جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

یه آدم ساده!

آخرین مطالب
  • ۲۲ آذر ۹۸ ، ۱۷:۳۳ Dream
  • ۰۶ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۲ -
  • ۲۸ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۴ -

برای زندگی تو ونکوور یک هم خونه انتخاب کردم از بچه‌های برق شریف. یکبار هم باهاش بیرون رفتم و صحبت کردیم و به نظر پسر خیلی خوبی می‌اومد.

حالا چند روزه که یه فکر مریض اومده تو ذهنم که نکنه منم مثل «John Nash» آدمای خیالی می‌بینم و هم خونه‌ایم هم یه آدم خیالی باشه. تو فیلم Beautiful Mind هم جان نش یه هم اتاقی خیالی داشت.

یعنی شواهد باعث میشه چنین فکری بکنم؛ 

۱- از چنتا از بچه‌های برق هم ورودیش پرسیدم و چنین آدمی رو نمیشناختند.  
۲- تو گروه‌های بزرگتری که داریم با بچه‌های دانشگاه، یا عضو نیست و یا خیلی کم حرف‌ زده. و جالبتر اینکه کسی به پیاماش ریپلای نمیده.
۳- تو اون فرمی که برای هم‌خونه پر کرده بودیم، به اکثر سوال‌ها، سوال‌هایی مثل حداکثر هزینه خونه، میزان نظم، مشارکت در کار خونه و از این جور سوالا، جوابی تقریبا عین من داده‌بود. که این شائبه رو ایجاد میکنه نکنه شخصیت دوم خودمه.

حالا ما بلیتمون رو باهم گرفتیم که باهم بریم و مطمئنم تو فرودگاه میفهمم که واقعیه یا نه.
البته تو یه فیلم دیگه‌(اسم فیلم رو نمیگم که لوث نشه)، یکی که شخصیت خیالی داشت برای شخصیت خیالیش بلیت هواپیما هم می‌گرفت. اما من مطمئنم دیگه هزینه خونه رو  بدون اینکه اون پول بده نمی‌تونم پرداخت کنم.
پس یک ماه دیگه مطمئن میشم.

----------------------------------------------

شاید یه روزی خودت عضو کانالم شی و بیای اینو بخونی و بفهمی من دغدغه‌ام راجع به تو این نبوده که آدم خوبی‌ هستی یا نه،‌ بلکه تو اصل وجودت شک داشتم. 

 

 

-----

نوشته از کانال @ro4m3r

میلاد
۲۲ آذر ۹۹ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

میل برای بیشتر کردن تجربه‌های مثبت خود یک تجربه منفی است. و متناقض با آن، پذیرفتن یک تجربه منفی، یک تجربه مثبت است. 

هر چند معنایی که از خوندن نوشته انگلیسی عکس برداشت میکنم کاملا با معنایی که جمله بالا ایجاد میکنه متفاوته اما بهتر از این نشد ترجمه کنم.

 

میلاد
۲۱ آذر ۹۹ ، ۲۰:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

برای خوندن نوشته‌های بیشتری مثل این می‌تونید کانال تلگرام من رو دنبال کنید.

@ro4m3r

-----------------------

 

پرده اول ـ من در نقش پیر:

این چند وقت، چندتا تجربه تکراری داشتم از آدم‌هایی که من رو برای مشورت و پرسیدن‌ سوال‌هایی راجع به مسائلی مرتبط به آینده‌شون انتخاب می‌کردند.

وجه اشتراک همشون این بود که از نظر سنی از من کوچکتر بودند و سوال‌هایی می‌پرسیدند که مربوط به چالش فعلی زندگی‌شون نبود. یعنی چی؟

یعنی:
کسی که ترم پنج هستش، ازم سوال‌هایی راجع به تافل و اپلای می‌پرسه و خیلی کنجکاوه که فاند چقدره و ماهانه داده میشه یا سالانه؟ 
کسی که کنکوریه و راجع‌ به حقوق مهندس نرم‌افزارها میپرسه و اینکه چه SkillSet ای لازم دارند.
کسی که تازه ترم یک هستش و کلی از اینکه شریف قبول نشده ناراحته. حالا می‌خواد ببینه تو اپلای چقدر از بچه‌های شریف عقب‌تره. 
خواهرم که دوم راهنماییه خیلی گیر داده که من راهنماییش کنم بین مهندس کامپیوتر شدن و معماری انتخاب کنه. 


من واقعا از کمک بهشون لذت می‌برم اما سوالی که همش موقع جواب‌‌دادن بهشون به ذهنم می‌رسید این بود که: چرا اینارو میپرسن؟ به چه دردشون میخوره الان؟ چرا از الان به این چیزا فکر می‌کنند در صورتی که الان باید رو چیز‌های مهم‌تر و مسائل اصلی زندگیشون وقت بگذارند؟

یعنی واقعا خواهرم نیاز نداره از الان به رشته دانشگاهی‌ آینده‌اش فکر کنه. بهتره صبر کنه تا خودشو بهتر بشناسه و اطلاعاتش بیشتر شه. انتخاب رشته مسئله‌ای نیست که از ۵ سال قبل بهش فکر کنی.
یا مثلا یک کنکوری، اگه امروز بفهمه حقوق مهندس نرم‌افزار کمه/زیاده، از فردا چه تغییری حاصل میشه؟ آیا مستقل از ایکس نباید تا جایی که می‌تونه تلاش کنه؟
یا مثلا دانشجوی امیرکبیر اگه بدونه شریفی‌ها چقدر ازش جلوترن چه فرقی براش میکنه؟ اصلا جلوتر بودن رو چطوری و با چه واحدی باید تعریف کرد؟
یا کسی که ترم پنجه چرا باید فکر کنه فاند رو چطوری میدن؟

وقتی که به سوال‌هاشون جواب می‌دادم، سعی می‌کردم که این مسئله رو یه طوری بهشون بفهمونم.

بچه جون فعلا رو چیزی که باید تمرکز کنی تمرکز کن، مسائل مرحله‌ بعدی رو بزار همون مرحله‌بعدی حل کن. الان کاری که باید انجام بدی رو به نحو احسنت انجام بده که دستت برای آیندت باز باشه. این فکر کردن به آینده فقط وقتت رو تلف می‌کنه. مگه کسی تو مرحله پنجاهم یک بازی کامپیوتری به این فکر می‌کنه که تو مرحله پنجاه‌ و یکم قراره چه اتفاقی بیفته؟

علاوه بر این، تو دلم کلی قضاوتشون می‌کردم که اینا چرا خودشون به جمله بالا نرسیدند و چنین سوالایی می‌کنند.


-----------------------------

پرده دوم ـ من در نقش بچه:

امشب با یکی از دوستای خیلی بزرگتر از خودم که مهندس گوگل بود صحبت می‌کردم. خیلی به این صحبت نیاز داشتم، چون در ابتدای دوره ارشد هستم و آینده برام خیلی مبهم و تاره. 

نمیدونم چیکار می‌خوام کنم و چیکاره شم؟
 نمیدونم میخوام کانادا بمونم یا برگردم؟
نمی‌دونم می‌خوام استاد شم یا مهندس‌داده یا استارتاپ بزنم؟ 
نمیدونم می‌خوام بعد ارشد برم سر کار یا پی‌اچ‌دی بخونم؟ 


یهو بین حرفامون یاد این افتادم که:

عه! منم دارم سوالای چرت میپرسم که. دقیقا با همون استدلالی که بالا برای بقیه می‌کردم، سوال‌های خودمم چرت محسوب می‌شد.

اگه پی‌اچ‌دی بخونم چقدر حقوقم فرق میکنه؟
به نظرت پی‌اچ‌دی استنفورد چه فرقی میکنه با پی‌اچ‌دی دانشگاه‌های کانادایی؟
مقاله‌هایی که می‌دیم بعدا موقع کار پیدا کردن تاثیر داره؟
به نظرت استاد شدن بهتره یا مهندس نرم‌افزار شدن؟


و خب فرقی نمی‌کرد جواب سوالای بالا چی باشه. من مستقل از جوابشون باید بهترین عملکردی که می‌تونم رو تو ارشد داشته باشم چون تو این دو سال عملا هیچ کار دیگه‌ای هم نمی‌تونم بکنم و باید تمام‌وقت درس بخونم.

-------------

پرده سوم ـ نتیجه‌گیری:

فکر کردم که چرا این سوال‌ها رو می‌پرسیم:

به این نتیجه رسیدم که دلیلش چیزی نیست جز «شفافیت».

احتمالا همه ما مقدار زیادی از وقتمون رو به فکر کردن به آینده میگذرونیم و «عدم قطعیت» و «ابهام» این آینده، کلی اذیتمون میکنه. 
جواب این سوالا باعث میشه که از این به بعد، وقتی راجع به آینده فکر می‌کنیم، آینده‌ای شفاف‌تر ببینیم،‌ وقت کمی رو تو توهمات بگذرونیم و سریع‌تر به زمان حال برگردیم. 
به علاوه، این شفافیت در آینده ما رو بیشتر قانع میکنه تا در زمان حال با تمام وجودمون تلاش کنیم.


پ.ن: امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم. واقعا نوشتن چیزهایی که تو مغزمه برام خیلی سخته.

پ.ن۲: اینا البته همه فکر‌های نپخته من بود و احتمال اشتباه بودنش زیاده.

میلاد
۱۱ آذر ۹۹ ، ۰۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اگه یه روزی گذرتون خورد به اینجا می‌تونید ادامه‌ این بلاگ رو در کانال تلگرام @ro4m3r دنبال کنید.

 

اینجا رو دیگه احتمالا اپدیت نکنم.

 

بدرود.

میلاد
۰۵ مهر ۹۹ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

۱۰ ثانیه به عکس بالا نگاه کنید. خیلی اعصاب خوردکنه. نه؟

 

من هیچوقت نرفتم دنبال معنای واقعی کلمه «جهان سوم» و سعی کردم معناش رو از روی مثال‌هاش یا جاهایی که به کار میره به دست بیارم. شاید منطقی نباشه ولی معنایی که در ذهن من برای این کلمه شکل گرفت این جمله بود:

 

اگر فرض کنیم آینده هر نفر تابع "تلاش خودش" و "عوامل بیرونی" باشه، جهان سوم جاییه که عوامل بیرونی مستقل از تلاش هر نفر می‌تونه آینده‌اش رو به فنا بده. در واقع فرض کنید دو تا تابع داریم که می‌خواهیم اون هارو بیشینه کنیم:

 

F(x,y) = x + y

F(x,y) = xy

دومی خیلی تابع مسخره‌ای هستش چون ممکنه y صفر باشه و اونوقت فرقی نداره دیگه x چند باشه.

این تابع مسخره، ایرانی بودنه!

 

این مسئله شاید تا ابد هم همراهت بمونه. مثال:

دانشجوی ایرانی خفنی که علی رغم اینکه مهارتش برای همه ثابت شده است و نمیتونه گوگل کار کنه چون ایرانیه. همین قدر مسخره!

 

در داخل ایران هم حس می‌کنم تعداد کسانی که به خاطر عوامل بیرونی به فنا رفتند از کسانی که به خاطر تلاش نکردن خودشون به فنا رفتند بیشتره. در حالی که شاید این شرایط مثلا برای یه دانشجوی فنلاندی نباشه.

 

خیلی وقت‌ها ممکنه اینطور عوامل بیرونی رو نبینیم. مثلا ۸۰ سال پیش یکی تصمیم گرفته که سربازی تو کشور اجباری باشه، فکر می‌کنید سربازی بین چندتا زوج فاصله انداخته و حتی باعث شده رابطشون به هم بخوره؟ فکر می‌کنید باعث اپلای/ادامه تحصیل اجباری چند نفر شده؟ چند نفر رو افسرده کرده؟ و از همه وحشتناک تر چند نفر تو سربازی وقتی بالا برجک تو عمق تنهایی شون شناور بودند، خودشون رو متقاعد کردند و وقتی اومدند پایین خودشون رو کشتند؟ 

این جهان سومی که من تو ذهنم ساختم انقدر پلید و پست بوده که به مردمش یاد داده که اگر کسی از سربازی بدش بیاد بچه ننه است! یا مثلا سربازی خدمت به میهن و کسی که سربازی نره وطن فروش!

 

قسمت دردآور قضیه دقیقا همینجاست که این عوامل بیرونی normalize شدند. یعنی ما دیگه قبول کردیم که این ها بخشی از زندگیه و خب باید طی شن دیگه. شخص شاید خودش متوجه این عوامل نباشه و بلاهایی که سرش میاد رو از کوتاهی خودش ببینه، خودش رو سرزنش کنه و شوربختی‌اش رو از همت کم خودش ببینه.

 

اصلا تا حالا فکر کردید چرا ما باید مجبور باشیم اپلای کنیم؟ حقیقتش ۴ سال پیش فکر می‌کردم اینایی که اپلای می‌کنند وطن فروشن و بخاطر مک دونالد و یکم زرق و برق دارند میرن اونور. انسان باید جنگجو باشه و این حرفا. ولی وقتی میبینم هر چقدر من تلاش کنم فایده نداره. هر چقدر کار کنم و خفن شم بازم آخرش حداقل ۱۰ سال طول میکشه تا بتونم خونه بخرم. و اینکه میبینم ممکنه شب بخوابم و صبح بیدار شم ببینم سرمایه ام نصف شده یا همه چیز سه برابر گرون شده یا مجبور شدم فلان کار رو کنم که تا دیروز نمیکردم، باعث میشه به باورهای گذشته ام بخندم که چقدر احمقانه و کورکورانه بود.

 

بگذریم....

من این مدت عصبی‌ام، خیلی خیلی عصبی. وقت‌هایی که عصبی‌ام مدام DotA بازی می‌کنم و مدام میبازم. 

وقت‌هایی که عصبانی ام تو شرکت جای کار کردن هی راه میرم و از یخچال چیزی برمیدارم میخورم. 

وقت‌هایی که عصبی ‌ام سعی می‌کنم هی بخوابم تا زمان بگذره. 

 

کاراموزی که آلمان قبول شده بودم رو نمیتونم برم چون دانشگاه قانع نمیشه که من برگردم. میخوام قانعشون کنم که متاسفانه به دلیل کرونا هر روز یه نفر نمیاد!

اپلایم جوابش اومده با اینکه دانشگاه خوبی قبول شدم اما جرئت نمیکنم برم تو یوتیوب حتی اسمش رو سرچ کنم.

 

خود اون دانشگاه ایمیل میزنه که بیاید که وبینار گذاشتیم آشنا شید با امکانات دانشگاه یا مثلا Tour داشته باشید در campus اما من با خودم میگم نکنه اینا رو برم ببینم، خوشم بیاد و بعدش نشه که برم.

اون موقعست که باید دو برابر ناراحت باشم.

 

ممکنه ۷ ۸ ماه بعد در حال ریسرچ باشم یا ممکنه در آموزشی پادگان!

من تلاش خودمو کردم ولی آینده مثل عکس پایین تاره. 

حقیقتا خسته شدم از ایرانی بودن!

 

 

 

میلاد
۱۰ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از اول زندگی همیشه یک سری سوال بی‌جواب تو ذهنم بود که من فکر می‌کردم هر چقدر بریم جلو این سوال‌های بی‌جواب برای من تعدادش کمتر میشه.

 

تا یک جایی از زندگی هم واقعا اینطور بود و تعدادش کمتر می‌شد تا اینکه یک روز داشتم با یکی صحبت می‌کردم که دقیقا یادم نمیاد کی بود. بحث هم فکر کنم یا دینی فلسفی بود یا سوال الگوریتمی (در این حد حافظه‌ام قوی‌ه). حالا این ها مهم نیست مهم اینه من جمله‌ای شنیدم که شاید اون لحظه‌ نه، ولی بعدها خیلی بهش فکر کردم.

 

با منطقت میگی درسته یا صرفا حس می‌کنی درسته؟

 

خب شاید این مسئله برای شما بدیهی باشه اما برای من نبود. خیلی از چیزهایی که فکر می‌کردم جواب درستی برای سوالام باشند یا کلا جملاتی که بر اساس اون ها داشتم زندگیم رو جلو می‌بردم اصلا برام منطقی و عقلانی نبودند بلکه صرفا حس می‌کردم درستند. از اینکه اون گزاره درست باشه یا اون اتفاق بیفته یا اون شرایط رخ بده صرفا حس خوبی در خیالات به من دست میداد.

 

وقتی با این دید بهشون نگاه کردم دیدم که همونطور که این حس رو به این گزاره ها دارم به نقیضشون هم می‌تونم داشته باشم اگر فقط مدتی اون رو با خودم تکرار کنم یا مثلا محیط اطرافم عوض شه.

 

بزارید یه مثال بزنم:

مثلا من همیشه برام بدیهی بوده که آدم باید تاثیرگذار باشه و آدم بزرگی بشه، فرقی نداره کجا باشه، این آدم باید بهترین باشه و همیشه نفر اول باشه.

 

خب در ابتدا این منطقیه. چرا؟ 

اولا که تعریف ما از درست و غلط خیلی وابسته به محیطمونه و ما تا سن بیست سالگی تو ایران (شاید هم همه دنیا)‌ از تنها کسانی که تاثیر میگیریم رسانه،قهرمانای خیالیمون، خانواده و دوستامون هستند.

 

رسانه که فکر کنم تاثیر آنچنانی روی من نداشت. اما من خیلی خودم رو جای قهرمانای خیالیم میگذاشتم و فکر می‌کردم باید مثل اونا باشم تا خوشحال شم. قهرمانای خیالی من مدال دارای المپیاد جهانی ها بودند و به صورت خیلی extreme تر این خفن‌های روسی و چینی سایت‌هایی مثل کدفورسز و تاپکدر. ولی خب چون همیشه نمیشد در این حد بمونی من در نهایت هم دوست داشتم مثل زاکربرگ بشم یا استیو جابز و اینا. خب منطقی هم هست بالاخره هیچکس در خیالاتش خودش رو جای یک آرایشگر یا یک نگهبان نمیزاره. 

 

از اون طرف وقتی خیلی بچه تر بودم هم مادرم هی تو گوشم میخوند که باید همیشه نمره کامل شی. نفر اول شی. اگر نفر اول میشدم همیشه تشویق خیلی زیادی میشدم و اگر نفر اول نمیشدم با بی توجهی مواجه می‌شدم پس این شد که من خیلی روی این متمرکز شدم که همیشه بهترین باشم و اول باشم. حالا لزوما هم براش تلاش نکردم و این لزوما چیز مثبتی نیست ولی خب این همیشه دغدغه ذهنی من بوده از بچگی تا الان.

 

شاید مثلا تا ۲ ۳ سال پیش برام ۱۰۰ درصد بدیهی بود که آدم باید بهترین باشه و برام جای سوال بود چه طور یه نفر میتونه خیلی ریلکس به زندگی نگاه کنه و اون رو مثل یه رقابت نبینه.

چطور یه آدم قبول می‌کنه فقط یه سطحی از رفاه رو داشته باشه و دغدغه این رو نداشته باشه که مثلا اسمش جاودان شه یا کشورش رو درست کنه.

اما با گذر زمان و هم نشینی با ادم های ریلکس‌تر و یک جورایی پیرو Dudeism، دیدم که نه واقعا لزومی نداره آدم خفن شه و می‌تونه خیلی ساده زندگی کنه و بمیره.

 

البته یک فاکتور خیلی مهم اینه که من تو این مدت به یک سطح مالی خیلی خوبی رسیدم به نحوی که تقریبا هر چی اراده می‌کردم به دستم میومد و انگار این مدت کاری کردم که حرص پول یا مثلا قدرت (در حد خودم) از وجودم بره.

 

 

این همه قصه گفتم، چرا؟ به خاطر اینکه الان اوضاعم جوری شده که خیلی به جواب این سوال نیاز دارم. 

 

الان من باید تصمیم بگیرم که آیا من باید خودم رو فدا کنم، پدر خودم رو در بیارم و برم یه دانشگاه خفن که بتونم بعدش از برند اونجا استفاده کنم و کلی هم کارای خفن تر کنم.

یا نه اصلا نیازی نیست.

صرفا برم یه دانشگاه متوسط رو به بالا و بعدش مشغول کار و زندگیم بشم.  و در اون مدت کارایی که دوست دارم بکنم حالا چه DotA بازی کردن باشه چه سفر چه کتاب خوندن و فیلم دیدن.

 

چیزی که واضحه اینه که هر چی دانشگاه خفن تری بری بیشتر جر می‌خوری. حالا شاید اخر اخرش خیلی خفن شی و بقیه تحسینت کنند. 

اما خودت رو از کلی تفریح و خوشی محروم کردی صرفا به خاطر این تحسین‌ها. 

آیا مثلا الان Hinton, Ullman از بابای من یا مثلا بچه‌های شرکت خوشحال تر و بی دغدغه ترند؟

 

نمی‌دونم.

تا ببینینم زندگی برای ما چطور پیش میره و یکسال دیگه ما کجاییم؟

 

Taxi Driver:

All my life needed was a sense of someplace to go. I don't believe that one should devote his life to morbid self-attention. I believe that someone should become a person like other people.

 

 

 

 

 

میلاد
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۴:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میلاد
۲۹ دی ۹۸ ، ۲۲:۲۱

این پاییز برام مثل یک چشم به هم زدن گذشت.

 

خوشحالم انقدر درگیر کارای مختلف بودم که وقت نکردم اصلا به چیزای دیگه فکر کنم و افسرده شم.

همش در حال تقلا بودم. تقلا برای تافل، برای اینترنشیپ، برای اپلای و ایمیل و  GRE و اینجور داستان‌ها. کار و دانشگاه هم که عضو ثابت بوده این مدت.

 

فارغ از اینکه نتیجه اش آخر چی میشه من خوشحالم که انقدر خوش گذشت این مدت. امیدوارم در ادامه هم سرم همینقدر شلوغ باشه.

یک چیزی که خیلی مهمه اینه که دارم یاد میگیرم چطور وقتی مدت زمان لازم برای تمام کارا از زمان در اختیار من بیشتره، بتونم موثر ترین کارا رو انتخاب کنم و انجام بدم. 

میلاد
۲۲ آذر ۹۸ ، ۱۷:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

-

اوضاع خب الان جوری شده که توی یک عدم قطعیت سنگین قرار گرفتم. 

دقیقا مثل وقتی که می‌خواستم تغییر رشته بدم، نمی‌دونستم تهش چی میشه و یه خورده می‌ترسیدم. الانم نمی‌دونم تهش کدوم دانشگاه قبول می‌شم و یکم ترسناکه.

 

ددلاین‌ها نزدیکه و منم یه جورایی هیجان دارم ببینم تهش چی‌ میشه. این مدت باید خیلی حواسم جمع باشه و لحظه‌ای وقت هدر ندم. می‌دونم که باید دقت بیشتری رو تو کارام خرج کنم و Mindfull تر باشم.

شاید بهتر باشه برای مدتی آهنگ گوش ندم و یکم از جمع‌های دوستیمون فاصله بگیرم.

 

 

میلاد
۰۶ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

-

 

به نظرم محبت به آدما تا یه حدی اوکیه و نتیجه‌ای در جهت قوی تر شدن دوستی می‌ده.

از یه جا به بعد ما آدمای نسبی فکر می‌کنیم طرف وظیفشه اگه محبتی می‌کنه به خاطر خفن بودن ماست و ... 

و خب اگه اون طرف هم هوشمند نباشه فکر می‌کنه الان که با این همه محبت باز جبران نمی‌کنیم یا توجهی نمی‌کنیم یا پسش می‌زنیم باید محبتش رو بیشتر کنه.

این چرخه هی تکرار میشه و ....

 

این رو به عینه هم تو دبیرستان هم تو دانشگاه دیدم.

 

یه روزی فکر می‌کردم اپلای کردن خیلی سخت باشه چون آدم تنها میشه.

 

خب اونروز احمق بودم و فکر می‌کردم رفاقتا دوطرفه است ولی الان می‌بینم مثل منگلای سبک خودمو همش درگیر رفاقتای یک طرفه کردم.

 

حالا که فهمیدم همینطوریشم تنهام، فکر کردن به اپلای، حتی برنگشتن خیلی برام راحت تر شده.

 

ما نسبی هستیم و اینکه چقدر طرف رو خفن بدونیم تا حدی به رفتار اون شخص با ما بستگی داره.

ما متر درستی نداریم از هیچ چیزی و همه چیز رو نسبی می‌بینم.

 

 

 

میلاد
۲۸ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر