جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب
  • ۰۶ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۲ -
  • ۲۸ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۴ -
  • ۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۲:۴۵ -
  • ۰۲ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۴ Safety

-

اوضاع خب الان جوری شده که توی یک عدم قطعیت سنگین قرار گرفتم. 

دقیقا مثل وقتی که می‌خواستم تغییر رشته بدم، نمی‌دونستم تهش چی میشه و یه خورده می‌ترسیدم. الانم نمی‌دونم تهش کدوم دانشگاه قبول می‌شم و یکم ترسناکه.

 

ددلاین‌ها نزدیکه و منم یه جورایی هیجان دارم ببینم تهش چی‌ میشه. این مدت باید خیلی حواسم جمع باشه و لحظه‌ای وقت هدر ندم. می‌دونم که باید دقت بیشتری رو تو کارام خرج کنم و Mindfull تر باشم.

شاید بهتر باشه برای مدتی آهنگ گوش ندم و یکم از جمع‌های دوستیمون فاصله بگیرم.

 

 

میلاد
۰۶ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

-

 

به نظرم محبت به آدما تا یه حدی اوکیه و نتیجه‌ای در جهت قوی تر شدن دوستی می‌ده.

از یه جا به بعد ما آدمای نسبی فکر می‌کنیم طرف وظیفشه اگه محبتی می‌کنه به خاطر خفن بودن ماست و ... 

و خب اگه اون طرف هم هوشمند نباشه فکر می‌کنه الان که با این همه محبت باز جبران نمی‌کنیم یا توجهی نمی‌کنیم یا پسش می‌زنیم باید محبتش رو بیشتر کنه.

این چرخه هی تکرار میشه و ....

 

این رو به عینه هم تو دبیرستان هم تو دانشگاه دیدم.

 

یه روزی فکر می‌کردم اپلای کردن خیلی سخت باشه چون آدم تنها میشه.

 

خب اونروز احمق بودم و فکر می‌کردم رفاقتا دوطرفه است ولی الان می‌بینم مثل منگلای سبک خودمو همش درگیر رفاقتای یک طرفه کردم.

 

حالا که فهمیدم همینطوریشم تنهام، فکر کردن به اپلای، حتی برنگشتن خیلی برام راحت تر شده.

 

ما نسبی هستیم و اینکه چقدر طرف رو خفن بدونیم تا حدی به رفتار اون شخص با ما بستگی داره.

ما متر درستی نداریم از هیچ چیزی و همه چیز رو نسبی می‌بینم.

 

 

 

میلاد
۲۸ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

-

یکم نگران آیندمم.

تافلم اومد و خدا رو شکر ۱۰۰ شدم. خفن نیست ولی نسبت به اهمالی که من کردم و با توجه به اینکه مینیمم همه جا رو اوردم راضیم.

دو هفته ای که تافل خوندم خیلی خوش گذشت. به خصوص وقتی که رایتینگ مینوشتم حس خیلی خوبی داشتم همیشه.

شاید دو برابر شد سوادم تو این دو سه هفته، خوشحالم از این بابت.

 

هنوز از هیچ استادی اوکی نگرفتم و این اذیتم می‌کنه. نمیدونم هزینه ای که دارم میدم اخرش نتیجه میده یا نه.

دوباره با چیزهای مختلف بمبارون شدم و باید از پس همش یه جوری بر بیام.

بزار بشماریم:

۱- اپلای کردن برای دانشگاها

۲- ایمیل زدن برای استادا

۳- شرکت

۴- درسا و تمرینا و امتحانا.

 

ولی خب به جای فکر کردن و panic کردن باید خیلی با ارامش به کارم ادامه بدم.

 

فقط احساسی قوی می تواند حریف یک احساس بشود. کار من مشخص است: باید یاد بگیرم عقل را به احساس تبدیل کنم.

 

میلاد
۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۲:۴۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

از فردا ایشالله یکم بیشتر شبیه ایده آل هام باشم.

از فردا بالغ تر ایشالله. بالغ تر از چیزی که هست شده یه اپسیلون.

میلاد
۰۳ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

من نمردم و می‌نویسم تا بگم زنده‌ام. 

پاییز لعنتی با هوای تاریک و بارون‌های دپرس کننده اش اومده داره حال من رو بد می‌کنه.

ولی من لذت می‌برم. لذت می‌برم از زبان خوندن یاد گرفتن لغاتی که تا حالا نمی‌دونستم. لذت می‌برم از تلاش برای مسابقه‌ای به اسم تافل هر چند خیلی دیر جدی خوندن رو براش شروع کردم.

 

این روزها پنجشنبه‌ها تنها پا میشم میرم شهربازی. تمرین‌ می‌کنم تا وقت‌هایی که یک دستگاه خیلی وحشتناک سوار می‌شم ریلکس باشم، جیغ نزنم، تپش قلب نگیرم و چشمام رو نبندم.

 

برگشتم به دانشگاه دوباره، یک ماه از کار مرخصی گرفتم و حالا تقریبا هر روزم از صبح تا شب توی دانشگاه با دوستام و تو سالن مطالعه می‌گذره.

می‌دونم دیگه ترم ۹، ترم آخره. دیگه ترم بعد کسی نیست، هیچکس نیست تا تو سایت دانشکده بشینم پیشش.

 

 

دوباره پینگ پنگ بازی کردن رو شروع کردم تا اضافه وزنم رو کم کنم و لذت ببرم. تو نمی‌تونی ۱ ساعت مداوم بدوی و عرق بریزی ولی میتونی ۴ ساعت پشت سر هم پینگ پنگ بازی کنی و اصلا متوجه نشی لباست انقدر خیس شده که می‌تونی بچلونیش.

 

نمی‌دونم آخرش چی‌ میشه. نمی‌دونم سال بعد اینجا ارشد می‌خونم یا خارج یا سربازی‌ام.

نمی‌دونم سال بعد دارم چه رشته‌ای رو می‌خونم حتی.

و اینش قشنگه. خیلی قشنگه. 

 

این که برای یه مسابقه تلاش می‌کنم باعث میشه باورم شه هنوز زنده‌ام و نمردم.

من هنوز زنده‌ام.

میلاد
۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

تو شرکت تنها نشستم و یکم عجیبه که امروز تا الان هیچکس جز بچه‌های خدمات نیستند.

محیط کاملا ساکنه و تنها چیزایی که تغییر می‌کنه نمودارهای گرافانا روی تلویزیون مانیتورینگه و دکمه‌های کیبورد من که بالا پایین میشه.

میلاد
۰۲ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

پرده اول ـ شروع مجدد:

یک مدت طولانی بود که نمی‌نوشتم و دلیل خاصی هم نداشت. یادم نمی‌آد که آخرین باری که نوشتم کی بود و اینو از پست آخر هم نمی‌شه فهمید چون چند وقت پیش بود که اومدم و یک تعداد زیادی از پست‌ها رو پاک کردم و پست آخری که الان مونده برای ۲۹ اسفنده.

میلاد
۱۲ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

پرده اول ـ خوشبختی:


چند وقت پیش اسماعیل در بلاگش پستی با مضمون خوشبختی زده بود و پرسیده بود: 

می خواهم بپرسم  که خوشبختی برای شما چیست؟

دقیق تر بپرسم در این دو سه ماه اخیر چه چیزی را خوشبختی می نامید؟


راستش مدت‌ها بود می‌خواستم من هم بنویسم که خوشبختی من در چیست؟ 

من عمیقا حس خوشبختی می‌کنم.

برای من خوشبختی در چیست؟ 


برای من خوشبختی در سلامتی پدر و مادرم است، در غر زدن‌های مادرم و خستگی‌های پدرم است، در غذاهای خوشمزه‌ای که آخر هفته می‌خوریم و دور همیم، در آبگوشت‌هایی که مادرم برایم می‌پزد و من دولپی با پیاز می‌خورم.

برای من خوشبختی در رفتن به خانه مادربزرگم است زمانی که می‌دانم یک نفر با تمام وجودش مرا دوست دارد.


برای من خوشبختی در دانشگاهم است، در دوستانی پاک و بی‌ریا مثل اسماعیل و امیرحسین، در گپ و گفت‌های بی نتیجه‌مان، در خیال پردازی ها نسبت به آینده‌مان.


برای من خوشبختی در فوتبال جمعه‌هاست، زمانی که در دل‌گیر ترین لحظات هفته، ساعت ۸ شب جمعه با انگیزه زیاد به سالن می‌رویم و ۹۰ دقیقه بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنیم، می‌دویم و خودمان را تخلیه می‌کنیم. 

برای من خوشبختی در رالی‌های پینگ‌پنگ است، در وزنه زدن و خسته شدن.


برای من خوشبختی در کد زدن و قهوه خوردن است، در یادگیری چیزهای جدید، در کاری که انجام می‌دهم و حقوق نه چندان زیادی که می‌گیرم. برای من خوشبختی در ساختن چیزهای جدید با کد زدن است. 


بله من با همین چیز‌های کوچک بالا خوشحالم، به جای اینکه با نداشته‌هایم خودم را شکنجه کنم بابت داشته‌هایم خدا را شکر می‌کنم و هر لحظه‌هم که نعمتی را از من بگیرد، خدای نکرده پدر و مادر طوریشان شود یا مثلا دوستانم اپلای کنند، ناراحت نمی‌شوم، چون می‌دانم این‌ها موهبت‌های خداوند به من بوده است و اختیارش دست خود اوست.


اما حس می‌کنم همه این خوشبختی‌ها معلول یک چیز است.

رابطه خوب من با خدا.

من آدم مذهبی نیستم، حداقل خودم هم فکر می‌کنم بنده خوبی برای خدا نبودم و اشتباهاتم بسیار بوده‌است.


اما من هر گاه اشتباهی کردم پشیمان شدم و سعی کردم جبران کنم، اگر شب گناهی کردم صبح از شدت پشیمانی و ناراحتی، آرزوی مرگ کردم، در طول عمرم سعی کردم دل کسی را نشکنم، اگر با حرف‌هایم کسی را ناراحت کردم آنقدر بعدش عذاب کشیده‌ام که همیشه غرورم را شکستم و کلی عذرخواهی کرده‌ام.


خدایا شکرت که من خوشبختم.



پرده دوم ـ کرج:

پریروز دوباره بعد از ۱ سال به کرج رفتم، انقدر  حالم بد شد که صد بار از رفتنم پشیمان شدم.

من آنروز در کرج قدم زدم.
 
در بلوار ماهان، پسری را دیدم که سرش را پایین انداخته و در رویاهایش غرق شده‌بود، پسری که رویایش طلا شدن در المپیاد بود و همه عشقش دوستان دبیرستان و گیم‌نت رفتن.

در کنار مدرسه، دو جوان را دیدم که جلوی مغازه‌ای نشسته‌اند و برای هم درد دل می‌کنند، از قیافه‌شان معلوم بود که ساعت‌هاست آنجا نشسته‌اند راجع به عشق‌های نوجوانی، رویاهای آینده و دغدغه‌هایشان برای هم حرف می‌زنند.

در پارک خانواده، پسری را دیدم که از شر سختی و فشار کنکور، از ناراحتی المپیادی که برایش تمام شده هر بعد از ظهر به حلقه بسکتبال پارک پناه ‌می‌برد و سعی می‌کرد درد خود را تسکین دهد تا روزها بهتر درس بخواند.

در پای کوه نور، پسری را دیدم که با دختری به کوه آمده بود و با هم فارغ از هر چیز و هر بدبختی که دارند پشت سنگی نشسته و شهر را نگاه می‌کردند.  

در عظیمیه، پسری را دیدم که تکلیفش با خودش مشخص نبود، مدام با خودش دعوا داشت و با خودش حرف می‌زد و کلنجار می‌رفت و سرش را تکان می‌داد.

در مترو، همه مردم را خسته دیدم.

این چیزها حال مرا بد کرد، مرا آشفته کرد.



پرده سوم ـ بازهم Solitude:

من به تنهایی عیدها عادت دارم، اما اینبار فرق می‌کند، اینبار حتی شب عید هم تنها هستم و احتمالا دانشگاه بمانم.
دانشگاه بسیار زیبا شده و صدای پرندگان اینبار در صدای همهمه دانشجویان گم نمی‌شود.
دانشکده تاریک و ترسناک شده، شبیه لوکیشن های فیلم‌های ترسناک هالیوودی.


در اینکه من در تنهایی رد می‌دهم هیچ شکی نیست! حتی می‌دانم بخش بزرگی از حال الانم بخاطر تنهایی‌ام است، اما از این ها گذشته تنهایی همیشه برای من یک فرصت بوده تا چیزهای جدید یاد بگیرم و بازتر فکر کنم.
حس می‌کنم این دردها مرا قوی تر هم می‌کند.


عیدتان مبارک
 


میلاد
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

پرده اول - حداقل فایده‌ای وجود دارد...


شاید ۳۰ سال دیگر تنها چیزی که از ترم ۵ به یاد داشته باشم، این دو جمله‌ای باشد که استاد درس هوش مصنوعی(دکتر نیک‌آبادی) سر کلاس بیان کرد.


جمله اول:

 ,To find something, anything
 ,a great truth or a lost pair of glasses 
.you must first believe there would be some advantage in finding it

برای پیدا کردن چیزی، هر چیزی،
یک حقیقت بزرگ یا یک عینک گمشده،
تو باید اول یقین پیدا کنی که در پیدا کردن آن فایده‌ای وجود دارد.


این جمله بسیار بدیهی است اما متاسفانه این جمله را خیلی مدت بود که در زندگی‌ام فراموش کرده‌بودم. ما نیاز داریم که هر از چند‌گاهی استادی، دوستی، رهگذری یا هر انسان دیگری این جملات بدیهی را به یاد ما بیاورد، شاید علت مسئله و مشکل حل‌نشده‌ای از ما باشد.

تازگی این اتفاق برایم بسیار می‌افتاد که یک کار را شروع می‌کردم اما وقتی به اواسط کار می‌رسیدیم دوست داشتم کار را در همان جا رها کنم، از تدریس‌یار شدن برای یک‌ درس بگیر تا خواندن یک کتاب  و تلاش برای بالا بردن معدل. 
فکر می‌کنم مشکل من این بود که قبل از اینکه آن کارها را شروع کنم درست به این فکر نمی‌کردم که این کار چه فایده‌ای برای من می‌تواند داشته باشد.
من درست فکر نکردم که چرا من باید درس بخوانم و کلی وقت بگذارم تا تمرین‌های چرت دانشگاه را چه با تقلب و چه با تلاش خودم تحویل بدهم تا نمره بگیرم، صرفا دیدم که همه می‌نویسند و نمره دارد پس من هم باید بنویسم.
من درست فکر نکردم که چرا باید یک درس را تدریسیار شوم، صرفا دیدم همه کسانی که معدلشان بالاست تدریسیار می‌شوند و من هم باید بشوم، نتیجه‌اش شد تصحیح کلی تمرین چرت و پرت.
این یکی از عواملی است که باعث می‌شود من مداومت نداشته باشم.
دقیقا اواسط کار تازه به این فکر می‌کردم که دقیقا فایده‌ این‌کار برای من چیست و وقتی پاسخی پیدا نمی‌کردم آزرده خاطر می‌شدم.
از این به بعد باید قبل از شروع هر کاری درست و باحوصله به همه فایده‌هایش فکر کنم نه اینکه از محیط اطرافم الگو بگیرم.
وقتی فایده‌هایش را کامل برای خودم هضم کردم و دیدم که ارزش دارد، آنگاه دیگر در میان کار جا نمی‌زنم مگر اینکه داده جدیدی به مغزم اضافه شود.
برای خیلی از اطرافیانم هم این مشکل را حس می‌کنم.

جمله دوم هم این بود:

چیزی که کامل به‌دست نمی‌آید لازم نیست کامل از دست برود.

شاید بعد‌ها راجع به جمله دوم بیشتر نوشتم.



پرده دوم ـ دوباره جهادی...

دوم بهمن دوباره به اردو جهادی می‌روم، اینبار کرمانشاه.
در حال حاضر واقعا به همچین جایی نیاز داشتم.
نمی‌خواهم مانند این بسیجی‌های جوگیر ورودی جدید دانشگاه جو جبهه بدهم، حلالیت بگیرم و کلی کار خنده دار دیگر.
 نمی‌خواهم بگویم این اردوها جو روحانی دارد و قرار است منقلب شوم، اتفاقا خیلی هم جو ساده‌ای دارد مثل هر اردوی دیگری، شاید تنها فرقش این باشد که در این اردوها ورق بازی نمی‌کنی و شوخی‌های خرکی نمی‌بینی و حرف‌های زشت نمی‌شنوی و نماز صبح به زور بیدار می‌شوی.

اما من نیاز دارم تا چند روز با خودم تنها باشم. چند روز جایی باشم که با هیچکس صمیمی نباشم، تلگرام نداشته باشم و از اینترنت و لپ‌تاپم دور باشم.
چند روز هیچ‌کاری با کامپیوتر نکنم و در یک هوای تمیز با خودم فکر کنم.
دوباره مسائل ذهنم را بنویسم و با فکر کردن به آن‌ها حلشان کنم.
دوباره اهدافم را بازبینی کنم و متناسب با آن‌ها راهبردی در نظر بگیرم که من را به اهدافم برساند.

این کار باعث تازگی روح آدم می‌شود،
در رالی مسخره زندگی، نمره، درس، تمرین و پروژه، در رالی کار و کد زدن، بهتر است هر از چند‌گاهی آدم کنار بزند و به موتور مغزش استراحت دهد و آن را تنظیم کند تا دیگر در راه به ترتر کردن نیفتد.

و این‌بار من به کرمانشاه می‌روم بدون اینکه نگران باشم نمره‌ها در این زمان می‌آید و باید اعتراض کنم.
بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم در این بازه تعطیلات می‌توانستم کلی چیز یاد بگیرم و دوستانم کلی چیز یاد گرفتند و من نگرفتم.
بدون اینکه نگران هیکلم باشم که در این چند روز که تمرین نمی‌کنم چه می‌شود.

نباید به زمین چسبید.

علاوه برآن دوست دارم کمک کنم، دوست دارم کودکانی که در سفر می‌بینم حتی اگر کار زیادی برایشان نکرده‌باشم بعدها که بزرگ شدند یادشان باشد که وقتی در اوضاع آشفته‌ای بودند کسانی به فکر آن‌ها بودند و وقتی آن‌ها دکتر شدند یا مهندس، مدیر یا کاره‌ای در این مملکت، برای هم‌نوعان و هم‌وطنان خودشان دل بسوزانند و هرجایی که هستند جلوی فساد را حداقل در اطراف خودشان بگیرند.


پرده سوم ـ work hard,work smart,work consistent

چند وقت پیش فیلمی از این فیلم‌های انگیزشی دیدم که با موضوع بسکتبال بود و می‌گفت که یک بسکتبالیست برای رسیدن به NBA باید سه ویژگی داشته باشد.

۱- سخت کار کند. 
۲- هوشمندانه کار کند.
۳- مداومت داشته باشد.

وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم من فقط ویژگی دوم را دارم.
برای مثال در درس سعی می‌کنم وقتی که می‌گذارم را به بهترین شکل درس بخوانم، قانون پارتو را رعایت می‌کنم و به جای گیر دادن به مسائلی که بی‌ارزش هستند تمرکزم را روی مسائل کلی‌تر می‌گذارم. یا مثلا در ورزش سعی می‌کنم وقت خوبی را به تحقیق اختصاص دهم و ببینم آن‌ها که موفق شده‌اند چه‌کار کرده‌اند و من هم تقلید کنم.
اما ویژگی اول و سوم خیلی در من کم است.
من از کار زیاد بیزارم، وقت‌هایی که بچه‌ها شب امتحان بیدار می‌مانند و درس می‌خوانند من حتی اگر نصف درس هم نخوانده باشم باز برایم سخت است که بیدار بمانم، من نسبت به کسانی که رنج معدلشان مثل من است خیلی کمتر تلاش می‌کنم و خیلی تنبل‌تر از آن‌ها هستم، واقعا خجالت می‌کشم از اینکه من هم در جمع آنان باشم چون آن‌ها تلاششان خیلی از من بیشتر است.
من مداومت هم ندارم،من خیلی زود دنبال نتیجه‌ام و زود خسته می‌شوم و کاری که باید بکنم را کنار می‌گذارم.

باید فکر کنم و تصمیم بگیرم که دو ویژگی دیگر را در خودم تقویت کنم.
باید مداومت و پشتکار را تمرین کنم.

میلاد
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

جریان متوقف می‌شود..


تصمیم گرفتم مدتی ننویسم، این مدت چقدر طول می‌کشد؟ نمی‌دانم.

اما روزی که دوباره «جریان»، جاری‌ شود قطعا من می‌دانم که می‌خواهم جریانِ زندگی‌ام به کدام سمت برود.‌ من می‌دانم که قراراست در «جریان» خاطرات یک کارآفرین که روز‌ و شب برای کارش علی‌رغم همه محدودیت‌ها تلاش می‌کند ثبت شود یا دانشجویی که برای تحصیل یا کسب تجربه به خارج از کشور رفته‌است یا شاید سناریویی غیر از این دو سناریو برای زندگی من

 نوشته شود(تقدیر یا خواست خدا)/بنویسم(خودم)/بنویسیم(خودم و تقدیر و خدا).


آنروز قطعا من می‌دانم که قرار است یک مدیر‌آینده در جریان بنویسد یا یک مهندس‌ کامپیوتر.


آنروز حداقل چشم‌اندازی برای آینده خودم متصورم؛ نه مثل الآن، گنگ و کور، هر طرفی که دیگران می‌روند یا جامعه خوب بودن آن را به من تلقین کرده‌است، بروم.


روزی که نقش واقعیت از نقش رویا در زندگی‌ام پر رنگ تر شود و روزی که آنقدر از درون قوی باشم که شب‌ها وقتی به خودم فکر می‌کنم با رضایت بخوابم.

روزی که درون‌گرا تر شوم و احساساتم را به راحتی کنترل کنم.

آنروزی که گوش‌دادن و فکر کردن در وجودم بسیار قوی‌تر از حرف‌های بی ارزشی که می‌زنم باشد.

روزی که هیچ چیزی جز خودم من را ناراحت نکند و غرور،خودنمایی و کارکردن برای رضایت و تشویق جامعه و مردم در وجودم خط بخورد.

همان روزی که دیگر هیچ دو حس متضادی در من نباشد و طناب وجودم با کشیده شدن به جهت‌های مخالف پوسیده نشود.


 فکر می‌کنم واژگان بالا بهتر از جمله :

شاید آنروزی که افعالم ماضی بود بازگشتم.

قطع شدن «جریان» را توجیه کند.


آنچه اکنون می‌دانم و به آن یقین دارم اینست که جریانی که جهتش مشخص نباشد به هیچ کجا نمی‌رسد و دردی از کسی و از خودش دوا نمی‌کند.


تو دعا کن مرا.



پی‌نوشت۱:

کاملا بی‌ربط اما بعد از «مکان‌های عمومی» دیگر کتابی از نادر ابراهیمی نمی‌خوانم، نه اینکه بد باشد، بسیار عالی بود اما بالاخره آدم باید چند کتاب خوب برای وقتی که پیر می‌شود نگه دارد دیگر. نه؟!

میلاد
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر