جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

جریان

اراده و وفاداری به قول‌ها

مدت طولانی است که در بیان می‌نویسم.
از عنفوان نوجوانی تا به حال لحظاتم را ثبت کرده‌ام تا بعدها علاوه بر استفاده از تجربیات، از اشتباهات و خاطرات گذشته‌ام لذت ببرم.
هر بار که می‌نویسم کتابخانه به‌هم‌ریخته ذهنم مرتب می‌شود و آرام‌ می‌شوم.
از شلوغی فاصله می‌گیرم و شور عجیبی با وجودم گره‌ می‌خورد.

من یک آدم ساده که دوست دارم یک آدم خوب باشم، آدمی که خودم از آن راضی باشم، آدمی که شب‌ها موقع خواب راحت بخوابد و هر چند موفقیت‌هایش زیاد بزرگ نباشد اما به خودش افتخار کند.

من دوست دارم مسلمان واقعی باشم، هرچند که اسلام کامل است اما من هنوز خیلی با آنچه باید باشم فاصله دارم.

آخرین مطالب

پرده اول ـ خوشبختی:


چند وقت پیش اسماعیل در بلاگش پستی با مضمون خوشبختی زده بود و پرسیده بود: 

می خواهم بپرسم  که خوشبختی برای شما چیست؟

دقیق تر بپرسم در این دو سه ماه اخیر چه چیزی را خوشبختی می نامید؟


راستش مدت‌ها بود می‌خواستم من هم بنویسم که خوشبختی من در چیست؟ 

من عمیقا حس خوشبختی می‌کنم.

برای من خوشبختی در چیست؟ 


برای من خوشبختی در سلامتی پدر و مادرم است، در غر زدن‌های مادرم و خستگی‌های پدرم است، در غذاهای خوشمزه‌ای که آخر هفته می‌خوریم و دور همیم، در آبگوشت‌هایی که مادرم برایم می‌پزد و من دولپی با پیاز می‌خورم.

برای من خوشبختی در رفتن به خانه مادربزرگم است زمانی که می‌دانم یک نفر با تمام وجودش مرا دوست دارد.


برای من خوشبختی در دانشگاهم است، در دوستانی پاک و بی‌ریا مثل اسماعیل و امیرحسین، در گپ و گفت‌های بی نتیجه‌مان، در خیال پردازی ها نسبت به آینده‌مان.


برای من خوشبختی در فوتبال جمعه‌هاست، زمانی که در دل‌گیر ترین لحظات هفته، ساعت ۸ شب جمعه با انگیزه زیاد به سالن می‌رویم و ۹۰ دقیقه بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنیم، می‌دویم و خودمان را تخلیه می‌کنیم. 

برای من خوشبختی در رالی‌های پینگ‌پنگ است، در وزنه زدن و خسته شدن.


برای من خوشبختی در کد زدن و قهوه خوردن است، در یادگیری چیزهای جدید، در کاری که انجام می‌دهم و حقوق نه چندان زیادی که می‌گیرم. برای من خوشبختی در ساختن چیزهای جدید با کد زدن است. 


بله من با همین چیز‌های کوچک بالا خوشحالم، به جای اینکه با نداشته‌هایم خودم را شکنجه کنم بابت داشته‌هایم خدا را شکر می‌کنم و هر لحظه‌هم که نعمتی را از من بگیرد، خدای نکرده پدر و مادر طوریشان شود یا مثلا دوستانم اپلای کنند، ناراحت نمی‌شوم، چون می‌دانم این‌ها موهبت‌های خداوند به من بوده است و اختیارش دست خود اوست.


اما حس می‌کنم همه این خوشبختی‌ها معلول یک چیز است.

رابطه خوب من با خدا.

من آدم مذهبی نیستم، حداقل خودم هم فکر می‌کنم بنده خوبی برای خدا نبودم و اشتباهاتم بسیار بوده‌است.


اما من هر گاه اشتباهی کردم پشیمان شدم و سعی کردم جبران کنم، اگر شب گناهی کردم صبح از شدت پشیمانی و ناراحتی، آرزوی مرگ کردم، در طول عمرم سعی کردم دل کسی را نشکنم، اگر با حرف‌هایم کسی را ناراحت کردم آنقدر بعدش عذاب کشیده‌ام که همیشه غرورم را شکستم و کلی عذرخواهی کرده‌ام.


خدایا شکرت که من خوشبختم.



پرده دوم ـ کرج:

پریروز دوباره بعد از ۱ سال به کرج رفتم، انقدر  حالم بد شد که صد بار از رفتنم پشیمان شدم.

من آنروز در کرج قدم زدم.
 
در بلوار ماهان، پسری را دیدم که سرش را پایین انداخته و در رویاهایش غرق شده‌بود، پسری که رویایش طلا شدن در المپیاد بود و همه عشقش دوستان دبیرستان و گیم‌نت رفتن.

در کنار مدرسه، دو جوان را دیدم که جلوی مغازه‌ای نشسته‌اند و برای هم درد دل می‌کنند، از قیافه‌شان معلوم بود که ساعت‌هاست آنجا نشسته‌اند راجع به عشق‌های نوجوانی، رویاهای آینده و دغدغه‌هایشان برای هم حرف می‌زنند.

در پارک خانواده، پسری را دیدم که از شر سختی و فشار کنکور، از ناراحتی المپیادی که برایش تمام شده هر بعد از ظهر به حلقه بسکتبال پارک پناه ‌می‌برد و سعی می‌کرد درد خود را تسکین دهد تا روزها بهتر درس بخواند.

در پای کوه نور، پسری را دیدم که با دختری به کوه آمده بود و با هم فارغ از هر چیز و هر بدبختی که دارند پشت سنگی نشسته و شهر را نگاه می‌کردند.  

در عظیمیه، پسری را دیدم که تکلیفش با خودش مشخص نبود، مدام با خودش دعوا داشت و با خودش حرف می‌زد و کلنجار می‌رفت و سرش را تکان می‌داد.

در مترو، همه مردم را خسته دیدم.

این چیزها حال مرا بد کرد، مرا آشفته کرد.



پرده سوم ـ بازهم Solitude:

من به تنهایی عیدها عادت دارم، اما اینبار فرق می‌کند، اینبار حتی شب عید هم تنها هستم و احتمالا دانشگاه بمانم.
دانشگاه بسیار زیبا شده و صدای پرندگان اینبار در صدای همهمه دانشجویان گم نمی‌شود.
دانشکده تاریک و ترسناک شده، شبیه لوکیشن های فیلم‌های ترسناک هالیوودی.


در اینکه من در تنهایی رد می‌دهم هیچ شکی نیست! حتی می‌دانم بخش بزرگی از حال الانم بخاطر تنهایی‌ام است، اما از این ها گذشته تنهایی همیشه برای من یک فرصت بوده تا چیزهای جدید یاد بگیرم و بازتر فکر کنم.
حس می‌کنم این دردها مرا قوی تر هم می‌کند.


عیدتان مبارک
 


میلاد
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

پرده اول - حداقل فایده‌ای وجود دارد...


شاید ۳۰ سال دیگر تنها چیزی که از ترم ۵ به یاد داشته باشم، این دو جمله‌ای باشد که استاد درس هوش مصنوعی(دکتر نیک‌آبادی) سر کلاس بیان کرد.


جمله اول:

 ,To find something, anything
 ,a great truth or a lost pair of glasses 
.you must first believe there would be some advantage in finding it

برای پیدا کردن چیزی، هر چیزی،
یک حقیقت بزرگ یا یک عینک گمشده،
تو باید اول یقین پیدا کنی که در پیدا کردن آن فایده‌ای وجود دارد.


این جمله بسیار بدیهی است اما متاسفانه این جمله را خیلی مدت بود که در زندگی‌ام فراموش کرده‌بودم. ما نیاز داریم که هر از چند‌گاهی استادی، دوستی، رهگذری یا هر انسان دیگری این جملات بدیهی را به یاد ما بیاورد، شاید علت مسئله و مشکل حل‌نشده‌ای از ما باشد.

تازگی این اتفاق برایم بسیار می‌افتاد که یک کار را شروع می‌کردم اما وقتی به اواسط کار می‌رسیدیم دوست داشتم کار را در همان جا رها کنم، از تدریس‌یار شدن برای یک‌ درس بگیر تا خواندن یک کتاب  و تلاش برای بالا بردن معدل. 
فکر می‌کنم مشکل من این بود که قبل از اینکه آن کارها را شروع کنم درست به این فکر نمی‌کردم که این کار چه فایده‌ای برای من می‌تواند داشته باشد.
من درست فکر نکردم که چرا من باید درس بخوانم و کلی وقت بگذارم تا تمرین‌های چرت دانشگاه را چه با تقلب و چه با تلاش خودم تحویل بدهم تا نمره بگیرم، صرفا دیدم که همه می‌نویسند و نمره دارد پس من هم باید بنویسم.
من درست فکر نکردم که چرا باید یک درس را تدریسیار شوم، صرفا دیدم همه کسانی که معدلشان بالاست تدریسیار می‌شوند و من هم باید بشوم، نتیجه‌اش شد تصحیح کلی تمرین چرت و پرت.
این یکی از عواملی است که باعث می‌شود من مداومت نداشته باشم.
دقیقا اواسط کار تازه به این فکر می‌کردم که دقیقا فایده‌ این‌کار برای من چیست و وقتی پاسخی پیدا نمی‌کردم آزرده خاطر می‌شدم.
از این به بعد باید قبل از شروع هر کاری درست و باحوصله به همه فایده‌هایش فکر کنم نه اینکه از محیط اطرافم الگو بگیرم.
وقتی فایده‌هایش را کامل برای خودم هضم کردم و دیدم که ارزش دارد، آنگاه دیگر در میان کار جا نمی‌زنم مگر اینکه داده جدیدی به مغزم اضافه شود.
برای خیلی از اطرافیانم هم این مشکل را حس می‌کنم.

جمله دوم هم این بود:

چیزی که کامل به‌دست نمی‌آید لازم نیست کامل از دست برود.

شاید بعد‌ها راجع به جمله دوم بیشتر نوشتم.



پرده دوم ـ دوباره جهادی...

دوم بهمن دوباره به اردو جهادی می‌روم، اینبار کرمانشاه.
در حال حاضر واقعا به همچین جایی نیاز داشتم.
نمی‌خواهم مانند این بسیجی‌های جوگیر ورودی جدید دانشگاه جو جبهه بدهم، حلالیت بگیرم و کلی کار خنده دار دیگر.
 نمی‌خواهم بگویم این اردوها جو روحانی دارد و قرار است منقلب شوم، اتفاقا خیلی هم جو ساده‌ای دارد مثل هر اردوی دیگری، شاید تنها فرقش این باشد که در این اردوها ورق بازی نمی‌کنی و شوخی‌های خرکی نمی‌بینی و حرف‌های زشت نمی‌شنوی و نماز صبح به زور بیدار می‌شوی.

اما من نیاز دارم تا چند روز با خودم تنها باشم. چند روز جایی باشم که با هیچکس صمیمی نباشم، تلگرام نداشته باشم و از اینترنت و لپ‌تاپم دور باشم.
چند روز هیچ‌کاری با کامپیوتر نکنم و در یک هوای تمیز با خودم فکر کنم.
دوباره مسائل ذهنم را بنویسم و با فکر کردن به آن‌ها حلشان کنم.
دوباره اهدافم را بازبینی کنم و متناسب با آن‌ها راهبردی در نظر بگیرم که من را به اهدافم برساند.

این کار باعث تازگی روح آدم می‌شود،
در رالی مسخره زندگی، نمره، درس، تمرین و پروژه، در رالی کار و کد زدن، بهتر است هر از چند‌گاهی آدم کنار بزند و به موتور مغزش استراحت دهد و آن را تنظیم کند تا دیگر در راه به ترتر کردن نیفتد.

و این‌بار من به کرمانشاه می‌روم بدون اینکه نگران باشم نمره‌ها در این زمان می‌آید و باید اعتراض کنم.
بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم در این بازه تعطیلات می‌توانستم کلی چیز یاد بگیرم و دوستانم کلی چیز یاد گرفتند و من نگرفتم.
بدون اینکه نگران هیکلم باشم که در این چند روز که تمرین نمی‌کنم چه می‌شود.

نباید به زمین چسبید.

علاوه برآن دوست دارم کمک کنم، دوست دارم کودکانی که در سفر می‌بینم حتی اگر کار زیادی برایشان نکرده‌باشم بعدها که بزرگ شدند یادشان باشد که وقتی در اوضاع آشفته‌ای بودند کسانی به فکر آن‌ها بودند و وقتی آن‌ها دکتر شدند یا مهندس، مدیر یا کاره‌ای در این مملکت، برای هم‌نوعان و هم‌وطنان خودشان دل بسوزانند و هرجایی که هستند جلوی فساد را حداقل در اطراف خودشان بگیرند.


پرده سوم ـ work hard,work smart,work consistent

چند وقت پیش فیلمی از این فیلم‌های انگیزشی دیدم که با موضوع بسکتبال بود و می‌گفت که یک بسکتبالیست برای رسیدن به NBA باید سه ویژگی داشته باشد.

۱- سخت کار کند. 
۲- هوشمندانه کار کند.
۳- مداومت داشته باشد.

وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم من فقط ویژگی دوم را دارم.
برای مثال در درس سعی می‌کنم وقتی که می‌گذارم را به بهترین شکل درس بخوانم، قانون پارتو را رعایت می‌کنم و به جای گیر دادن به مسائلی که بی‌ارزش هستند تمرکزم را روی مسائل کلی‌تر می‌گذارم. یا مثلا در ورزش سعی می‌کنم وقت خوبی را به تحقیق اختصاص دهم و ببینم آن‌ها که موفق شده‌اند چه‌کار کرده‌اند و من هم تقلید کنم.
اما ویژگی اول و سوم خیلی در من کم است.
من از کار زیاد بیزارم، وقت‌هایی که بچه‌ها شب امتحان بیدار می‌مانند و درس می‌خوانند من حتی اگر نصف درس هم نخوانده باشم باز برایم سخت است که بیدار بمانم، من نسبت به کسانی که رنج معدلشان مثل من است خیلی کمتر تلاش می‌کنم و خیلی تنبل‌تر از آن‌ها هستم، واقعا خجالت می‌کشم از اینکه من هم در جمع آنان باشم چون آن‌ها تلاششان خیلی از من بیشتر است.
من مداومت هم ندارم،من خیلی زود دنبال نتیجه‌ام و زود خسته می‌شوم و کاری که باید بکنم را کنار می‌گذارم.

باید فکر کنم و تصمیم بگیرم که دو ویژگی دیگر را در خودم تقویت کنم.
باید مداومت و پشتکار را تمرین کنم.

میلاد
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

جریان متوقف می‌شود..


تصمیم گرفتم مدتی ننویسم، این مدت چقدر طول می‌کشد؟ نمی‌دانم.

اما روزی که دوباره «جریان»، جاری‌ شود قطعا من می‌دانم که می‌خواهم جریانِ زندگی‌ام به کدام سمت برود.‌ من می‌دانم که قراراست در «جریان» خاطرات یک کارآفرین که روز‌ و شب برای کارش علی‌رغم همه محدودیت‌ها تلاش می‌کند ثبت شود یا دانشجویی که برای تحصیل یا کسب تجربه به خارج از کشور رفته‌است یا شاید سناریویی غیر از این دو سناریو برای زندگی من

 نوشته شود(تقدیر یا خواست خدا)/بنویسم(خودم)/بنویسیم(خودم و تقدیر و خدا).


آنروز قطعا من می‌دانم که قرار است یک مدیر‌آینده در جریان بنویسد یا یک مهندس‌ کامپیوتر.


آنروز حداقل چشم‌اندازی برای آینده خودم متصورم؛ نه مثل الآن، گنگ و کور، هر طرفی که دیگران می‌روند یا جامعه خوب بودن آن را به من تلقین کرده‌است، بروم.


روزی که نقش واقعیت از نقش رویا در زندگی‌ام پر رنگ تر شود و روزی که آنقدر از درون قوی باشم که شب‌ها وقتی به خودم فکر می‌کنم با رضایت بخوابم.

روزی که درون‌گرا تر شوم و احساساتم را به راحتی کنترل کنم.

آنروزی که گوش‌دادن و فکر کردن در وجودم بسیار قوی‌تر از حرف‌های بی ارزشی که می‌زنم باشد.

روزی که هیچ چیزی جز خودم من را ناراحت نکند و غرور،خودنمایی و کارکردن برای رضایت و تشویق جامعه و مردم در وجودم خط بخورد.

همان روزی که دیگر هیچ دو حس متضادی در من نباشد و طناب وجودم با کشیده شدن به جهت‌های مخالف پوسیده نشود.


 فکر می‌کنم واژگان بالا بهتر از جمله :

شاید آنروزی که افعالم ماضی بود بازگشتم.

قطع شدن «جریان» را توجیه کند.


آنچه اکنون می‌دانم و به آن یقین دارم اینست که جریانی که جهتش مشخص نباشد به هیچ کجا نمی‌رسد و دردی از کسی و از خودش دوا نمی‌کند.


تو دعا کن مرا.



پی‌نوشت۱:

کاملا بی‌ربط اما بعد از «مکان‌های عمومی» دیگر کتابی از نادر ابراهیمی نمی‌خوانم، نه اینکه بد باشد، بسیار عالی بود اما بالاخره آدم باید چند کتاب خوب برای وقتی که پیر می‌شود نگه دارد دیگر. نه؟!

میلاد
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

پرده اول - کاربرد دوستان دبیرستان:

نمی‌دانم شنبه شب بود یا یکشنبه، یا شاید اصلا یک روز دیگر. هر چه که بود، من و پدرم در خانه تنها بودیم و در سکوت مطلق، بازی استقلال تهران و استقلال خوزستان را آرام و بی سر و صدا تماشا می‌کردیم. من روی مبل، بیشتر از اینکه حواسم به بازی خسته کننده استقلال باشد در رویاهایم سیر می‌کردم و پدر روی زمین نشسته و بر خلاف همیشه، بدون هیجان بازی را نگاه می‌کرد.

در تلاطم موج‌های رویاهایم غرق شده بودم که ناگاه صدای ویبره موبایل به گوشم رسید. ابتدا گمان کردم تلفن پدر است اما از انجایی که تلفن پدر روی میز روبروی من بود و کسی دیگر هم خانه نبود فهمیدم که صدای تلفن خودم است که از اتاقم می‌آید.

در مسیر پذیرایی تا اتاق خودم به این فکر بودم که لابد باز ایرانسل زنگ زده که بگوید « آقا بیاید سیم کارتتون رو ۴جی کنید.».

به اتاق که میرسم میبینم که تصویر آقای م. روی گوشی نقش بسته است و با کلی ذوق به سمت تلفنم میدوم.

تا می‌آیم به تلفن پاسخ دهم باتری گوشی‌ام تمام می‌شود و در دلم چند فحش آبدار نثار این تلفن بی صاحب می‌کنم.

فورا گوشی را به پذیرایی می‌آورم و به شارژر وصل میکنم و در همین میان کلی دلم را صابون میزنم که لابد آقای م. بعد از این همه مدت دلش یاد ما را کرده، شاید همین الان جلوی خانه ما پارک کرده و قصد غافلگیر کردن من را دارد و می‌خواهد که به یاد قدیم ها با هم بیرون برویم.

کلی ذوق کرده ام و از طرفی نگرانم که نکند آقای م. از دستم ناراحت شود.

گوشی که اندکی شارژ می‌شود و روشن می‌شود دوباره عکس آقای م. روی گوشی می‌افتد و من گوشی را جواب می‌دهم.

تا سلام می‌کنم بلافاصله در حرف من می‌پرد و از من میپرسد « یه سوال دارم فوری جواب بده ! آقا اطراف فلان جا رستوران خوب میشناسی؟» 

جواب می‌دهم‌«نه» و آقای م. بلافاصله خداحافظی می‌کند گوشی را قطع میکند.

بهت تمام وجودم را فرا می‌گیرد.

پدر به من زل می‌زند و منم به پدر.

دوست دارم به پدر بگویم « آخر پدر تو میدانی بعد از چند ماه یکی از دوستانت بهت زنگ بزند و صرفا آدرس رستوران را بخواهد چقدر برایت سنگین است»

اما سرم را پایین می‌اندازم و سکوت می‌کنم. کلی خودم را به خاطر احساساتی که قبل از جواب دادن تلفن داشتم سرزنش می‌کنم.


پرده دوم - بیدارخوابی:

 ساعت نزدیک ۳ بامداد است و من روی کاناپه خوابیده و کانال‌ها را جابه‌جا میکنم. خوابم می‌آید اما نه حال رفتن به اتاقم را دارم و نه دوست دارم که بخوابم. از فرط بیکاری فوتبال دو تیم برزیلی که اصلا اسمشان هم تابه‌حال نشنیده ام را نگاه میکنم.

در واقع جعبه جادویی در پس زمینه روشن است و من بی توجه به آن غرق فکر با خودم هستم.


« هی تو!

تا به حال شده وقتی که یک روز پر از کار را سپری کرده‌ای، وقتی هم در دانشگاه وضع خوبی داری، هم خانواده خوب و هم کلی نعمت دیگر که خدا به تو داده، وقتی که تقریبا خلا هیچ چیزی را حس نمیکنی، احساس پوچی کنی؟

شده تا به حال احساس کنی که دیگر کاری برای انجام دادن نداری و اگر عزراییل همین فردا دست روی شانه‌ات بگذارد تو هم دستش را لمس میکنی؟

شده تا به حال حس کنی که در این دنیا چیز ارزش جنگیدن ندارد، حتی وقتی پایدار ترین چیزها مانند علم هم با اتفاقی مثل فراموشی از بین می‌روند؟ »

به سختی خودم را از جا می‌کنم به تخت خوابم میرسم و روی آن افتاده و دیگر نمیفهمم که چه می‌شود.



پرده سوم - تنهایی، فرصت یا درد؟


ساعت ۱۱ و نیم شب است و دارم به این فکر می‌کنم که آیا باید تنهایی را قبول کرد یا با آن جنگید؟

آیا تنهایی یک فرصت است که استعدادهای انسان در آن شکوفا می‌شود یا اینکه تنهایی که مصیبت است که آدم را از رسیدن به هدف‌هایش باز می‌دارد.

آیا آدم‌های موفق چون تنها بودند موفق شدند یا چون تنها نبودند، آیا اصلا تنهایی ربطی به میزان موفقیت آدم‌ها دارد؟

آیا تنهایی به تعداد آدم های دورت بستگی دارد یا صرفا یک حس گذراست؟

تاثیر شبکه‌های اجتماعی به میزان حس تنهایی آدم‌ها چیست؟

آیا شبکه های اجتماعی انسان را به از تنهایی نجات می‌دهد یا انسان را روز به روز تنها تر می‌کند؟



جدا از همه این‌ها سر آخر تصمیم می‌گیرم که بر خلاف گذشته که تلاش احمقانه و حقیرانه‌ای برای تنها نماندن داشتم این‌بار تنهایی را به عنوان یک فرصت قبول کنم و اصلا با آن نجنگم و از آن در راستای اعتلای اهدافم استفاده کنم.

دیگر وقتی را برای مبارزه با تنهایی هدر نمی‌دهم.


حس می‌کنم باید هر چه سریعتر دوباره رابطه‌ام با خدا را ترمیم کنم و گرنه این افکار پوچ در ذهن من ریشه می‌زند و بعدا خشک کردن این ریشه بسیار سخت می‌شود.


میلاد
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

به نام خدا


پرده صفرم - مقدمه:

فرقی ندارد دختری یا پسر!‌

بیکاری یا شاغل!

دانشجویی یا ترک تحصیل کرده!

از نوع x هستی یا y!

بالاخره روزی این سیل یا به قول دکتر نقشینه، این بهمن به سراغ تو خواهد آمد و آن روز دانستن دلایلی که من در این نوشته برایت آورده ام شاید بتواند نظر تو را راجع به اینکار عوض کند. 

چیزی که سبب شد تا من این مطلب را بنویسم این بود که در چند وقت اخیر تعداد زیادی از دوستانم را دیده ام که به طرز باورنکردنی گرفتار این طلسم شدند که شاید اگر حرف های یک مخالف را میشنیدند هرگز به سراغ اینکار نمیرفتند.

تابستانی که کنکور دادم ۵ بار به نتورک دعوت شدم و تحقیقات زیادی که در‌آن زمان کردم باعث شد اکنون شهود خوبی راجع به این قضیه داشته باشم.

من به عنوان دوست تو وظیفه خود دیدم که این تجارب را با تو در میان بگذارم و تو اگر این نوشته را تا انتها بخوانی منت بر سر من نهاده ای.

حرف های من لزوما درست نیست اما هر چه بوده توانسته من را قانع کند تو را نمیدانم ! اما هر نتیجه ای که تو با منطقت خواهی گرفت برای من محترم است.




پرده اول - اندکی ریاضی مخلوط با تاریخچه(برگرفته از مقالات دکتر نقشینه):



در کشور روسیه، در سال های قبل از حکومت شوروی، کسانی بودند که برای فروش کالاهای خود، دست به ابتکارهای جالبی می زدند. آنها کار خود را از این جا آغاز می کردند که در روزنامه های پرتیراژ، یک آگهی به صورت زیر چاپ می کردند:


هر کسی می تواند با پرداخت 10 روبل(واحد پول روسیه)، صاحب دوچرخه شود!

به جای 50 روبل فقط 10 روبل!


وقتی افراد برای خرید دوچرخه به شرکت مراجعه می کردند، با منظره جالبی مواجه می شدند؛ به این افراد، در مقابل 10 روبل، دوچرخه داده نمی شد؛ بلکه 4 بلیت داده می شد که باید هر یک از آنها را به فرد دیگری می فروختند. 40 روبلی که از این طریق جمع می شد، باید به موءسسه تحویل داده می شد تا دوچرخه به آنان تحویل داده شود. به این ترتیب، به راستی دوچرخه برای خریدار، 10 روبل تمام می شد؛ زیرا 40 روبل دیگر را از جیب خود نپرداخته بود؛ البته خریدار می بایست زحمت فروش 4 بلیت را متحمل می شد که در برابر 40 روبل، چندان به حساب نمی آمد.


اما موضوع بلیت ها چه بود؟ کسی که هر یک از این بلیت ها را می خرید، این حق را داشت که به موءسسه رفته، بلیت خود را با 5 بلیت دیگر معاوضه کند. در واقع، او می توانست با فروش آن 5 بلیت، 50 روبل برای خرید دوچرخه از موءسسه فراهم نماید؛ در حالی که تنها 10 روبل برای خرید دوچرخه اول پرداخته بود و این سیر همچنان ادامه داشت.


حال ببینیم که منظور شرکت از چنین کاری چه بود و چه کسی در این میان، سود و چه کسی ضرر می کرد. اساس کار شرکت بر این بود که در فروش بلیت، آن قدر شریک وارد می کرد که دیگر امکان فروش آنها وجود نداشت. اگر زحمت این را به خود بدهید و حساب کنید که تعداد افراد، با چه سرعتی زیاد می شود، می توانید به خوبی لحظه فرا رسیدن زمان توقف فروش بلیت ها را بفهمید.


اولین دسته خریدار که بلیت خود را به طور مستقیم از شرکت می خرند، بدون هیچ زحمتی بلیت های خود را می فروشند. هر یک از این افراد، یک دسته 4 نفری برای فروش بلیت ها ایجاد می کنند. این 4 نفر، باید 4×5، یعنی 20 خریدار برای بلیت های خود پیدا کنند. با فرض این که آنان در این کار موفق شوند، این 20 نفر باید 5×20، یعنی 100 نفر دیگر را پیدا نمایند. تا این جا تعداد افرادی که وارد این «بهمن» شده اند، به صورت زیر است:


125=+1+4+20+100


از این 125 نفر، تنها 25 نفر دوچرخه خود را دریافت کرده اند و 100 نفر دیگر تنها امیدوارند که روزی به دوچرخه خود برسند.


حالا بهمن فراگیرتر می شود؛ 100 نفر آخر باید 500 همشهری را برای فروش بلیت پیدا نمایند که آنها هم به نوبه خود، نیاز به 2500 نفر جدید دارند. با یک محاسبه ساده، می بینید که تعداد افراد پس از چند مرحله، به تعداد زیر خواهد رسید:


14201005002500....3125001562500781250039062500


همان طور که می بینید، بهمن می تواند در دور دوازدهم، جمعیت یک کشور بزرگ را در خود جمع کند که از این تعداد، تنها 20% افراد دوچرخه خود را دریافت کرده اند!


حالا می بینیم که شرکت با ایجاد این بهمن، 80% مردم را وادار به پرداخت پول کالا می کند؛ در حالی که خود کالا تنها به 20% جمعیت می رسد. در واقع، این شرکت، 4 نفر را مجبور می کند که جور نفر پنجم را بکشند. علاوه بر این، شرکت، تعداد زیادی کارمند فعال پیدا می کند که به طور مجانی برای فروش کالای او فعالیت می کنند.



بیایید به زمان خودمان بازگردیم. جایی که دوچرخه، جای خود را به سکه طلا و شرکت روسی، جای خود را به شرکت های هرمی بین المللی داده اند. حتماً نحوه کار این شرکت ها را می دانید. برای ورود به این تجارت، شما باید یکی از اجناس متنوع این شرکت را که قیمتش در حدود 1000 دلار است، پیش خرید نمایید و پس از آن، وظیفه به ظاهر ساده دیگری نیز به عهده تان خواهد بود؛ شما باید دو مشتری جدید برای شرکت، دست و پا کنید. آن دو نفر، که به اصطلاح، بازوهای چپ و راست شما نامیده می شوند نیز به نوبه خود، همین کار را انجام می دهند و درختی از مشتری ها به وجود خواهد آمد. هرگاه سمت راست شما دست کم 3 مشتری و سمت چپ شما نیز دست کم شامل 3 مشتری شود، شرکت، اولین پورسانت شما را که چیزی در حدود 250 دلار است، پرداخت خواهد کرد. در این حالت، به اصطلاح گفته می شود که تعادل شما 3 شده است. از این به بعد نیز طبق قوانین خاصی، با افزایش تعادل، پورسانت بیشتری به شما پرداخت خواهد شد.


بیایید فرض کنیم که مبلغان شرکت راست می گویند و زمان متوسط پیدا کردن دو مشتری را با عبارت «زمان طی شدن یک مرحله» بیان کنیم. در این صورت، پس از گذشت زمان طی شده در یک مرحله، تعداد افراد آلوده شده در پایین ترین لایه، دو برابر افراد لایه قبل می شود. اگر در ابتدا تنها یک نفر آلوده باشد، فکر می کنید چقدر طول می کشد تا ده هزار نفر آلوده شوند؟ چقدر طول می کشد تا یک میلیون نفر، یک میلیارد نفر و یا ده میلیارد نفر آلوده شوند؟


اگر این سوال ها را از یک گلدکوئست باز بپرسید، به شما جواب خواهد داد: خیلی زیاد! قرن ها و شاید هم هیچ وقت! اما شما با یک محاسبه ساده، می توانید جواب سوءال را پیدا کنید.


به دنباله اعداد زیر توجه کنید: این دنباله، با 1 آغاز می شود و هر جمله، دو برابر جمله قبلی اش می باشد. اگر ابتدای کار را با مرحله صفر فرض کنیم، عدد به دست آمده در مرحله nام، برابر n2، یعنی حاصل ضرب nبار 2 است:


1، 2، 4، 8، 16، 32، 64، 128، 256، 512، 1024، 2048، 4096، 8192، 16832


مشاهده می شود که در مرحله دهم، 1024 نفر و در مرحله چهاردهم، بیش از 16000 نفر آلوده شده اند؛ البته بدون در نظر گرفتن افراد آلوده شده در مراحل قبل. جمله های بعدی این دنباله به صورت زیر هستند:


33768، 65536، 131072، 262144، 524288، 1048576


در مرحله هفدهم، بیش از 100000 نفر و در مرحله بیستم، بیش از 1000000 نفر آلوده شده اند. اگر باز هم این دنباله را ادامه بدهیم، به اعداد جالب زیر خواهیم رسید:


2097152، 4194304، 8388608، 16777216، 33554432...4294967296، 8589934592، 17179869184


در مرحله بیست و چهارم، شانزده میلیون نفر، در مرحله سی ام، یک میلیارد نفر و در مرحله سی و چهارم، بیش از هفده میلیارد نفر آلوده شده اند! و اگر هر مرحله را یک ماه فرض کنیم، این زمان کمتر از سه سال خواهد بود؛ نه در حدود چند قرن!




پرده دوم - معایب و دروغ های نتورک مارکتینگ ،‌فرزند خلف کوئست‌ :

قصه بالا برای شرکت های سبک کوئست بود اما آنچه کشور ما اکنون با آن روبروست پدیده ای است که خود نیز کوئست را سرزنش میکند و راه خود را از کوئست جدا کرده و از خود به عنوان نیروی محرکه چرخ اقتصاد کشور یاد میکند.


اگر قصه این شرکت ها را میدانید که به پاراگراف بعد بروید اگر نه ادامه را بخوانید تا اگر شما از معدود افرادی هستید که تا کنون به اینکار دعوت نشده ، روال این شرکت ها را برای شما توضیح دهم. قصه نتورک از آنجا شروع شد که ۱۱ شرکت به طور آزمایشی مجوز گرفتند تا بازاریابی شبکه ای را در کشور پیاده کنند! روال این شرکت ها به اینگونه است که شخصی شما را به شرکت معرفی میکند و شما موظفید هر ماه حداقل ۱۰۰ هزارتومان از محصولات شرکت خرید کنید به ازای خرید خود پورسانتی ناچیز دریافت میکنید ، حال نوبت شماست که این محصول را که از شرکت خریده اید بفروشید. به ازای هر شخصی که شما به نتورک میاورید هر میزان که آن شخص در یک ماه خرید کند دو درصد آن به شما میرسد و اگر آن شخص نیز شخصی دیگر را به نتورک بیاورد از خرید ماهانه شخص ثالث نیز دو درصد به شما میرسد و این روال معمولا تا ۵ سطح ادامه دارد.(البته شرکت معمولا قوانینی میگذارد که مثلا اگر بخواهید از سطح ۵ به بعد سود ببرید باید حداقل ماهی یک میلیون خرید کنید یا مثلا ۵۰ زیر شاخه داشته باشید! به این قوانین plan شرکت میگویند) . محصولات شرکت میتواند همه چیز باشد ،‌به معنای واقعی کلمه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد‌، اما محصولات عمده آنها لوازم بهداشتی آرایشی و مواد خوراکی مثل چای میباشد.


اماحال به سراغ معایب اینکار میرویم که کسی که به قول خودشان شما را پرزنت (جذب) میکند هرگز به شما نمیگوید:


۱- حرام بودن کار: وقتی که شما را به اینکار دعوت میکنند معمولا به دروغ صفحه ای جعلی یا صفحات ویکی (مثل ویکیپدیا که حتی من در این لحظه میتوانم آن را ویرایش کنم) را به شما نشان میدهند که مثلا مراجع گفته اند این کار حلال است. اما شما باور نکنید ، به سراغ سایت رسمی مراجع بروید تا دروغ آن ها برای شما هویدا شود! این میتواند دلیل خوبی باشد برای نه گفتن به نتورک مارکتینگ به شرط اینکه مذهبی باشید اما اگر نیستید دلایل بعد را بخوانید.

برای اینکه بدانید اینکار چرا حرام است و ربا محسوب میشود هم شما را به مراجع ارجاع میدهم.


۲- از دست دادن فرصت هایی که هرگز برنخواهند گشت:

در ابتدا یکی از موانع شما برای جذب شدن به اینکار شاید درس شما باشد یا چیزی مثل شغل دیگری که شما اکنون به آن مشغولید. معمولا کسی که میخواهد شما را به اینکار جذب کند به شما میگوید که اینکار بیش از ۱۰ ساعت در هفته وقت نمیخواهد! 

شما باور نکنید که دروغ محض است چون پس از چشم به هم زدنی میبینید که از تمام ابعاد زندگی خود عقب افتاده اید و حالا که دیگر درس را از دست داده اید مجبورید به قمار خود در اینکار ادامه دهید.

شما فرصتی را از دست میدهید که هرگز برنخواهد گشت پس قبل از تصمیم خوب فکر کنید.


۳- محصولی که به سختی میشود آن را فروخت:

شما پول میدهید و جنسی را میخرید که نه قیمتش کم است نه کیفیتش بالا وبرندینگ خوبی ندارد.

چرا مشتری با هزینه ای که میتواند با آن چای گلستان بخرد بیاید چای گمنام شرکت شما را بخرد؟ 

اما آقایان شارلاتان برای این هم تدبیری اندیشیده اند و اصطلاحا میگویند که چای های ما ضد سرطان/جوش/سنگ کلیه/ایدز/هپاتیت/ناتوانی جنسی/... است که حداقل برای من باورش سخت است.

یا مثلا ریمل و پن کک(شاید هم پن کیک:دی) موجود در بازار شیمیایی است مال ما گیاهی.

یادتان نرود شما به مشتری فقیر قیمت را میفروشید و به مشتری ثروتمند کیفیت را.

محصول شما نه قیمت دارد نه کیفیت!


۴- قوانین محدود کننده شرکت ، پلن :

ابتدا میگویند که شما تا ۷ سطح سود میگیرید اما هر چه میگذرد قوانین شرکت تازه برایتان رو میشود!

باید حداقل ۱ میلیون خرید داشته باشی تا سطح ۵ برایت باز شود!

باید فلان تعداد زیر شاخه داشته باشی تا از سطح ۶ سود بگیری!

باید زیرشاخه هایت فلان قدر خرید کرده باشند و...

پس در ابتدا از شخص بخواهید که پلن را کامل برای شما شرح دهد.


۵- فشار از سمت سرشاخه ها:

در اینکار به شما میگویند که شما هیچ آقا بالاسری ندارید و هرزمان که بخواهید کار میکنید.

باور نکنید!

شما باید در جلسات هفتگی که برای جوگیر کردن شماست حتما شرکت کنید و گرنه سرشاخه شما سرزنش خواهد کرد و اعضای تیم شما را طرد مینمایند.

حتی برای شما تعیین میکنند که این ماه باید چقدر خرید کنید و شما باید اطاعت کنید و گرنه شما میشوید عضو مغضوب تیم.

 


۶- سودی که هیچگاه تحقق نخواهد یافت:

اندکی محاسبه کنید!

کسی که ماهی ۱۰۰ میلیون از اینکار درآمد دارد چند زیر شاخه دارد ؟!

فرض کنیم همه زیر شاخه های شما ۳۰۰ هزار تومن (۳ برابر حداقل هر ماه) خرید داشته باشند.

اگر شما یک و نیم درصد سود بگیرید (که معمولا سود دریافتی از زیر شاخه زیر ۱.۵ است)

در آنصورت شما 22222 زیر شاخه دارید!

(در جلسه معرفی من وقتی ازشان پرسیدم این فرآیند چقدر طول میکشد گفتند ۱ سال سپس پرسیدم شما چند سال نتورک کار میکنی گفت دو سال و سپس خندید!)

واقعیتش هم این است که درصد ماندن یک شخص در اینکار بسیار کم است معمولا در دو ماه اول اشخاص که با وعده درآمد میلیاردی آمده اند سریع نا امید میشوند و کار را ترک میکنند.




۷- بازی با احساسات شما:

از شما اهدافتان را میپرسند.

شما را تحقیر میکنند و جوری القا میکنند که اگر به نتورک نیایید احمقی خواهید بود که هر روز باید سر کار برود!

دختر های عشق خارج را با توهم دور دنیا در ۸۰ روز و زندگی در هتل های پاریس و پسر های عشق ماشین را با بی ام دبلیو و پورش تحریک میکنند.

ولی آیا این ها ارزش واقعی زندگی ما هستند و چند درصد افراد نتورک به آن درآمد میرسند؟!

آیا شما حاضرید کاخ خود را بر روی خرابه آرزو های دیگران بنا کنید؟!

اصلا شما جزو اقلیت خواهید بود یا اکثریت؟!


۸- ضربه یا کمک به اقتصاد؟ :

به شما میگویند که ما با اینکار به اقتصاد کشور کمک میکنیم!

چرا؟!

چون به قول خودشان واسطه ها را از کار حذف میکنند و مستقیم محصول را به مصرف کننده میرسانند.

خوب آخر دردت به جانم اگر واسطه ها را حذف میکنی چرا قیمت نهایی بزرگتر مساوی قیمت همان محصولات در بازار است؟!

آها چون خاصیت درمانی دارد ؟!

اوکی !‌:دی



۹- قیاس های بی ربط بالاسری های شما:

مدام کارشان را با اسم های قلمبه سلمبه مقایسه میکند. میگویند کار ما تجارت الکترونیک است ! و من در عجبم که چه ارتباطی میان اینکار و تجارت الکترونیک وجود دارد!

مدام از بزرگانی مثل بیل گیتس و مایکل دل سخن میگویند اما باور کنید این ها نتورکر نبودند بلکه کارآفرین بودند.

البته گاهی اوقات با نشان دادن عکس ماشین های نتورکر های خارجی نیز شما را تحریک میکنند.


۱۰- رهبران شما -> مشتی شارلاتان کوئستی:

در این شرکت شما کسانی سیاست های کلی تیم را مشخص میکنند که شارلاتانیسم و لمپنیسم آنها را اگر در ماه های اول به دلیل کت شلوار و کراوات شیک آنها متوجه نشوید حتما در ماه سوم به آن پی میبرید.

با شما مهربانند تا وقتی حرفایشان را گوش دهید اما امان از وقتی که از شما نه بشنوند آن موقع تبدیل به هیولایی میشوند که از ترستان باید حرفشان را گوش کنید.



۱۱-مجوز داشتن این شرکت ها:

یادمان باشد که مجوز داشتن یک شرکت دلیلی بر دست بودن کار آن یا مثلا موفق شدن آن نیست! به قول دکتر نقشینه سیگار هم قانونی است !


۱۲-منطق شما از بین میرود :

در اینکار بسیار بی منطق میشوید. لیدر ها از شما میخواهند که آرزو کنید!

چرا چون میخواهند فکر و خیال اساس کار شما باشد.

به شما میگویند شما میتوانید صاحب کل دنیا شوید که خوب دنیا یک صاحب بیشتر ندارد و کلی نتورکر در این کشور داریم.

به شما میگویند شما میتوانید کوه را جا به جا کنید و از اینجور خزعبلات!

آنها خوب میدادند آدم با منطق و عقلش در نتورک دوام نمیاورد.


۱۳- اعتبار شما از بین میرود:

از شما میخواهند که آشنایان صمیمی خود را به اینکار بیاورید چون در آنصورت شما نیز نسبت به آن ها متعهد خواهید شد و هیچگاه به خاطر رو در بایستی از این راه بیرون نخواهید آمد.

حواستان باشد دوستان شما نه به خاطر آن کله گنده های کوئستی بلکه به خاطر اعتمادشان به شما زیر شاخه شما میشوند.

قدر اعتماد آن ها را بدانید.



۱۴- ارزش ها و اسطوره های شما را تغییر میدهند(پارادایم شیفت):

بعد از مدتی اینکار شما را به موجود مملو از حرص و ولع تبدیل میکند.

شما باید به هدفتان برسید و گرنه ابلهی بدرد نخور هستید.

انسان خوب انسانیست که به هدفش برسد به هر وسیله ای حتی دروغ !

حتی ربا!

حتی به قیمت غالب کردن محصول!

اگر درسخوان باشید مسخره تان میکنند که با درس به هیچجا نمیرسید و فوقش چند سال بعد میشوید مهندس شرکتی که یکی مثل من صاحب آن است.

اساتید دانشگاه را مسخره میکنند!

پدران زحمت کش شما را مسخره میکنند که چرا این همه بیهوده کار میکنند و به جایی نمیرسند.

یادمان نرود که دین ما انسان کامل را انسانی معرفی میکند که دنیا و آخرت را با هم دارد در سیره معصومین ما یکی از مواردی که بسیار به آن سفارش شده است قناعت است.(علی (ع) در حدیثی که از پیامبر نیز نقل شده است قناعت را میراثی تمام نشدنی خطاب میکنند)




از شما که این مطالب را خواندید سپاسگزارم.

پیشاپیش بابت اشتباهات تایپی ، دستوری و املایی پوزش میطلبم! 

سخنانم را با حکمتی از نهج البلاغه تمام میکنم.


اندیشیدن مانند به چشم دیدن نیست؛ زیرا گاه چشمها به صاحبانش دروغ میگویند، ولی خرد به آنکه از وی اندرز خواسته، نیرنگ نمیزند .


میلاد رضایی حاجی دهی

جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

ساعت ۲ بامداد



(عکس برگرفته از بلاگ دکتر نقشینه عزیز)

میلاد
۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر