جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

پرده اول - سیری در نهج البلاغه

این‌ هفته مسابقات قرآنی بود و من قصد داشتم که در مسابقات نهج‌البلاغه شرکت کنم.

کتابی که برای مسابقه‌ انتخاب شده‌بود، کتاب «سیری در نهج البلاغه» مطهری بود، این کتاب بر خلاف سایر کار‌های مطهری به دلم نشست، دلیلش هم این بود که این کتاب به قلم خود آقای مطهری بود و مثل خیلی از کتاب‌هایش متن یک سخنرانی نبود.

به نظرم بزرگترین خیانتی که می‌توانستند به او بکنند چاپ کردن سخنرانی‌هایش به صورت کتاب بود، سخنرانی هر چقدر هم خوب باشد با کتاب تفاوت دارد، در سخنرانی مخاطب‌ها متفاوتند، حالت درونی خود سخنران تاثیر گذار است و از همه مهمتر در سخنرانی بر خلاف کتاب نمی‌توان بخشی از گفته‌ها را اصلاح کرد و دوباره گفت. 

بگذریم.

این که چرا به جای خود کتاب نهج‌البلاغه که نص صریحی دارد باید یک‌ کتاب دیگر را انتخاب کنند بماند، این که من هم کتاب را خواندم ولی یادم رفت در مسابقه شرکت کنم هم بماند در این‌جا می‌خواهم یک قسمت از کتاب که خیلی به دلم نشست را نقل کنم:

«طه حسین، ادیب و نویسنده معروف مصری معاصر، در کتاب ”علی و بنوه“ داستان مردی را نقل می‌کند که در جریان جنگ جمل دچار تردید می‌شود، با خود می‌گوید چطور ممکن است شخصیت‌هایی از طراز طلحه و زبیر برخطا باشند؟!‌ درد دل خود را با خود علی (ع) در میان می‌گذارد و از خود علی می‌پرسد که مگر ممکن است چنین شخصیت‌های عظیمِ بی‌سابقه‌ای بر خطا روند؟

علی به او می‌فرماید:  تو سخت در اشتباه‌ای، تو کار واژگونه‌ای کرده‌ای. تو به جای اینکه حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیت‌ها قرار دهی، عظمت‌ها و حقارت‌ها را که قبلاً با پندار خود فرض کرده‌ای مقیاس حق و باطل قرار داده‌ای. تو می‌خواهی حق را با مقیاس افراد بشناسی! برعکس رفتار کن. اول خود حق را بشناس، آن‌وقت اهل حق را خواهی شناخت؛ خود باطل را بشناس، آن‌وقت اهل باطل را خواهی شناخت. آن‌وقت دیگر اهمیت نمی‌دهی که چه کسی طرفدار حق است و چه کسی طرفدار باطل. و از خطابودن آن شخصیت‌ها در شگفت و تردید نخواهی بود.



به نظرم من هم چه در شناخت حق، چه در شناخت موفقیت و قوی بودن واقعی دچار این اشتباه هستم.

این مشکلم را دیباگ می‌کنم.



پرده دوم ـ وقتی عصبانی می‌شوی از گوشی فاصله بگیر

من یک بدی دارم و یک ویژگی که نمی‌دانم آن را خوبی حساب کنم یا بدی و یک خوبی.
بدی من اینست که گاهی اوقات در فضای مجازی اعصابم بیش از حد از بعضی حرف‌ها خرد می‌شود و به شخصی که اعصابم از دستش خرد می‌شود واکنش‌هایی می‌دهم که مناسب نیست.

ویژگی دوم اینست که من اصلا و ابدا نمی‌توانم تحمل کنم که کسی از من آزرده خاطر باشد یا از من ناراحت شود. به طرز وحشتناکی شکنجه روحی می‌شوم اگر حس کنم کدورتی وجود دارد. خیلی‌ها مثل من نیستند و می‌توانند به سادگی از این مسئله عبور کنند اما من نمی‌توانم.

خوبی‌ام هم اینست که من خیلی راحت عذر خواهی می‌کنم، فرقی ندارد تقصیر من باشد یا نباشد، مستقل از شخص، بدون اینکه به غرورم لطمه‌ای وارد شود عذرخواهی می‌کنم.


خب حالا ۳ ویژگی را دنبال هم تصور کن:

به یکی که ازش ناراحت می‌شوم واکنش نشان می‌دهم -> فکر اینکه نکند از من ناراحت شده باشد دیوانه‌ام می‌کند -> مجبور می‌شوم عذرخواهی کنم.


و این چرخه بارها تکرار می‌شود.

البته به تازگی این اتفاق خیلی کم پیش می‌آید (قدیم‌ها بیشتر بود) اما دیگر از این اتفاق خسته شد‌ه‌ام.
سعی می‌کنم دیگر هیچوقت در فضای مجازی واکنشی نشان ندهم، هیچوقت.

این مشکلم را دیباگ می‌کنم.



قطعا مشکلات من بیش از این‌هاست اما برای اینکه واقعا بتوانم دیباگ کنم،
فعلا بس!


پرده سوم ـ‌ تقدیر از خودم

چند هفته‌ای است حسابی خودم را محاسبه می‌کنم.

حساب کتاب‌ها و خرج‌هایم را در اپلیکیشن Nivo وارد می‌کنم و کلی خرج اضافی را کم کرده ام.
تایم‌های مفید را گروه‌بندی کرده‌ام و در شیت‌ آنلاینی وارد می‌کنم.
اتفاقاتی هم که در روزی که گذشت افتاد را با جزییات یادداشت می‌کنم.
اهدافی را نوشته‌ام و هر روز اهدافم را مرور می‌کنم و محاسبه می‌کنم چقدر در راستای اهدافم گام برداشته‌ام.

پیشنهاد می‌کنم اگر شما هم فکر می‌کنید می‌توانید خیلی بهتر از این چیزی که هستید باشید، این کار را بکنید.

این کار به شما ثابت می‌کند که چقدر اشتباه و چقدر وقت خالی دارید.
بعد از چند روز خسته می‌شوید و ناخواسته خودتان را اصلاح می‌کنید.

به من اطمینان کنید :)

چیزی که من فهمیده‌ام اینست که من از ۴۰ درصد توانم هم استفاده نمی‌کنم.



پ.ن: خانه‌های میانی شیت را سیاه کردم تا اطلاعاتم را محفوظ نگه دارم :))
میلاد
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

پرده اول - حداقل فایده‌ای وجود دارد...


شاید ۳۰ سال دیگر تنها چیزی که از ترم ۵ به یاد داشته باشم، این دو جمله‌ای باشد که استاد درس هوش مصنوعی(دکتر نیک‌آبادی) سر کلاس بیان کرد.


جمله اول:

 ,To find something, anything
 ,a great truth or a lost pair of glasses 
.you must first believe there would be some advantage in finding it

برای پیدا کردن چیزی، هر چیزی،
یک حقیقت بزرگ یا یک عینک گمشده،
تو باید اول یقین پیدا کنی که در پیدا کردن آن فایده‌ای وجود دارد.


این جمله بسیار بدیهی است اما متاسفانه این جمله را خیلی مدت بود که در زندگی‌ام فراموش کرده‌بودم. ما نیاز داریم که هر از چند‌گاهی استادی، دوستی، رهگذری یا هر انسان دیگری این جملات بدیهی را به یاد ما بیاورد، شاید علت مسئله و مشکل حل‌نشده‌ای از ما باشد.

تازگی این اتفاق برایم بسیار می‌افتاد که یک کار را شروع می‌کردم اما وقتی به اواسط کار می‌رسیدیم دوست داشتم کار را در همان جا رها کنم، از تدریس‌یار شدن برای یک‌ درس بگیر تا خواندن یک کتاب  و تلاش برای بالا بردن معدل. 
فکر می‌کنم مشکل من این بود که قبل از اینکه آن کارها را شروع کنم درست به این فکر نمی‌کردم که این کار چه فایده‌ای برای من می‌تواند داشته باشد.
من درست فکر نکردم که چرا من باید درس بخوانم و کلی وقت بگذارم تا تمرین‌های چرت دانشگاه را چه با تقلب و چه با تلاش خودم تحویل بدهم تا نمره بگیرم، صرفا دیدم که همه می‌نویسند و نمره دارد پس من هم باید بنویسم.
من درست فکر نکردم که چرا باید یک درس را تدریسیار شوم، صرفا دیدم همه کسانی که معدلشان بالاست تدریسیار می‌شوند و من هم باید بشوم، نتیجه‌اش شد تصحیح کلی تمرین چرت و پرت.
این یکی از عواملی است که باعث می‌شود من مداومت نداشته باشم.
دقیقا اواسط کار تازه به این فکر می‌کردم که دقیقا فایده‌ این‌کار برای من چیست و وقتی پاسخی پیدا نمی‌کردم آزرده خاطر می‌شدم.
از این به بعد باید قبل از شروع هر کاری درست و باحوصله به همه فایده‌هایش فکر کنم نه اینکه از محیط اطرافم الگو بگیرم.
وقتی فایده‌هایش را کامل برای خودم هضم کردم و دیدم که ارزش دارد، آنگاه دیگر در میان کار جا نمی‌زنم مگر اینکه داده جدیدی به مغزم اضافه شود.
برای خیلی از اطرافیانم هم این مشکل را حس می‌کنم.

جمله دوم هم این بود:

چیزی که کامل به‌دست نمی‌آید لازم نیست کامل از دست برود.

شاید بعد‌ها راجع به جمله دوم بیشتر نوشتم.



پرده دوم ـ دوباره جهادی...

دوم بهمن دوباره به اردو جهادی می‌روم، اینبار کرمانشاه.
در حال حاضر واقعا به همچین جایی نیاز داشتم.
نمی‌خواهم مانند این بسیجی‌های جوگیر ورودی جدید دانشگاه جو جبهه بدهم، حلالیت بگیرم و کلی کار خنده دار دیگر.
 نمی‌خواهم بگویم این اردوها جو روحانی دارد و قرار است منقلب شوم، اتفاقا خیلی هم جو ساده‌ای دارد مثل هر اردوی دیگری، شاید تنها فرقش این باشد که در این اردوها ورق بازی نمی‌کنی و شوخی‌های خرکی نمی‌بینی و حرف‌های زشت نمی‌شنوی و نماز صبح به زور بیدار می‌شوی.

اما من نیاز دارم تا چند روز با خودم تنها باشم. چند روز جایی باشم که با هیچکس صمیمی نباشم، تلگرام نداشته باشم و از اینترنت و لپ‌تاپم دور باشم.
چند روز هیچ‌کاری با کامپیوتر نکنم و در یک هوای تمیز با خودم فکر کنم.
دوباره مسائل ذهنم را بنویسم و با فکر کردن به آن‌ها حلشان کنم.
دوباره اهدافم را بازبینی کنم و متناسب با آن‌ها راهبردی در نظر بگیرم که من را به اهدافم برساند.

این کار باعث تازگی روح آدم می‌شود،
در رالی مسخره زندگی، نمره، درس، تمرین و پروژه، در رالی کار و کد زدن، بهتر است هر از چند‌گاهی آدم کنار بزند و به موتور مغزش استراحت دهد و آن را تنظیم کند تا دیگر در راه به ترتر کردن نیفتد.

و این‌بار من به کرمانشاه می‌روم بدون اینکه نگران باشم نمره‌ها در این زمان می‌آید و باید اعتراض کنم.
بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم در این بازه تعطیلات می‌توانستم کلی چیز یاد بگیرم و دوستانم کلی چیز یاد گرفتند و من نگرفتم.
بدون اینکه نگران هیکلم باشم که در این چند روز که تمرین نمی‌کنم چه می‌شود.

نباید به زمین چسبید.

علاوه برآن دوست دارم کمک کنم، دوست دارم کودکانی که در سفر می‌بینم حتی اگر کار زیادی برایشان نکرده‌باشم بعدها که بزرگ شدند یادشان باشد که وقتی در اوضاع آشفته‌ای بودند کسانی به فکر آن‌ها بودند و وقتی آن‌ها دکتر شدند یا مهندس، مدیر یا کاره‌ای در این مملکت، برای هم‌نوعان و هم‌وطنان خودشان دل بسوزانند و هرجایی که هستند جلوی فساد را حداقل در اطراف خودشان بگیرند.


پرده سوم ـ work hard,work smart,work consistent

چند وقت پیش فیلمی از این فیلم‌های انگیزشی دیدم که با موضوع بسکتبال بود و می‌گفت که یک بسکتبالیست برای رسیدن به NBA باید سه ویژگی داشته باشد.

۱- سخت کار کند. 
۲- هوشمندانه کار کند.
۳- مداومت داشته باشد.

وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم من فقط ویژگی دوم را دارم.
برای مثال در درس سعی می‌کنم وقتی که می‌گذارم را به بهترین شکل درس بخوانم، قانون پارتو را رعایت می‌کنم و به جای گیر دادن به مسائلی که بی‌ارزش هستند تمرکزم را روی مسائل کلی‌تر می‌گذارم. یا مثلا در ورزش سعی می‌کنم وقت خوبی را به تحقیق اختصاص دهم و ببینم آن‌ها که موفق شده‌اند چه‌کار کرده‌اند و من هم تقلید کنم.
اما ویژگی اول و سوم خیلی در من کم است.
من از کار زیاد بیزارم، وقت‌هایی که بچه‌ها شب امتحان بیدار می‌مانند و درس می‌خوانند من حتی اگر نصف درس هم نخوانده باشم باز برایم سخت است که بیدار بمانم، من نسبت به کسانی که رنج معدلشان مثل من است خیلی کمتر تلاش می‌کنم و خیلی تنبل‌تر از آن‌ها هستم، واقعا خجالت می‌کشم از اینکه من هم در جمع آنان باشم چون آن‌ها تلاششان خیلی از من بیشتر است.
من مداومت هم ندارم،من خیلی زود دنبال نتیجه‌ام و زود خسته می‌شوم و کاری که باید بکنم را کنار می‌گذارم.

باید فکر کنم و تصمیم بگیرم که دو ویژگی دیگر را در خودم تقویت کنم.
باید مداومت و پشتکار را تمرین کنم.

میلاد
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

ترم سوم که تازه به کامپیوتر تغییر رشته داده‌بودم کسی را نمی‌شناختم.

فقط آرمین بود که اصلا نمی‌دانست تمرین و پروژه داریم یا نه! چه برسد به اینکه بخواهد بنویسد، اما هر چه گذشت من بیشتر با بچه‌ها صمیمی شدم و این یک اثر بد برای من داشت، من دیگر تمرین‌ها را خودم نمی‌نوشتم و فقط از روی بقیه کپی می‌کردم.


گام‌ به گام گذشت تا به اینجا رسیدیم که این ترم من تقریبا همه تمرین‌ها را از روی اسماعیل کپی کردم.


اما یک‌جا باید این مسئله تمام شود


با اینکه همه پروژه پردازش تصویر را کپی می‌کنند.

با اینکه اسماعیل پروژه را زده است و بدون هیچ منتی به من می‌دهد.

اما من پروژه را کپی نمی‌زنم.



در واقع:

من دیگر هیچ تمرین و پروژه‌ای را کپی نمی‌زنم.


و دیگر از اینکه بقیه تقلب می‌کنند من نه، حرص نمی‌خورم.

چون این استدلالی که تا به حال برای خودم می‌کردم مثل این بود که بگویم چون همه دزدی می‌کنند من هم دزدی می‌کنم، مطمئنم که این مسئله حتی اگر باعث شود نمره‌ام کمتر هم شود نتیجه‌اش اینست که پشتکارم را بیشتر می‌کند.


یکجا باید تمام‌ شود دیگر...

نه؟!




پی‌نوشت ۱: دوستت دارم اسماعیل.

میلاد
۳۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نظر شما سوپرمارکتی که ۱۰ نوع مارک مختلف شیر داشته باشد موفق‌تر است یا سوپرمارکتی که فقط ۲ نوع از آن ۱۰ نوع شیر را دارد؟
اگر منطقی بخواهیم نگاه کنیم چون شیرهای سوپرمارکت دوم زیرمجموعه شیرهای سوپرمارکت اول است پس باید فروش سوپرمارکت اول بیشتر باشد اما متاسفانه تجربه نشان داده‌است که سوپرمارکت دوم موفق تر است.
چرا؟
چون ما آدم‌ها وقتی گزینه‌های زیادی روبرویمان باشد «فلج» می‌شویم.
فقط فکر می‌کنیم و فکر می‌کنیم و سرآخر ترس از تصمیم اشتباه باعث می‌شود هیچ تصمیمی نگیریم.

شاید مثال سوپرمارکت مثال خوبی نباشد به مثال‌های زیر دقت کنید:

دانشجویی که نمی‌داند راه آکادمیک را ادامه دهد یا فنی.
دانشجویی که نمی‌داند که برای ارشد می‌خواهد رشته خودش را بخواند یا رشته دیگری مثل MBA یا اصلا ارشد نخواند.
دانشجوی کامپیوتری که همواره به این فکر می‌کند که کدام زبان برنامه‌نویسی را برای یادگیری انتخاب کند.

می‌توانم n نفر مصداق جمله فوق را برای شما مثال بزنم که حداقل یک سال است در این حالت مانده‌اند.

فلج آنالیز اگر هم به تصمیم نگرفتن منجر نشود قطعا وقت بسیاری از این افراد را سوزانده است.
عامل اصلی فلج آنالیز، عذاب وجدانی است که بعد از تصمیم گیری سراغ ما می‌آید که همواره با خود می‌گوییم اگر آن تصمیم را می‌گرفتم فلان می‌شد.

راه‌حل‌های دوری از فلج آنالیز
۱- یک زمان مشخص کنیم و به خودمان قول بدهیم حتما تا آن زمان تصمیم را بگیریم، این زمان می‌تواند وقتی باشد که از آن پس مطمئن باشیم دیگر داده‌ای برای تصمیم مورد نظر به مغز ما اضافه نمی‌شود.

۲- همواره یادمان باشد که برای موفقیت تنها یک‌راه وجود ندارد. ممکن است هر چند تصمیمی که ما بین آن‌ها مانده‌ایم ما را به موفقیت برساند.



پ.ن: فلج آنالیز بیش از هر حرفه‌ای با مهندسی نرم‌افزار گره خورده‌است.


میلاد
۰۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۰۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

من در طول زندگی‌ام هم هم‌سفر(هم‌تیمی) خوب داشته‌ام و هم هم‌سفر بد.


بهترین هم‌سفر هایم را در پروژه‌های دانشگاهی داشته‌ام و بدترین ها را در...

بگذریم.


اما اگر یک‌روز بخواهم با کسی استارتاپی را شروع کنم:


۰- انعطاف!


۱- آن شخص باید حاشیه‌اش کم باشد.


۲- آن شخص باید از کار و انجام‌شدنش لذت ببرد نه از پولدار شدن.


۳- آن شخص باید مثل خودم «رِند» باشد و بتواند بی‌پولی، دیده‌نشدن توسط دیگران و همه چیز‌هایی که با این‌کار از دست می‌دهد را تحمل کند.


۴- باید انتقادپذیر باشد و به ایده‌های جدید احترام بگذارد.


۵- باید احترام هم را همیشه نگه داریم.


۶- باید به علم یقین داشته‌باشد و از یاد گرفتن چیزهای جدید و خیلی نو نترسد.


۷- خیال پردازی خوب است اما باید بیشتر عمل‌گرا و واقع‌گرا باشد.


۸- باید خیلی منظم باشد.


۹- باید تکنیکالی آدم قوی باشد.


۱۰- باید دغدغه ایرانم را داشته‌باشد.


این‌ها همه نگاه به بیرون بود.

قطعا اول باید خودم از درون قوی شوم.

در آینده‌ای نه چندان دور راجع به اینکه «کی برای خودم کار کردن را شروع می‌کنم؟» یا بهتر بگویم «قبل از شروع کار باید چه مهارت‌هایی را کسب کنم؟» پست خواهم زد.


پ.ن: من عاشق FinTech و e_Commerce و استارتاپ‌های مبتنی بر blockchain هستم و از Game و استارتاپ‌هایی که مبتنی بر محتوا هستند بدم می‌آید.


میلاد
۰۳ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
داشتم چت می‌کردم، ناگهان حس کردم ستون‌های خانه می‌لرزد، اندکی مکث کردم و بعدش خونسرد به گوشه در چسبیدم.

از اتاق که بیرون آمدم همه سراسیمه بودند و اصلا نمی‌دانستند چکار می‌کنند، من اما هوشیار فقط نگاه می‌کردم، حس کردم که زلزله سنگینی است چون ستون‌های خانه ما خیلی لرزید. 

همه خانه‌ها خالی شده بود و همه در خیابان بودند، مثل اینکه زلزله زیاد قوی نبود، خانه ما خیلی شل ساخته شده‌است.
 
همه اعضای خانواده اتحاد نظر دارند که ما باید امشب بیرون بخوابیم اما من آن‌ها را درک نمی‌کنم، کمی در خیابان‌ها گشت می‌زنیم.

من به خانه برمی‌گردم اما آن‌ها نه.

توبه‌ کردم، نماز‌ آیات را خواندم، اگر بشود تا نماز صبح بیدار می‌مانم و  بعد می‌خوابم.

اگر بمیرم، پاک می‌میرم اگر نمیرم هم خوشحالم که حداقل امشب را بیرون نخوابیدم.

بیرون خوابیدن مصیبتی است که خستگی‌اش در روز بعد می‌ماند.



از خونسردی و تسلط خودم خیلی لذت بردم، نمی‌دانم این‌ها به‌خاطر نترسیدن از مرگ است یا تمرین‌هایی که برای نداشتن استرس کرده‌ام هر چه هست من خوشحالم.


میلاد
۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۳:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

پرده اول ـ پایان ای سی ام

حالا که ای سی ام تمام شده می‌توانم بروم دنبال زندگی و کمی فکر کنم، تا زودتر به خواسته‌های این پست برسم.

کتاب‌های خوبی به‌دستم رسیده که باید تا آخر سال بخوانم.


ای کاش وقتی ۲۰ ساله بودم می‌دانستم

هنر شفاف اندیشیدن - که واقعا خواندن ۲۰ صفحه‌اش من را بسیار به وجد آورده

زندگینامه الون ماسک - که استاد درس آزمایشگاه سیستم عامل به‌ من هدیه داد 


اگر بتوانم باید حتما از این کتاب‌ها هایلایتی بردارم تا بعدا بعضی اوقات مرورشان کنم.


پرده دوم - جامانده از نوجوانی


سشنبه تنها یک کلاس داشتم که آن‌هم ساعت ۰۹:۱۵ تمام می‌شد، سکه‌هایی که داشتم را فروخته بودم تا باز‌هم بیت‌کوین یا اتریوم بخرم.

(این چند مدت از این راه کلی سود کرده‌بودم)


این سکه‌ها میراث مسابقات برنامه‌نویسی و حقوقم بود(به پیش‌نهاد مادرم هر چقدر می‌گرفتم سکه می‌خریدم تا خرج نکنم)

نمی‌دانم که چه شد که سشنبه یاد بچه‌گی ام افتادم...


من پینگ‌پنگ را دوست داشتم، خیلی هم دوست داشتم، آنقدری که تقریبا هر روز یک‌ساعت قبل شروع سانس تمرینم به سالن می‌رفتم تا بقیه را تماشا کنم. 

یادم می‌آید که آن زمان همه بچه‌ها کلی لباس و کفش مخصوص پینگ‌پنگ داشتند و من نداشتم.

هر ماه راکت عوض می‌کردند اما من تقریبا ۲ سال با یک رویه خیلی سطح پایین بازی کردم.

مربی سالن، تا زمانی‌ که با او کلاس خصوصی نمی‌گرفتی به تو توجهی نمی‌کرد و من هم که اصلا سمت این چیز‌ها نمی‌رفتم.

من خانواده فقیری نداشتم، 

مشکل این بود که من خجالت می‌کشیدم که از پدرم بخواهم پول این‌ چیزها را بدهد، راستش را هم بگویم دو سه بار هم مادرم بدجور ذوقم را کور کرد.


- همین کفش خوبه دیگه کفش پینگ‌پنگ چیه مگه.

- مگه پیراهن پینگ‌پنگ با پیراهن معمولی چه فرقی داره؟

- به جا فکر کردن به راکت، بازی‌ت رو خوب کن.


این مکالمات کافی بود تا من هم ‌دیگر چیزی به آن‌ها نگویم.

در ۵ سال کودکی که بازی می‌کردم پدرم که هرگز نیامد ببیند من چه‌کار می‌کنم.

مادرم هم زیاد برایش مهم نبود، چون از پینگ‌پنگ خوشش نمی‌آمد و از حق نگذریم خواهرم هم آن موقع خیلی کوچک بود و حواس مادرم بیشتر به خواهرم بود.


آن روزها گذشت اما سشنبه حس کردم عقده‌ای از بچگی برای من باقی‌مانده.

به این فکر کردم که چرا من آنطوری بودم ولی خواهرم چند وقت پیش nمیلیون پول داد و پیانو خرید، چرا من ۷ سال در مدرسه تیزهوشان با خرج حداقلی زندگی کردم اما خواهرم تقریبا اندازه خرج یکسال الآن من شهریه مدرسه می‌دهد؟ چرا از پدرم پول نمی‌گرفتم تا راحت‌تر باشم؟


گور پدر بیت‌کوین و سود و مادیات.


غروب رفتم سمت منیریه، یک میلیون و خورده‌ای خرج راکت، کفش، چنتا تی‌شرت،کیف، شرت و صدالبته هدبند با مارک Butterfly(برند مورد علاقه من در پینگ‌پنگ) کردم.


حس خوبی بود!

دوباره می‌خواهم پینگ‌پنگ را شروع کنم، فقط و فقط برای خودم.

با بقیه پول‌ هم مقداری بیت‌کوین کش خریدم.


پرده سوم ـ  دوستان دوست‌داشتنی

آدم‌های اطرافم خیلی خوب هستند و خیلی چیز به من اضافه می‌کنند.

پارسا با حرف‌های قشنگی که می‌زند و چیزهایی که به من یاد داده و می‌دهد.

اسماعیل که باعث می‌شود همیشه مطمئن باشم یکی در دانشگاه هست که بتوانم رویش حساب کنم. یکی که برای هر کاری پایه و دیوانه باشد مثل خودم. یکی که باهم وسط کلاس ریاضیات مهندسی بدویم و برویم شیرموز بخوریم و برگردیم.

پویا عزیز که مثل یک برادر ۱۰ سال بزرگتر تجربیاتش را در اختیار ما می‌گذارد.

آرمین که می‌توانم سفره دلم را کامل پیشش باز کنم.

امیرحسین ب. که هر موقع در سایت می‌بینم در حال کد زدن است از او انرژی می‌گیرم.

محمدامین که همیشه تلاشش باعث می‌شود منم برای سخت‌کوش بودن تلاش کنم

و همه دوستان دانشگاه که با هم خوشیم.


قطعا اگر شما نبودید، حال من هم انقدر خوب نبود، از خدا می‌خواهم که دوستانم را برایم حفظ کند.

بعضی موقع‌ها می‌ترسم که اگر دانشگاه تمام شود این دوستان هم مانند دوستان دبیرستان از دست بروند.

واقعا ترسناک است.



پرده چهارم ـ‌ نتیجه ای سی ام

آورده اش برای من فقط یک ربع سکه و یک مقدار بیت‌کوین جایزه‌اش بود.

امسال وحشتناک بود، ما مقدار خوبی وقت گذاشته بودیم اما بازهم نتوانستیم آنطور که باید باشیم.

بگذریم، از بهانه آوردن و توجیه کردن متنفرم.

فردا همه می‌پرسند،

فردا همه کنجکاوند، 


- میلاد چی شد؟ سهمیه گرفتید؟ ای بابا شما که خیلی خوب بودید ، شما که مسابقه مشهد و دانشگاه‌ تهران را ترکوندید.

چرا سهمیه نیوردید؟


بعضی اوقات این سوال‌ها از طرف دوستان است، اما بعضی اوقات از طرف کسانی که فقط می‌خواهند زخم زبان بزنند.

جملات خوبی برای افراد دسته دوم آماده کرده‌ام، اینبار بر خلاف همیشه نمی‌خواهم سکوت کنم و فقط لبخند بزنم.


از حرف‌های بالا که بگذریم راجع به ادامه دادن یا ندادن ای‌سی‌ام در حال حاضر تصمیم نمی‌گیرم.

در این چند سال تجربه کسب کرده‌ام و می‌دانم شوری که آدم در این لحظات پیدا می‌کند اجازه نمی‌دهد تا آدم تصمیم درست را بگیرد.


باید بشینم درست فکر کنم،

نه دوست دارم بازنده از میدان بیرون بیایم، نه دوست دارم همه چیزم را در راه یک مسابقه قمار کنم.

میلاد
۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

دومین شعر از مجتبی کاشانی:

نازنین

داس بی دسته ما
سالها خوشه نارسته بذری را برمی‌چیند
که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا
خرمن کشته امروز تو را می‌جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ
در نگاه فردا
هیچ‌کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟
هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی‌گوید برخیز
که صبح است،
بهار آمده است

تو بهاری
آری
خویش را باور کن
میلاد
۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ذهن ما زندان است 

ما در آن زندانی 

قفل آن را بشکن 

در آن را بگشای 

و برون آی ازین دخمه ظلمانی


نگشایی گل من 

خویش را حبس در آن خواهی کرد 

همدم جهل در آن خواهی شد 


همدم دانش و دانایی محدوده خویش 

و در این ویرانی 

همچنان تنگ نظر می مانی



هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است 

ذهن بی پنجره دود آلود است 

ذهن بی پنجره بی فرجام است 

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای 

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد 

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد 

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند 

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد 

بگشاییم کمی پنجره را


بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد 

و به مهمانی عالم برود 

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی 

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی 

طعم احساس جهان را بچشیم 

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای


ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر 

دین خود را بدهیم 

سهم خود را ببریم 

خبری خوش باشیم


و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان 

به طراوت و ترنم 

تسکین و تسلی برسد


و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

در ذهن زمان 

و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق 

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است 

گل در آن باید کاشت 

و نکاری گل من 

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ 

کمتر از زحمت برداشتن 

هرزگی آن علف است 

گل بکاریم بیا 

تا مجال علف هرز فراهم نشود


بی گل آرایی ذهن 

نازنین ؛ 

نازنین ؛ 

نازنین 

هرگز آدم ، آدم نشود.


شاعر: مجتبی کاشانی

میلاد
۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

جریان متوقف می‌شود..


تصمیم گرفتم مدتی ننویسم، این مدت چقدر طول می‌کشد؟ نمی‌دانم.

اما روزی که دوباره «جریان»، جاری‌ شود قطعا من می‌دانم که می‌خواهم جریانِ زندگی‌ام به کدام سمت برود.‌ من می‌دانم که قراراست در «جریان» خاطرات یک کارآفرین که روز‌ و شب برای کارش علی‌رغم همه محدودیت‌ها تلاش می‌کند ثبت شود یا دانشجویی که برای تحصیل یا کسب تجربه به خارج از کشور رفته‌است یا شاید سناریویی غیر از این دو سناریو برای زندگی من

 نوشته شود(تقدیر یا خواست خدا)/بنویسم(خودم)/بنویسیم(خودم و تقدیر و خدا).


آنروز قطعا من می‌دانم که قرار است یک مدیر‌آینده در جریان بنویسد یا یک مهندس‌ کامپیوتر.


آنروز حداقل چشم‌اندازی برای آینده خودم متصورم؛ نه مثل الآن، گنگ و کور، هر طرفی که دیگران می‌روند یا جامعه خوب بودن آن را به من تلقین کرده‌است، بروم.


روزی که نقش واقعیت از نقش رویا در زندگی‌ام پر رنگ تر شود و روزی که آنقدر از درون قوی باشم که شب‌ها وقتی به خودم فکر می‌کنم با رضایت بخوابم.

روزی که درون‌گرا تر شوم و احساساتم را به راحتی کنترل کنم.

آنروزی که گوش‌دادن و فکر کردن در وجودم بسیار قوی‌تر از حرف‌های بی ارزشی که می‌زنم باشد.

روزی که هیچ چیزی جز خودم من را ناراحت نکند و غرور،خودنمایی و کارکردن برای رضایت و تشویق جامعه و مردم در وجودم خط بخورد.

همان روزی که دیگر هیچ دو حس متضادی در من نباشد و طناب وجودم با کشیده شدن به جهت‌های مخالف پوسیده نشود.


 فکر می‌کنم واژگان بالا بهتر از جمله :

شاید آنروزی که افعالم ماضی بود بازگشتم.

قطع شدن «جریان» را توجیه کند.


آنچه اکنون می‌دانم و به آن یقین دارم اینست که جریانی که جهتش مشخص نباشد به هیچ کجا نمی‌رسد و دردی از کسی و از خودش دوا نمی‌کند.


تو دعا کن مرا.



پی‌نوشت۱:

کاملا بی‌ربط اما بعد از «مکان‌های عمومی» دیگر کتابی از نادر ابراهیمی نمی‌خوانم، نه اینکه بد باشد، بسیار عالی بود اما بالاخره آدم باید چند کتاب خوب برای وقتی که پیر می‌شود نگه دارد دیگر. نه؟!

میلاد
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر