبیه شده است. روزها با حل مسئله های لذت بخش شب می‌شوند.

زندگی بسیار لذت بخش شده است و از بند تعهد‌های درسی و کلاس رفتن و تکلیف و امتحان آزاد شدیم و فرصت پیدا کرده‌ایم کارهایی که دوست داریم را انجام دهیم.


این هفته اکثر روزهایم به تنهایی و در اتاق ACM دانشکده گذشت و به طبع آن چیزی برای نوشتن ندارم.


اما این هفته یک اتفاق جالب رخ داد و آن هم به دنیا آمدن پسرخاله جدیدی برای من بود، پسرخاله دیروز به دنیا آمد و من هنوز به عیادت خاله و زیارت پسرخاله نرفته‌ام.

مثل اینکه پسرخاله تازه به دنیا آمده برای خودش پهلوانی است، ۴ کیلو و نیم برای یک بچه یک‌روزه زیاد است. نه؟!


متاسفانه هیچ حرفی برای گفتن ندارم و این پست خیلی بی‌بار و مسخره شد.

چه کنم؟

مطلب کپی کنم یا جک بزارم؟

یا برایتان داستان بنویسم؟

یا از خبرآنلاین و انتخاب برایتان اخبار کپی کنم؟


توضیح عکس: یک روزگی پسرخاله


[متاسفانه بیان باکس سرویس نمیده فعلا اما به زودی آپلود میکنم]

 

میلاد
۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دانه دانه روزهای تابستان از تقویم خط می‌خورند به روز تولد من می‌رسیم.

طبق عادت هر ساله موقع تولد باز باید حسرت لحظاتی را بخوریم که از دست رفت و به این فکر کنیم که امسال می‌توانست چقدر بهتر باشد، اما از حق نگذریم امسال بعد از چند سال جنگ فرسایشی یکی از آرام‌ترین سال‌های زندگی من بود.

می‌شود گفت تقریبا در درس موفق بودم در کار هم خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفتم، از ACM هم بگذریم! تجربه شد.


عادت به تولد گرفتن ندارم اما به تبریک شنیدن چرا.

علی رغم هرسال، امسال اکثر دوستان تولد من را فراموش کرده بودند، البته من از شنیدن تبریک نه خوشحال می‌شوم نه ناراحت اما این نشان می‌دهد که شاید امسال در رابطه‌های دوستانه ام بیشتر در سایه بوده‌ام و کمتر در حفظ کردن روابط دوستانه ام کوشیده‌ام.


این هفته Rating کدفورسزم به پایین ترین حد در سال اخیر رسید، چند وقتی است که نمیدانم چرا اما درست کانتست نمی‌دهم البته از روند حل سوال‌ها راضی هستم و امیدوارم بهتر شود.


خواندن کتاب استاد زریاب‌خویی را شروع کرده‌ام و امیدوارم که تا هفته بعد تمام شود. این دو هفته بیشتر درگیر کار کردن بودم اما هفته آتی قصد دارم که بیشتر به خودم خدمت کنم.


این دو هفته زیاد حالم خوب نبود...



بنشینم و صبر پیش گیرم


میلاد
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

سه هفته‌ای می‌شود که ننوشته‌ام. این خود سبب می‌شود که کلی حرف نگفته در ذهن داشته باشم.


در هفته دوم تیر ماه امتحان معماری را پیش رو داشتم که به لطف فیلم هایی که از سایت Maktabkhoone.org تهیه کردم ، توانتسم به خوبی از پس امتحان برآیم.


عید فطر، بعد از تقریبا یکسال، باز به شهری که در آن بزرگ شده بودم، کرج ، رفتم. 

کرج در این مدت خیلی تغییر کرده بود و عمده این تغییرات ساخت و ساز های عمرانی بود که در سطح شهر انجام شده بود و بالاخره کرج هم ویراژ ماشین‌ها در یک بزرگراه شهری را به خودش دید.

در یک ظهر تا عصری که در کرج بودم تقریبا تمام کرج را گشتم و کلی با دوست قدیمیم حرف زدم.


بعد از آن، امتحان درس پایگاه‌داده بود که من بازهم به روز آخر موکول کردم و این بار واقعا اذیت شدم اما آخرش به خوبی تمام شد و نمره کامل این درس را گرفتم.


بعد از امتحان پایگاه داده تقریبا امتحان ها تمام شده بود و نوبت به پروژه‌ها رسیده بود که در این پروژه‌ها سه چهار مرتبه قوی‌تر شدم.


من به دلیل تغییر رشته مجبور بودم Java را این ترم بردارم و علاوه بر بدختی های ورودی‌های ۹۴، بدبختی های ورودی های ۹۵ را هم داشتم.

پروژه جاوا یک بازی تحت شبکه(Tcp) و گرافیکی با قابلیت چت در وسط بازی و همچنین export چت ها به JSON و Import آنها بود.

کد زدیم، کد زدیم، کد زدیم.

انقدر که شب تحویل را کامل بیدار بودیم و این اولین باری بود که من طلوع آفتاب به آن زیبایی را می‌دیدم.

کد زدن در آخر شب هم عالمی داشت، بازده مان به شدت کم بود و فشار روی‌مان زیاد.

اما با این حال پروژه به نحو احسنت به پایان رسید. 

بعد از آن تنها یک شب برای پروژه پایگاه داده و معماری وقت بود که با کلی قهوه و هایپ و تخمه به اتمام رسید.


حال که نمره‌ها آمده در آستانه خلق یک رکورد هستم، تنها یک درس نمره اش نیامده و من به جز آن درس همه درس‌های دیگر این ترم را ۲۰ شده‌ام. در این چهار ترم هیچ‌وقت بعد امتحانات دیگر نمره برایم مهم نبوده اما اینبار برای معدل ۲۰ خیلی هیجان دارم.


از درس و دانشگاه که بگذریم بالاخره تابستان سر رسید و من برنامه نصف و نیمه‌ای برای این تابستان چیده‌ام.

از یادگرفتن Node.js بگیر تا ورزش وخواندن کتاب سیره رسول‌ الله آقای زریاب خویی ، رشد صنعت در کره و هنر سریع فکر کردن ادوارد دوبونو.

برنامه‌های ACM هم که سر جای خودش است و پنجشنبه‌ها با پویا مشغولیم.


مدتی است از کار در Quera زده شده‌ام ، اخلاق بعضی‌ها خیلی زننده است اما بعضی‌ها انقدر اخلاق خوبی دارند که من را از بیرون آمدن منصرف می‌کنند.


آن دو سه روزی که پروژه می‌زدم اخلاقم خیلی بد شده بود، با همه دعوایم می‌شد و بی مورد از همه ناراحت می‌شدم، گمانم تاثیر خواب کم بود.

نکته تلخ اینست که فعلا کار من با جاوا تمام شده اما من تازه به این زبان تعلق خاطر پیدا کرده‌ام. دوست ندارم به این راحتی‌ها از سرش دست بردارم.


 فکر نمیکنم نکته‌ای باقی مانده باشد...

میلاد
۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

از بچگی مرد دقایق آخر بودم، هر کاری که بود؛ چه درس خواندن، چه کارهایی که دیگران ازم خواسته بودند را زمانی شروع می‌کردم که مطمئن باشم اگر تا دقیقه‌ای دیگر آن را شروع نکنم، به سرانجام نمی‌رسد.

یک‌جور مازوخیسم که دوست داشتم حتما فشار و استرس روی من باشد. هر وقت که فشار و استرس نبود دستم به کار نمی‌رفت.

وقتی وارد دانشگاه شدم این عادت را ترک کردم تا اینکه این ترم(ترم چهارم) دوباره فیل من یاد هندوستان کرد و مثل گذشته شدم.

یکشنبه امتحان معماری کامپیوتر دارم و تقریبا هیچ کاری نکردم و الآن، همان زمانی است که می‌دانم اگر شروع نکنم دیگر کار به سرانجام نمی‌رسد.


از درس و دانشگاه که بگذریم، می‌رسیم به یک اتفاق جالب که آن هم گرفتن اولین حقوقم بود، البته قبل از این با کار های پروژه‌ای، تدریس و خرید و فروش پول‌های خوبی درآورده بودم اما این اولین حقوق برای یک کار ثابت بود.

زیاد کار کردن را دوست ندارم، پول درآوردن خیلی خوب و لذت بخش است اما کار فرساینده و یکنواخت است.

بعضی موقع ها فکر می‌کنم من که کد زدن برایم یکنواخت می‌شود اگر راننده تریلی یا نگهبان بودم چه می‌شد؟


این هفته موهایم را بعد از ۱ سال از ته زدم و با سرزنش های زیاد اطرافیان مواجه شدم. خودم هم نفهمیدم چه شد که موهایی که تازه بلند شده بود و تازه میتوانستم با کش ببندم را از ته زدم، شاید بخاطر تصمیم بزرگی بود که گرفتم، حتما می‌دانید که سامورایی‌ها هر وقت تصمیم بزرگی میگرفتند موهایشان را از ته می‌زدند.

اینکه تصمیم من چه بود؟ 

بماند.


از این به بعد عکس‌های هر پست را در ادامه مطلب آن پست می‌گذارم تا بلاگم زیادی سنگین نشود.


توضیح عکس: من(قبل کچلی) به همراه دوست خوبم اسماعیل. حیف که عکس تار شده :'( 

میلاد
۰۲ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

می‌خواهم بنویسم اما هر چه می‌گردم در این دو هفته چیز جدید، اتفاقی عجیب و یا تغییر بزرگی پیدا نمی‌کنم.


هفته پیش درگیر طرح سوال برای کانست SnappChallenge بودیم که شرکت اسنپ میزبان آن بود، کانتست به خوبی برگزار شد و می‌توان گفت به جز این اتفاق هیچ اتفاق متفاوت دیگری رخ نداد.

این هفته هم امحان طراحی الگوریتم را بدون کلمه‌ای خواندن، دادم اما خوشبختانه خواندن و نخواندنم تفاوتی نداشت، ادامه هفته هم به زدن پروژه پایان ترم جاوا که بازی BattleShip است گذشت و الآن هم قصد دارم معماری کامپیوتر بخوانم.


می‌‌دانی؟! خسته شدم از این روزمرگی و این همه کار که پشت هم انبار شده است اما خوشحالم که این همه کار به لطف خدا به خوبی پیش می‌رود.

بی‌صبرانه منتظر تابستانم.

البته تابستانی که از ۲۰ تیر شروع می‌شود.



میلاد
۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر